باستان شناس بیکار
الذهاب إلى القناة على Telegram
متعلق به یک باستانشناس بیکار ✒️حفاری ذهن https://t.me/Mind_Diggings 👤ناشناس @Unemployed_archeologistbot Private🔒 https://t.me/+cduOuS0o4lJhMzQ0 🎵آهنگ یاب @Unemployed_archeologist_songbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
402
المشتركون
+4824 ساعات
+517 أيام
+15230 أيام
أرشيف المشاركات
Arte ingrata! E comquanto, em desalento,
A órbita ellipsoidal dos olhos lhe arda,
Busca exteriorisar o pensamento
Que em suas phronetaes céllulas guarda!
ای هنرِ ناسپاس! و اگرچه، در استیصال،
مدارِ بیضویِ چشمانش در التهاب میسوزد،
میکوشد تا به اندیشهی نهانش مجالِ بروز دهد
همان اندیشهای که ژرفنایِ ذهنش مشتاقِ فریادِ آن است!
Tarda-lhe a Idéa! A Inspiração lhe tarda!
E eil-o a tremer, rasga o papel, violento,
Como o soldado que rasgou a farda
No desespero do ultimo momento!
ایده برایش تأخیر میکند! الهام از او دریغ میشود!
و اینک او را میبینی که میلرزد، کاغذ را به خشونت میدرد،
چونان سربازی که جامهی رزمِ خویش را دریده است
در استیصال واپسین لحظه!
Tenta chorar e os olhos sente enxutos!..
É como o paralytico que, á mingua
Da propria voz e na que ardente o lavra
میکوشد بگریَد، اما چشمانش را خشک مییابد!..
او همچون فلجزادهای است که، در فقدانِ
صدای خویش و در آن تب سوزانی که در درونش شخم میزند (میکاود)،
Febre de em vão falar, com os dedos brutos
Para falar, puxa e repuxa a lingua,
E não lhe vem á bocca uma palavra!
تبی برای بیهوده سخن گفتن، با انگشتان زمختِ خویش
جهتِ سخن گفتن، زبان را میکِشد و رها میکند،
و کلامی بر لبانش جاری نمیشود!
شعر O Martyrio do Artista (شهادت هنرمند) از آگوستو دوس آنجوس ، شاعر پرتغالی
«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»
سعدی
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سرّ غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور🩶
گفته بودم بُروی بعد تو دلسرد شوم
همچو بارانی شوم بر درِ باغ فردوس
تا بر خاک درت،مادامِ سحرگهان گریه کنم
سوزم چو شمعی در کنجِ غمم
پروانه وار ،حیرانِ رخت
برگرد دل پژمرده ام میگردم
خودم نوشتم خانوم آویژه
توصیفخودمنه
اماچونقشنگبود
بسکهرنجیدهشدازخاطرشایمانشرفت
انکهمیخواستخودشرابهخدابسپارد...
دلم با غم
در آغوش میکشد هر دم
به جایی دور،
تنی بیروح،
از آن ناکجاآبادِ کمنور،
دواندوان به سویم،
هراسان و گاه لرزان.
میبلعد وجودم را
در خود.
من،
تاریکتر از روز،
تنها ماندهام.
دیگر غمی نیست؛
مگر
بیآغوشی.
این روزا با این دارم ادامه میدم، امید واهی...
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
هیچکس متوجه نمیشود که بعضی از افراد چه عذابی را تحمل میکنند تا آرام و خونسرد به نظر بیایند.
آلدوس هاکسلی
از بازخورد هایی که به این متنم شد این بود که بعضیا به باید و نباید داخل متن ایراد گرفتن
استدلالشون بر پایه این بود که قید هایی که استفاده کردم کارکرد ندارن و...
چیزی که برام جالب بود این بود که هر شخص نظر خودشو نظر مرجع میدونه.
نمیدونم، شاید یکی از ایرادات جامعه که تفاوت ما و جوامع پیشرفته رو مشخص میکنه این باشه که عینکِ تکثر و نسبی بودن نظرات و عقاید رو کسی به چشم نمیزنه و همه دنبال اثبات عقیده خودمون به دیگری هستیم بدون اینکه به آزادی تفکر احترامی قائل باشیم.
نوشته های من تجلی نظرات و عوالم درون خودم هست و به هیچ وجه نسخه و دستور تجویز نمیکنم و برداشت آزاده✨
باستان شناس بیکار
