ch
Feedback
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

前往频道在 Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

显示更多
未指定国家未指定类别
314
订阅者
-124 小时
-57
+2830
帖子存档
بچه ها شروع کردم، چون همه رو خودم مینویسم شاید یک کوچولووو طول بکشه اما همه رو میزارم:)🤝

بچه‌ها بقیه رو فردا صبح شروع به گذاشتن میکنم:)✨🤝 [همه رو میزارم قشنگا]

او شیفته‌ی بوی زمستان بود. همان لحظه‌ای که نخستین دانه‌های برف، آرام در آغوش باد به رقص درمی‌آمدند و جهان، برای چند دقیقه، رنگ سکوت می‌گرفت. او نیز خود را همچون دانه‌ای برف، به آغوش باد می‌سپرد و با هر نسیم، آرام در کنار سپیدیِ برف‌ها می‌رقصید. او نام این رقص را Feixue گذاشته بود، نامی به لطافت برف و به آزادیِ باد. او می‌دانست این رقص، تنها چند لحظه دوام خواهد داشت؛ اما این زیبایی، درست در همین کوتاه بودنش بود.

آن شهر، تنها شهری بود که در دل جنگلی بارانی آرمیده بود. شب‌هایش، آسمانی داشت که از ستاره‌های خندان سرریز می‌شد؛ آن‌قدر نزدیک که گویی اگر دستت را دراز می‌کردی، می‌توانستی یکی را لمس کنی. در آن شهر، دخترکی زندگی می‌کرد که باور داشت هر ستاره، داستانی برای گفتن دارد. او هر شب، ساعت‌ها به آسمان خیره می‌شد و برای هر ستاره، قصه‌ای در ذهنش می‌ساخت. اما هیچ‌گاه شبی به زیبایی آن شب ندیده بود. شبی که آسمان، بیش از همیشه می‌درخشید. و دخترک، آن شب را Notte Stellata نامید.

در دنج ترین گوشه دنیا، دخترکی زندگی میکرد. او شبیه دوستانش نبود؛ درحالی که دیگران به دنبال اتفاقات بزرگ بودند، او زیبایی را در کوچک ترین لحظه‌ها پیدا میکرد. در میان تمام دفترهایش، دفتری داشت به اسم a little death. دخترک هر شب اتفاقات روزش را در دفتر کوچک می‌نوشت، نه اتفاقات بزرگ؛ چیزهای ساده مثلِ یک آهنگ که دیگر مثل قبل دوستش ندارد، یک دوستی که کم‌رنگ شده، یک عادت قدیمی که کنار گذاشته.. اما او می‌دانست؛ هرچیزی که در زندگی تمام شود، جایی برای شروع چیزی تازه باز میکند.

بچه‌هایی که بعد از خط خوردن چالش پیامو فور کردن چون تعداد بالاست فکر نمیکنم بتونم برای شماهم بنویسم، اما اگر میتونید صبوری کنید مشکلی نیست:)🤝 بازم ببخشیدا..

بچه‌هایی که بعد از خط خوردن چالش پیامو فور کردن چون تعداد بالاست فکر نمیکنم بتونم برای شماهم بنویسم، اما اگر میتونید صبوری کنید مشکلی نیست:)🤝 بازم ببخشیدا..

یه استراحت کوچولو کنم میام برای ادامه:)🤝

سال‌ها پیش، در سرزمینی پوشیده از برف، جایی میان کوه‌های بلند و آسمان‌های خاکستری، قصری از سنگ‌های سفید وجود داشت. قصری که دیوارهایش شاهد رازهای بسیاری بودند در آن قصر، زنی زندگی می‌کرد که مردم او را دوشس سرزمین‌های شمالی می‌نامیدند. مردم سرزمین‌های دور، داستان‌های زیادی درباره‌ی او می‌گفتند؛ بعضی او را بانویی مهربان می‌دانستند و بعضی دیگر، زنی سرد همچون برف‌های شمال. اما هیچ‌کس نمی‌دانست پشت آن چشمان آرام، چه داستانی پنهان شده است.

در گوشه و کنار این دنیا، درست زیر سایه‌ی درختی پیر، دریاچه‌ای زلال وجود داشت. جایی که قوها، بی‌آنکه هراسی داشته باشند، آزادانه بر روی آب می‌رقصیدند و صدای آرام بال‌هایشان با آواز باد درهم می‌آمیخت. اما در میان آن همه سفیدی و آرامش، دخترکی با موهای رها ایستاده بود و به آنها می‌نگریست. ساعت‌ها می‌توانست رفت‌وآمدشان را تماشا کند؛ گویی چیزی در پرواز آنها وجود داشت که او سال‌ها به دنبالش می‌گشت. او مجذوب پرواز قوها بود، شاید نه به خاطر بال‌های سفیدشان، بلکه به خاطر آزادی‌ای که در هر حرکتشان پنهان بود.

این وسط بگم چه چنلای قشنگی داریدد

بریم برای ادامه:)

او در محله‌ای به نام Chaos زندگی می‌کرد. جایی که زندگی، فارغ از هر نظم و قانونِ از پیش تعیین‌شده‌ای جریان داشت؛ اما عجیب آنکه همین بی‌نظمی، زیباترین بخش آنجا بود. محله‌ای که هر کسی جرعت زندگی در آن را نداشت؛ زیرا آدم‌هایش از متفاوت بودن نمی‌ترسیدند. آن‌ها نقاب نمی‌زدند، نقش بازی نمی‌کردند و از آنچه واقعاً بودند، خجالت نمی‌کشیدند.

در عمیق‌ترین حفره‌ی ماه، ستاره‌ای زندگی می‌کرد. ستاره‌ای که برخلاف دیگران، شیفته‌ی رنگ‌ها و هنر بود؛ چیزی که او را از تمام ستارگان آسمان جدا می‌کرد. او نام خانه‌ی کوچک خود را Moon Art گذاشته بود؛ جایی پنهان میان تاریکی و سکوت، که سال‌ها شاهد عشق بی‌پایانش به هنر بود... و تنها ماه بود که هر شب، تماشاگر خلق شدن رویاهایش می‌شد.

در گوشه‌ای از جهان، گهواره‌ای وجود داشت که به جای خواب، رؤیاها را در آغوش می‌گرفت. هر شب، آدم‌هایی که از روزهای سخت خسته بودند، دور آن جمع می‌شدند. یکی نقاشی می‌کشید، یکی قصه می‌گفت، و دیگری فقط لبخند می‌زد. مردم آنجا را گهواره لالایی می‌نامیدند. چون حتی غم‌ها هم، میان آن همه رنگ و دوستی، آرام‌ آرام به خواب می‌رفتند.

در سرزمین هایی دوردست شاید جایی در انتهای رنگین کمان، سرزمینی وجود داشت به نام او و دوستانش. جایی که رنگ ها حرف می‌زدند، آنجا قانونی برای رنگ آمیزی نبود، اگر دوست داشتی می‌توانستی سیبی به رنگ بنفش داشته باشی.

می‌گویند در دنیایی که آدم‌ها در واقعیتِ خود غرق بودند، دخترکی رؤیاباف زندگی می‌کرد؛ دختری که در پیِ معجزه‌ای بود تا ثابت کند خیال، همیشه از واقعیت ضعیف‌تر نیست. هر شب، پیش از آن‌که چشمانش را ببندد، یک کلمه را زیر لب زمزمه می‌کرد: Miracle.

درمیان ستاره‌ها، آنجا که هر ستاره‌ای قصه‌ای برای گفتن داشت، سفینه‌ای کوچک آرام از کنارشان عبور می‌کرد، سفینه‌ای به نام Galactic Drey. سفینه‌ای که فرمانده‌اش سنجاب قهوه‌ای بود. گویی مقصدش نه سیاره‌ای دور، بلکه پیدا کردن آدم‌هایی بود که دلشان یک خانه‌ی کوچک میان کهکشان‌ها می‌خواست.

اداره‌ی پلیسی در شهری کوچک وجود داشت که بزرگ‌ترین پرونده‌اش درون گاوصندوقی فولادی نگهداری می‌شد. پرونده‌ی 456×001. یکی از معدود پرونده‌هایی که هیچ‌وقت بسته نشد. نه به خاطر اینکه مجرمش پیدا نشده بود... بلکه چون هیچ‌کس مطمئن نبود اصلاً مجرمی وجود داشته است.

چندتایی که نوشتمو میزارم:)