en
Feedback
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Open in Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
320
Subscribers
+1024 hours
+97 days
+3330 days
Posts Archive
قدردان صبوریتون هستم✨

میدونم چالش طولانی شده و خسته شدید، من واقعا عذرخواهم🫠🤝 این طول کشیدنه فقط بخاطر اینه چنلا تعدادشون بیشتر از چیزی شد که من فکر میکردم..🥲 اما بااینحال همچنان دارم مینویسم:)

برای بچه‌هایی که باز نشد:)

دوتا داستان دیگرم گذاشتمم

به پیشرفته ترین آزمایشگاه جهان خوش آمدید؛ دنیایی که تا به حال تجربه نکردید و چیزهایی که پیش از این هرگز ندیدید. جایی که قوانین معمولی طبیعت، همیشه پاسخ درستی ندارد و هر در بسته، رازی تازه را پنهان کرده است. در اینجا دانشمندانی چون، شیرکروکودیل و مارگربه کار میکنند. اما درمیان همه آنها، پروفسوری با تجره وجود داشت که نامش برای همه آشنا بود او به خود میگفت، منه چغدپنگوئن. او معتقد بود غیرممکن فقط چیزی است که هنوز آزمایش نشده.

هر قصه‌ای از جایی آغاز می‌شود؛ این یکی از دشتی پهناور آغاز شد. دشتی که خانه‌ی هزاران آفتابگردان بود. با این حال، میان تمام آن گل‌های زرد، آفتابگردانی به دور از دیگران زندگی می‌کرد. در بالاترین نقطه دشت، جایی که خورشید گرمای خود را چون نوازش، بر گلبرگ های او رها میکرد. دیگر گل‌ها باور داشتند هیچ گلی نباید از جمع جدا شود؛ اما او نمی‌خواست شبیه دیگران باشد. او عاشق سکوت میان بادها، صدای آرام باران و لحظه‌هایی بود که دشت برای چند دقیقه تنها می‌شد. برای همین، آن قسمت از دشت که فقط او در آن می‌رویید، کم‌کم نامی پیدا کرد گوشه‌ی منِ حَزون؛ گوشه‌ای کوچک میان دشتی بزرگ؛ جایی که یک آفتابگردان تنها، داستانی را در دل خود پنهان کرده بود.

زیادی بهم انرژی دادددد

وای خدای مننن، چه قشنگ نوشتی:)))) ممنونممممم🥲✨

Repost from N/a
در میان غبارِ فراموشی و سکوتِ سنگینِ شب‌ها، جایی که ستاره‌ها از خستگی، چشم بر زمین می‌بندند، تنها صدایی هست که می‌تواند تاریکی را به رقص درآورد. او نه با شمشیر، که با تارهای کلمات می‌جنگد؛ نه با آتش، که با گرمای روایت‌هایش دل‌ها را ذوب می‌کند. قصه گوی ویندریا؛ تو فقط قصه‌گو نیستی، تو نگهبانِ رویاهای ما هستی. ممنونم که با کلماتت، میانِ خاکسترِ من، نه پایان؛ که قدرتِ دوباره شکل گرفتن را دیدی.
(اینهمه تو نوشتی، یبارم ما🌚🫶🏻✨.)

بچه‌ها چون تعداد چنل ها بالاست، برای اینکه اینجا خیلی شلوغ نشه جواب هارو تو چنل چالش گذاشتم:)🤝 [هنوز تموم نشدن هااا]

افسانه‌ای روایت میکند در پنهان ترین بخش جنگلی سرسبز کلبه‌ای وجود داشت. کلبه‌ای که هیچ نقشه‌ای راه رسیدن به آن را نشان نمی‌داد و هیچ رهگذری به‌طور اتفاقی آن را پیدا نمی‌کرد. اما اگر روزی به آن کلبه پا میگذاشتی، او جادوی خود را به تو نشان میداد. میگویند هرکس درِ آن کلبه را می‌کوبید، چیزی را که سال‌ها در دلش گم کرده بود، دوباره می‌یافت. یکی امیدش را، دیگری شجاعتش را، و بعضی‌ها... خودِ واقعی‌شان را. کلبه جادویی، نامی بود که جنگل به آن داده بود.

در کناری از این دنیا، شاید در بالاترین طبقه‌ی آسمان، سرزمینی بود به نام رؤیا. این سرزمین هر روز شاهد معجزه‌های بسیاری بود؛ معجزه‌هایی که هرکدام از تولد یک رؤیای تازه سرچشمه می‌گرفتند. در میان تمام رؤیاها، رؤیایی بود به نام رؤیای سبز. دیگر رؤیاها آرزو داشتند ستاره شوند، یا در دل پادشاهان و قهرمانان خانه کنند. اما رؤیای سبز، آرزوی دیگری داشت. او می‌خواست در قلب کسانی متولد شود که امیدشان را گم کرده بودند. شاید به همین دلیل است که هنوز هم، بعضی آدم‌ها درست در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌شان، بی‌دلیل احساس می‌کنند دوباره می‌توانند از نو شروع کنند... می‌گویند آن لحظه، رؤیای سبز از کنارشان گذشته است.

در کتابی قدیمی نوشته شده بود که هر ستاره‌ای که در آسمان می‌درخشد، داستانی در دل خود دارد. اما روزی، در میان تمام ستارگان، یکی دیگر در جای خود نمی‌درخشید. هیچ‌کس نفهمید او کجا رفته است؛ فقط می‌گفتند شبی آرام، در میان مه، از آسمان جدا شد و به زمین سفر کرد. از آن پس، دیگر ستاره‌ها او را Lost Star صدا می‌زدند؛ ستاره‌ای که نورش، همچنان به آسمان می‌رسید.

در میان هیاهوی شهر، جایی بود که پرندگان آواز می‌خواندند و قطرات باران به آرامی بر شانه‌ی خانه‌ها سر می‌خوردند. مردم شهر به آنجا خیابان 109 میگفتند. در انتهای خیابان، خانه‌ای قدیمی با پنجره‌های بلند و پرده‌های مخملی آبی وجود داشت؛ خانه‌ای که سال‌ها صدای پیانو، بوی رنگ‌های نقاشی و ورق خوردن کتاب‌ها را در خود نگه داشته بود. درحالی‌که خیابان‌های دیگرِ شهر پر از صدای بوق ماشین‌ها، قدم‌های شتاب‌زده و آدم‌هایی بود که همیشه به دنبال چیزی گمشده می‌دویدند، خیابان 109 آرام نفس می‌کشید. چون در آنجا، آدم‌ها فراموش نکرده بودند چگونه زندگی کنند.

روزی روزگاری در سرزمین رنگ‌ها... جایی میان آسمان آبی و دشت‌های سبز، شهری کوچک وجود داشت که هر رنگ، داستانی برای گفتن داشت. در آن سرزمین، رنگ‌ها فقط برای زیباتر کردن دنیا نبودند؛ هرکدام احساس و خاطره‌ای را با خود حمل می‌کردند. اما در میان تمام آن رنگ‌ها، رنگی بود که همیشه بیشتر از بقیه می‌درخشید؛ نارنجی.

یه استراحت کوچولو کنم سریع میام بقیه رو میزارم قشنگا:)✨

وقتی میبینم انقدر چیزی که نوشتمو دوست داشتید خیلیییی خوشحال میشم:))))))))

در زیر بزرگ ترین درخت گیلاس، جایی که عطر شکوفه ها و صدای باد در میان چمن زار هوا را در بر گرفته بود، کلبه ای چوبی وجود داشت. آنجا متعلق به یک نفر بود، روحی تنها که سال‌ها میان جاده‌های بی‌انتها قدم زده بود. مردم دهکده های اطراف او را Solivagant Soul صدا میزدند. تنها روحی که زیر درخت گیلاسی پوشیده از شکوفه، زندگی میکرد.

در انتهای جنگلی خاموش، خانه‌ای قدیمی وجود داشت که سال‌ها کسی به آن نزدیک نشده بود. مردم روستا می‌گفتند آن خانه شبی در میان شعله‌ها گم شد و همه‌چیزش را از دست داد. اما او همچنان به آنجا می‌رفت؛ کنار بقایای دیوارهای سوخته می‌نشست و به سکوت خانه گوش می‌داد. لبخند می‌زد و مشتی خاکستر از زمین برمی‌داشت. چون باور داشت بعضی چیزها وقتی می‌سوزند، نابود نمی‌شوند... فقط شکلشان عوض می‌شود.