اُکتـبر در سیاتـِل
Open in Telegram
﹙ Summarized in rain, coffee, the scent of cinnamon, and memories 📷 ﹚ ﹢ ֹ ׅ ۪ 𖥦 🍁 ֹ @Letterfor_Cinnamonbot ─ׅ 𔒌 ┄ֹ
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
360
Subscribers
+3024 hours
+607 days
+5830 days
Posts Archive
از سایهها با من بگو
از شبهای تیره
ابرهای خاکستری
و خیابانی که از اشک آسمان
خیس شده.
از نیلوفری وسط مرداب
و دلهرههٔ آهوی گیر افتاده در گلهی گرگ.
با من از تاریکی بگو؛
تا قطعهی نور را در ظلمات پیدا کنم.
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
باز هم تو، باز هم من؛
و باز هم آسمانی که بغضش باران شده.
دستهای گرمت که پناه میشود،
قدمهای کوتاه شدهات برای همگام شدنمان
و منی که سراسر غرق شادیام
برای لحظاتی که در کنار تو میگذرد
برای این زندگی ، هرچند سخت.
برای زمانی که نرمی لبهایت
پشت دستم مینشیند و یادآور بودنت میشود.
بودنی از جنس امنیت، سادگی و عشق.
نمیتوان گفت اگر زندگی آسان بود
میشد از آن لذت برد....
چه ذوقی در رسیدن به خواستههاست،
اگر بی بهانه باشد و بی تلاش؟
