en
Feedback
باستان شناس بیکار

باستان شناس بیکار

Open in Telegram

متعلق به یک باستان‌شناس بیکار ✒️حفاری ذهن https://t.me/Mind_Diggings 👤ناشناس @Unemployed_archeologistbot Private🔒 https://t.me/+cduOuS0o4lJhMzQ0 🎵آهنگ یاب @Unemployed_archeologist_songbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
411
Subscribers
-724 hours
-57 days
+10430 days
Posts Archive
خون میچکد از دیده در این کُنجِ صبوری این صبر که من میکنم افشردنِ جان است

Arte ingrata! E comquanto, em desalento, A órbita ellipsoidal dos olhos lhe arda, Busca exteriorisar o pensamento Que em suas phronetaes céllulas guarda! ای هنرِ ناسپاس! و اگرچه، در استیصال، مدارِ بیضویِ چشمانش در التهاب می‌سوزد، می‌کوشد تا به اندیشه‌ی نهانش مجالِ بروز دهد همان اندیشه‌ای که ژرفنایِ ذهنش مشتاقِ فریادِ آن است! Tarda-lhe a Idéa! A Inspiração lhe tarda! E eil-o a tremer, rasga o papel, violento, Como o soldado que rasgou a farda No desespero do ultimo momento! ایده برایش تأخیر می‌کند! الهام از او دریغ می‌شود! و اینک او را می‌بینی که می‌لرزد، کاغذ را به خشونت می‌درد، چونان سربازی که جامه‌ی رزمِ خویش را دریده است در استیصال واپسین لحظه! Tenta chorar e os olhos sente enxutos!.. É como o paralytico que, á mingua Da propria voz e na que ardente o lavra می‌کوشد بگریَد، اما چشمانش را خشک می‌یابد!.. او همچون فلج‌زاده‌ای است که، در فقدانِ صدای خویش و در آن تب سوزانی که در درونش شخم می‌زند (می‌کاود)، Febre de em vão falar, com os dedos brutos Para falar, puxa e repuxa a lingua, E não lhe vem á bocca uma palavra! تبی برای بیهوده سخن گفتن، با انگشتان زمختِ خویش جهتِ سخن گفتن، زبان را می‌کِشد و رها می‌کند، و کلامی بر لبانش جاری نمی‌شود! شعر O Martyrio do Artista (شهادت هنرمند) از آگوستو دوس آنجوس ، شاعر پرتغالی

خیلی شعرای زیبایی فرستادین❤️ بازم خواستین بفرستین آخرشم خودم میفرستم

بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» سعدی

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم

«در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند به دشتِ پرملالِ ما، پرنده پر نمی‌زند»

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سرّ غیب باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور🩶

https://t.me/c/4339258063/1465 گرچه شب تیره‌ست و راهت دور و دراز صبح می‌آید اگرچه بی صدا و بی نیاز

گفته بودم بُروی بعد تو دلسرد شوم همچو بارانی شوم بر درِ باغ فردوس تا بر خاک درت،مادامِ سحرگهان گریه کنم سوزم چو شمعی در کنجِ غمم پروانه وار ،حیرانِ رخت برگرد دل پژمرده ام میگردم خودم نوشتم خانوم آویژه

توصیف‌خودم‌نه اما‌چون‌قشنگ‌بود بس‌که‌رنجیده‌شدازخاطرش‌ایمانش‌رفت انکه‌میخواست‌خودش‌را‌به‌خدا‌بسپارد...

دلم با غم در آغوش می‌کشد هر دم به جایی دور، تنی بی‌روح، از آن ناکجاآبادِ کم‌نور، دوان‌دوان به سویم، هراسان و گاه لرزان. می‌بلعد وجودم را در خود. من، تاریک‌تر از روز، تنها مانده‌ام. دیگر غمی نیست؛ مگر بی‌آغوشی.

این روزا با این دارم ادامه میدم، امید واهی...
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

حالتونو با شعر برام توصیف کنین، می‌زارم چنل✨ @Unemployed_archeologistbot

هیچکس متوجه نمی‌شود که بعضی از افراد چه عذابی را تحمل می‌کنند تا آرام و خونسرد به نظر بیایند.
آلدوس هاکسلی

بزرگی شاید همین باشد: چند انسان درون خود داشته باشی و همچنان یکپارچه بمانی
نیچه

از بازخورد هایی که به این متنم شد این بود که بعضیا به باید و نباید داخل متن ایراد گرفتن استدلالشون بر پایه این بود که قید هایی که استفاده کردم کارکرد ندارن و... چیزی که برام جالب بود این بود که هر شخص نظر خودشو نظر مرجع می‌دونه. نمی‌دونم، شاید یکی از ایرادات جامعه که تفاوت ما و جوامع پیشرفته رو مشخص میکنه این باشه که عینکِ تکثر و نسبی بودن نظرات و عقاید رو کسی به چشم نمیزنه و همه دنبال اثبات عقیده خودمون به دیگری هستیم بدون اینکه به آزادی تفکر احترامی قائل باشیم. نوشته های من تجلی نظرات و عوالم درون خودم هست و به هیچ وجه نسخه و دستور تجویز نمیکنم و برداشت آزاده✨
باستان شناس بیکار