مخفے گاہ هنرمند🌱
Open in Telegram
خاطرات سبز یک هنرمند🐢🪴 https://t.me/+tVRHdAWh2uA5MGU8 پرایوت یه جای صمیمی تر✨️
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
218
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Home
[həʊm] noun
─────────────────────
A place that feels like a tight hug: Where time stands still for just a moment, where the noise of the outside world is blocked out and where you can breathe it all out after being tense all day. From the moment you enter the door, you are safe, you are warm and you are exceptionally loved.
Repost from Libera nel vento.
او از آن آدمها بود که هر بار چیزی در وجودش میشکست، به جای اینکه کمتر دوست داشته باشد، بیشتر عاشق میشد؛ عاشقِ آدمها، خیابانها، غروبها و عاشقِ زندگی کردن. او یاد گرفته بود حتی در ترکهایش هم نور را جا بدهد، نه تاریکی را.
Repost from N/a
روزهایی بود که تنها فرق من با مردهها این بود که آنها در قبر بودند و من هنوز مجبور بودم هر روز چشم باز کنم و به زندگی ادامه بدهم.
روزهایی بود، و گاهی هنوز هم هست، که انگار زمان برایم از حرکت میایستاد. همهچیز دور میشد و من در خلأیی عمیق و بیانتها فرو میرفتم؛ جایی که نه صدایی به من میرسید و نه نوری.
آن روزها آنقدر خسته بودم که فکر میکردم پایان دادن به همهچیز، تنها راه رهایی است. باور کرده بودم که با رفتن من، درد هم تمام میشود.
اما زندگی، برخلاف چیزی که فکر میکردم، فقط از درد ساخته نشده بود. در میان تمام آن تاریکیها، آدمهایی بودند که بیسروصدا کنارم ماندند؛ آدمهایی که تا جایی که میتوانستند مراقبم بودند. و گربهای که هر روز بیشتر از قبل به من دل میبست و حضورش مرا به ماندن گره میزد.
بارها خواستم همهچیز را رها کنم، اما هر بار چیزی، یا کسی، دستم را گرفت و نگذاشت کاملاً از زندگی دل بکنم.
