خاکستر.
Open in Telegram
خودمونی به صرفِ چای و کتاب و زندگی! صندوقِ پستی: @burnt_ashbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
233
Subscribers
+124 hours
+47 days
-630 days
Posts Archive
233
استاد دارم تبدیل میشم به موجود فضایی؛ شکل و شمایل یه هیولا رو دارم رسماً🙏🏻.
استاد این چهوضعشه🗣؟
استاد برو تو اتاقت به کارای بدت فکر کن😭🙏🏻.
233
دو روزه با مگس، تو یه اتاق گیر کردیم و بیرون نمیریم.
هر کدوم مشغولِ درگیریهای خودمونیم، کاری با همدیگه نداریم.
مطمئناً دلیل بیرون نرفتمون فرق داره با هم؛ ولی یه اشتراکی داریم؛
هر دو از بیرونِ اتاق متنفریم، هر دو از صداها، آدما، قدمها، حرفها متنفریم.
بخاطر همین؛ کنار همدیگه موندیم.
هردومون صرفا گیر نکردیم! فرار کردیم؛ از هرچیزی که اون بیرون، اتفاق افتاده فرار کردیم.
233
Repost from N/a
Abbas Kiarostami
@burnt_ash
مناظر گسترده، تپههای مخملی، قاببندی عریض و اون حسِ عمیق و شاعرانهی طبیعت ایران
نمیشه به این عکسها نگاه کرد و یاد کادربندیها و نگاهِ عباس کیارستمی در عکاسی منظره نیفتاد.
نگاهِ این عکسها مستقیماً مارو سمتِ مجموعهعکسهای منظره و طبیعتِ عباس کیارستمی میبره.
تپههای منزوی، تکدرختهای تنها روی خطِ افق، بازیِ فرم و خطوط در طبیعت و عکاسی از زمینهای پهناور بود.
سه کلمه کلیدی عکس های تو:
زنده، شاعرانه، باشکوه.
233
در میان غبارِ فراموشی و سکوتِ سنگینِ شبها، جایی که ستارهها از خستگی، چشم بر زمین میبندند، تنها صدایی هست که میتواند تاریکی را به رقص درآورد. او نه با شمشیر، که با تارهای کلمات میجنگد؛ نه با آتش، که با گرمای روایتهایش دلها را ذوب میکند. قصه گوی ویندریا؛ تو فقط قصهگو نیستی، تو نگهبانِ رویاهای ما هستی. ممنونم که با کلماتت، میانِ خاکسترِ من، نه پایان؛ که قدرتِ دوباره شکل گرفتن را دیدی.(اینهمه تو نوشتی، یبارم ما🌚🫶🏻✨.)
233
Repost from قصهگویِ ویندریا.
در انتهای جنگلی خاموش، خانهای قدیمی وجود داشت که سالها کسی به آن نزدیک نشده بود.
مردم روستا میگفتند آن خانه شبی در میان شعلهها گم شد و همهچیزش را از دست داد.
اما او همچنان به آنجا میرفت؛ کنار بقایای دیوارهای سوخته مینشست و به سکوت خانه گوش میداد.
لبخند میزد و مشتی خاکستر از زمین برمیداشت.
چون باور داشت بعضی چیزها وقتی میسوزند، نابود نمیشوند...
فقط شکلشان عوض میشود.
