اُکتـبر در سیاتـِل
Open in Telegram
﹙ Summarized in rain, coffee, the scent of cinnamon, and memories 📷 ﹚ ﹢ ֹ ׅ ۪ 𖥦 🍁 ֹ @Letterfor_Cinnamonbot ─ׅ 𔒌 ┄ֹ
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
387
Subscribers
+3024 hours
+607 days
+5830 days
Posts Archive
Repost from N/a
یا تمام شاعران تورا دوست داشته اند یا من در هر مصرع تورا میبینم ...!
Lili✨
خوب به خاطر دارم،
اولین باری که دست نوشته هایم را خواندی، گفتی اگر کسی باشد تا اینگونه برایت بنویست، روحش را میبوسی.
اتفاقِ من،
خوب این چند بند را بخوان،
زیرا کلمه به کلمه بغض های فرو خوردهی من از خوشی هاییست که با تو آنهارا تجربه کردم.
از اولین باری که دست های گرمت را لمس کردم چیزی در وجودم به لرزه افتاد، چیزی که قسم خورده بودم دیگر هرگز زنده نمیشود، چیزی که ریشه اش را خشک کرده بودم تا درد را برای بار دیگر لمس نکنم.
زمانی که آغوشِ گرمت را برایم گشودی، تپش قلبی را احساس کردم که میگفتی، به تکه یخی میماند که فقط برای نزدیکانت گرم میشود، اما حرارتش از روی همان بارانی مشکی هم مرا آب کرد.
وقتی آهسته موهایم را نوازش کردی و لبهایت را مهمان ناخواندهی صورتم کردی شعلهور شدن را در بند بند روحم احساس کردم.
تو، به مانند اخگری سرخ چیزی را در من به جوش آوردی که فکر میکردم دیگر ملاقاتش نخواهم کرد.
آن هم علاقه بود؛
علاقه به طرههای مواج موهای رنگ شبت، علاقه به مژگانی که وقتی پلک برهم میزنی دلم را میلرزانند، علاقه به چشمانی که نمیتوانم مدت زیادی به آنها زل بزنم زیرا دین و دنیایم را در آنها گم میکنم و در نهایت علاقه به آدمی که بارها گفته بود از جنس من نیست....!
تو مرا ترساندی،
در قدم اول طوری مرا دور کردی که گمان کردم تا ابد برایت غریبهای دور باقی میمانم اما اکنون، اکنون آنچنان خود را در نزدیکیات احساس میکنم که با فکر کردن به تو، عطرت هوا را در بر میگیرد.
ننوشتم تا بخوانی و حظ کنی،
نوشتم تا بدانی،
بدانی تا زمانی که باشی،
نوازش موهایت،
بوسیدن چهرهات،
گرفتن دستانت
و به آغوش کشیدن شانههایت
مسئولیت عشقی شیرین برای من است....!
+1
اما تو هرگز نمیدانی
طلوع آفتاب
طعم قهوه
شکل ابرها
حتی قرص ماه،
هیچکدام بدون "تو"
آنقدر ها هم دوستداشتنی
نیستند...!
+4
از آدمهایی که دائم شکایت دارند، گریزانم.
همانهایی که به دنبال "نیستها" میگردند تا گله کنند ،
همانهایی که هیچگاه زندگی نمیکنند و هرگز نمیفهمند لحظهها چگونه با سرعت میروند و منتظر لذت بردن آنها از تجربهی تنها زندگیشان نمیمانند. آنهایی که در نهایت از هیچ چیز راضی نیستند ، حیات را سخت میگذرانند و فکر میکنند خوشبختی "بینقص" بودن است در حالی که خوشبختی حسی از درون ماست، جایی که نه مادیات را و نه معنویات میخواهد. تنها یک چیز نیاز دارد آن هم "باور" است.
- بپرس دوستم داری...؟
بگذار بگویم: من...؟ شما را...؟
به جا نمیآورم! ولی...
به فنجان قهونای دعوتتان کنم؟
لبخند بزن و بگو : با کمال میل...!
بیا برای اولین بار دوباره ببینمت!
در همان دیدار دلت را ببرم. بگذار اولین
دوستت دارم را دوباره بگویم...! بازهم عاشقت شوم...
حامـد نـیازی
در نهایت آدم ها هیچ گاه قادر به دیدن تصویر درستی از ما نیستند و این بخشی از زندگی و روابط است. راحت باشید و نگران تصویر آدم ها از خودتان نباشید. آنها هیچ گاه شمارا «نزدیک به آنچه هستید» نخواهند دید.
