آوای محبوب
Open in Telegram
برای تب زمین و سرفه های خشک گلدان کاش می شد پیاله ای شعر تجویز کرد. #محبوب سخنی اگر بود می شنومتان : https://t.me/NoronChat_bot?start=sec-fhahjbfehi
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
277
Subscribers
No data24 hours
+77 days
+2130 days
Posts Archive
279
روی دفتر شعرم
روی بوم نقاشیم
روی ترانه هام
اشکش همه جا بود
من حتی اشکاشو میشناسم
هزار بار بوسیده بودمشون
غمش بوی غم خودمو میده
رنگ غم خودمو داره
اصلا غمش غم منه اون.
اومد؛
اشکهاشو یکی یکی برداشت ریخت توی جیب پیراهن چارخونش
و رفت.
بهم بگو صداتو چطوری میتونی از گوشم دربیاری؟
حرفاتو چطوری میتونی پاک کنی؟
تو خودت رو چطوری میتونی از خاطر من پاک کنی؟
279
میگن تحقیقات نشون داده که
اینا روح هموناییه که بدون لایک پستها رو میبرن
حالا دیگه خود دانید
279
#انگیزشی
در لحظه زندگی کنیم
نه برای آینده ای که شاید من در اون نباشم؛
نه برای گذشته ای که
حد و توانم اون موقع همون اندازه بوده ؛
یادمون میره برای زندگی خلق شدیم...
خواستم بگم؛
زندگی همین الانه
نه وقتی که همه چیز کامل شد!
گوینده #محبوبه_یوسفی
279
#یک_تکه_کتاب
در زندگی لحظاتی پیش میآید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش میخواهد کسی او را دوست داشته باشد.
رمان #شوهر_آهو_خانم
نویسنده #علی_محمد_افغانی
279
مثل بادی که می وزی در دشت مثل بیدی که بیقراری شمس می شوی در غبار ها پنهان داغ بر سینه می گذاری شمس کوچه های دمشق دیگر نه کوچه پس کوچه های تهران نه در میان کدام قافله ای با که آخر قرار داری؟ شمس رفته ای بی خبر تر از دیروز رفته ای چون پرنده ای تنها مولوی را ،غروب قونیه را به هوای که می سپاری؟ شمس بعد تو ، بعد رفتنت این شهر شهر سنگین سایه های بلند مثل یک معدن نمک شده است روی این زخم های کاری شمس تو بگو در کجای تاریخی؟ در کجا بی بهانه می رقصی در میان کدام اسکله ای از خودت هم خبر نداری؟ شمس گفته اند از سرخس برگشتی در مسیر هرات دیده شدی گاه مانند زائری خسته پشت دروازه ی مزاری شمس در میان قطار تا تبریز قهوه را تلخ تلخ می خوردی گفته بودی که آخر پاییز سوی پاریس رهسپاری شمس گاه در کوچههای فرغانه روی دستان شهر دیده شدی کشته ی انفجار در کابل با کمربند انتحاری شمس کاش می شد به بلخ برگردی صبح، در کوچه ها طلوع کنی در نیستان دوباره دیده شوی در همان چشمه های جاری شمس کاش می شد دوباره زنده کنی مولوی را که سالها مرده است با سماعی همیشه روحانی با همان هوی استعاری شمس به قلم #موسی_عصمتی دکلمه #محبوبه_یوسفی
279
من؛
در واقع چیز زیادی ندارم که به تو بدم
چای هست
اگه مینوشی؛
من هستم
اگه عشق می ورزی؛
راه هست
اگه رهگذری؛
همین.
صدا #محبوبه_یوسفی
279
غریبانه در کوچه های خودم قدم میزنم با عصای خودم رها میشوم مثل پروانه ای... که پَر میزنم در هوای خودم به صدها نفر تکیه کردم،یکی... نشد مثل کوه دنای خودم غریبی و تنهایی و بی کسی... خودم مانده ام با خدای خودم نیازی ندارم به لطف کسی... زمانی که دارم هوای خودم خودم مینِشینم کنار خودم بغل میکنم شانه های خودم چنان تکیه گاه خودم میشوم... که ثابت کنم ادعای خودم مسِ بی عیارم طلا میشود... بیابم اگر کیمیای خودم به هر نقطه از آسمان میرسم... بکارم اگر لوبیای خودم خودم با خودم با...دوباره خودم فدای کسی نه!...فدای خودم خودم پا به پای خودم پیر شد بنازم به عهد و وفای خودم رفیقی چنین پاک و بی ادعا... نباید بیفتم به پای خودم؟!! به پایم نشست و کنارم شکست الهی بمیرم برای خودم ...! به قلم#محمدرضا_نظری صدا #محبوبه_یوسفی
279
وقتی فهمیدی دلبر غمگینه...
غمت کجای جهان، خودسرانه میگذرانَد؟
که بسپرم بکُشندش، بیاورند سرش را
#مریم_جعفری
#دست_به_نقد
279
من در خودم زندانیام!
پشت میلههای مردمکهایم!
با دستبند و پابند!
اعدام میخواستم
ابد دادند!
سلولم
دو کلید دارد!
یکی در دستان سپید زنی
یکی در دستان سرد مرگ
مرگ قهرمان ماراتن است
بزودی میرسد
و قطار زن
دور ایستگاهی
که رئیسش مردیست خوبروی
که پیپ کاپیتان بلک میکشد،
میگردد
هی
میگردد!
می
گردد
می
گر
دد
به قلم #الف_رحیمی
صدا #محبوبه_یوسفی
279
من سلول انفرادی ام؛
من خودِ سلول انفرادی ام؛
با من از آزادی نگو...
در من حصاریست؛
به وسعت تمام جهان.
#محبوبه_یوسفی
279
وقتی هم میخوای متفاوت بهش بگی دورت بگردم هم بگی تو کل دنیای منی...
بیا به دور تو گردم که از همان اول
یک آرزوم سفر دور کل دنیا بود...
#شهرزاد
#دست_به_نقد
279
وقتی که دلبر چشمای قشنگشو پشت عینک دودی قایم میکنه...
خالق عینک دودی چه خبر دارد؟ من
غم خوش رنگترین چشم جهان را دارم!
#مجتبی_سپید
#دست_به_نقد
279
بعد از مدتها لبخندشو دیدم
گفتم : خنده ات تکه ی نبات من است
گفت : پشت این لبخندها سی سال غم دارم رفیق
گفتم : خنده هم اگر درد داشته باشد
"درد خنده هایت به جانم"
279
《زندگیِ نزیسته همیشه زیباتر به نظر میرسد...》
چرا که
ذهن میتواند از هر مسیری که نرفته، بهشتی خیالی بسازد؛
چون آن مسیر هرگز در معرض اصطکاکِ واقعیت مثل مسئولیتها ، ناکامیها و محدودیتهای زندگی قرار نگرفته است.
صدا #محبوبه_یوسفی
279
میکِشد جورِ تمامِ روزهایِ هفته را
کاش می شد جمعه را در هفتهها تقسیم کرد.
غروب جمعتون به دور از دلتنگی
