اُکتـبر در سیاتـِل
Open in Telegram
﹙ Summarized in rain, coffee, the scent of cinnamon, and memories 📷 ﹚ ﹢ ֹ ׅ ۪ 𖥦 🍁 ֹ @Letterfor_Cinnamonbot ─ׅ 𔒌 ┄ֹ
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
330
Subscribers
+824 hours
+277 days
+2830 days
Posts Archive
دلم تنگه؛ پرتقالِ من! گلپرِ سبزه، قلبِ زارِ من… منو ببخش! از برایِ تو؛ هر چی که بخوای، میارم… اتل وُ متل… نازنینِ دل… زندگی؛ خوب وُ مهـــربونه… عطر وُ بوش؛ همین غم وُ شادیه کوچیک وُ بزرگمونه… آهای زمونه… آهای زمونه… این گردونتوُ؛ کی داره می چرخونه؟ آهای زمونه… آهای زمونه… بودنت هنوز؛ مثلِ بارونـه… مثلِ قدیما؛ پاک وُ روونه… از پشتِ این دیوارِ بی رحمی؛ که بینمونه... هاچین وُ واچین! عسلِ شیرین! قصه مون؛ هنوز ناتمومه… از اینجا به بعد؛ کی می دونه که چی سرنوشتمونه؟ بارون بارونه…
او بود
در میان تمام دلتنگی هایم نمایان بود،
در میان قطرات اشکی که جاری میشد
تا یادآور این شود، که باز هم من اینجا هستم
باز هم من دچار شدم، دچار به کلمهای که
مدت ها از آن فرار کردم.
باز هم احساسات من برگشته بودند،
پذیرش هم سخت ترین بخش ماجرا بود.
او بارقهی امید بود و تاریکی مطلق؛
هرگز نفهمیدم چطور میشود تلألو نور را داشت،
اما خاموش بود.
هرگز نمیفهمم چطور میشود،
به صدای خندههایش فکر کنم، اما بغض
محکم تر گلویم را فشار دهد.
من هیچ حس نمیکردم و در عین حال
همه چیز پوستم را میسوزاند،
قلبم را مشت میزد و سپس نوازش میکرد.
افکارم خاموش بودند اما اینبار
خاطرات مانند ابراههای غیر قابل کنترل
از چشمهایم سرازیر میشدند.
دیگر نه درد مهم بود، نه غم و نه حتی دلتنگی
تنها یک چیز اهمیت داشت.
نشدن چیزی که بارها و بارها برای شدنش
پیش آسمان زانو زده بودم و سخت آرزویش را داشتم.
My feelings are like images on water,
they completely disappear with the slightest sudden movement....🦢
ببین آینه چقدر سردم
کجا گمت کردم من
خدا کنه که برگردم
تو یکیو نبخشم
بذار غمام جا بمونه
چقدر دوره راه خونه
الان فقط آرزومه
که از ته دل بخندم
میگم انگار پلم همه ازم میگذرن
الان این ویسکیه رو تو سرم میشکنم
میگی از زندگی زاریو بلدیش فقط
تو که سهلی ببین اینا منم نیش زدن
