Ez û Ez
Open in Telegram
سوای خونِ دلت، در سبو چه میبینی؟
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
232
Subscribers
+124 hours
+27 days
+1130 days
Posts Archive
232
Repost from N/a
کلام تلخ ولى صادقانه را بپذیر
بهانه است چه بهتر بهانه را بپذير
چو بردهاى كه اميدشبهروزآزادىست
صبور باش و به تن تازيانه را بپذیر
پرنده بودن خود را مبَر ز یاد ولى
كنون كه در قفسى آب و دانه را بپذیر
«نشاط عشق» به «رنج وجود»مىارزيد
ملال اين سفر جاودانه را بپذیر
كسى براى ابد باكسى نمىماند
زمانه است رفيقا زمانه را بپذیر
- فاضل نظری
232
و تو، همان پرندهای شدی میان تمام پرندهها؛
که هر بار به «او» گوش میدهم، چشمم تو را میانشان پیدا میکند.
232
ثانیه شمر و عقربه میچرخید؛ به نرسیدن.
هرچیز را از حد بیشتر بشماری به ستوه خواهی آمد، چه بسا آن شمردن ثانیهها، دقیقهها و روزهای نرسیدن باشد.
همیشه از روزی که این شمردن به پایان برسد هراس داشتم، چون حتی فکر به اینکه نرسیدن به او هنوز ادامه دارد را دوست داشتم.
ای تمامِ کلمههای مربوط به حسرت خوردن در زبانِ مادریام.
عاشقان گیاهانند؛ که میرویند، میمیرند، سبز میشوند، میریزند. باران که میبارد چتر نمیخواهند. زمستانها بیکلاه و پالتو نپوشیده میایستند روی در روی نگاهِ برف؛ چشم در چشم یخبندان، بیشرمساری اندامِ برهنهیشان از برگ. عاشقان گیاهانند؛ که ریشههایشان فرو رفته است، در کفِ دست من، در استخوانِ کتفِ تو. در جمجمهی شکستهی من. و این خاطرات من و توست که توت میشود یک روز، انار میشود گاهی، که دیروز انگور شده بود؛ که فردا زیتون و تلخ.
