اُکتـبر در سیاتـِل
Open in Telegram
﹙ Summarized in rain, coffee, the scent of cinnamon, and memories 📷 ﹚ ﹢ ֹ ׅ ۪ 𖥦 🍁 ֹ @Letterfor_Cinnamonbot ─ׅ 𔒌 ┄ֹ
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
330
Subscribers
+824 hours
+277 days
+2830 days
Posts Archive
صدای نوازش باران بر روی پنجره ها؛
خونهای نیمه تاریک با نورهای کوچک گرم؛
و تو که به سینهام تکیه زدهای
برایم کتاب میخوانی و
موهایت را نوازش میکنم.
شبیه به رویایی دور به نظر میرسد
اما عزیز من،
امیدوارم تا هستیم، تجربه کنیم، بسازیم
و زندگی کنیم :)
او نگفـت دوستت دارم؛ ولی
با بدنی پر از زخـم به نجاتم آمد،
در حالی که من در دریای نمـک غرق میشدم...
-🥥
من و تو...
یا بگذار بهتر بگویم
ما
کودکان نوپایی بودیم
که سعی داشتند دویدن بیاموزند
اما
اول باید راه رفتن را میآموختیم
وقتی شروع به دویدن کردیم
زمین خوردیم
بارها بلند شدیم
و با وجود زخم روی زانوهایمان
زخم دیگری را مرهم گذاشتیم
ما همواره گذشت را بلد بودیم
تنها یک چیز را هنوز یاد نداشتیم
آن هم این بود که
هنوز کودک بودیم و
راه زیادی تا بزرگسالی مانده بود....
دلم تنگه؛ پرتقالِ من! گلپرِ سبزه، قلبِ زارِ من… منو ببخش! از برایِ تو؛ هر چی که بخوای، میارم… اتل وُ متل… نازنینِ دل… زندگی؛ خوب وُ مهـــربونه… عطر وُ بوش؛ همین غم وُ شادیه کوچیک وُ بزرگمونه… آهای زمونه… آهای زمونه… این گردونتوُ؛ کی داره می چرخونه؟ آهای زمونه… آهای زمونه… بودنت هنوز؛ مثلِ بارونـه… مثلِ قدیما؛ پاک وُ روونه… از پشتِ این دیوارِ بی رحمی؛ که بینمونه... هاچین وُ واچین! عسلِ شیرین! قصه مون؛ هنوز ناتمومه… از اینجا به بعد؛ کی می دونه که چی سرنوشتمونه؟ بارون بارونه…
او بود
در میان تمام دلتنگی هایم نمایان بود،
در میان قطرات اشکی که جاری میشد
تا یادآور این شود، که باز هم من اینجا هستم
باز هم من دچار شدم، دچار به کلمهای که
مدت ها از آن فرار کردم.
باز هم احساسات من برگشته بودند،
پذیرش هم سخت ترین بخش ماجرا بود.
او بارقهی امید بود و تاریکی مطلق؛
هرگز نفهمیدم چطور میشود تلألو نور را داشت،
اما خاموش بود.
هرگز نمیفهمم چطور میشود،
به صدای خندههایش فکر کنم، اما بغض
محکم تر گلویم را فشار دهد.
من هیچ حس نمیکردم و در عین حال
همه چیز پوستم را میسوزاند،
قلبم را مشت میزد و سپس نوازش میکرد.
افکارم خاموش بودند اما اینبار
خاطرات مانند ابراههای غیر قابل کنترل
از چشمهایم سرازیر میشدند.
دیگر نه درد مهم بود، نه غم و نه حتی دلتنگی
تنها یک چیز اهمیت داشت.
نشدن چیزی که بارها و بارها برای شدنش
پیش آسمان زانو زده بودم و سخت آرزویش را داشتم.
