en
Feedback
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Open in Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
320
Subscribers
+1024 hours
+97 days
+3330 days
Posts Archive
خودم آقای ادموندو خیلی دوست داشتم🥲

بعداز مدت ها خطوط بی‌هوا نوشتم:))))

آقای ادموند کلاه تیره خود را بر سر نهاد و برای واپسین بار به پنجره عمارت نگریست. در چشم هایش ردی از اشک مشهود بود اما هرگز سخنی بر زبان نیاورد.. پرده های سپید باهر نسیمی خود را به دیوارهای سرد میکوبیدند، گویی آنها نیز از این جدایی دلگیر بودند. آقای ادموند، در سکوتی آکنده از دلتنگی، از پله های سنگی پایین آمد و درآن غروب عصرگاهی دور شد. و چه غروب اندوه باری، که رنگ سرخ آسمانش بیشتر به زخم می‌مانست تا به زیبایی. وَ در پایان ادموند رفت، اما خاطره لبخندهای نجیبانه اش همچنان در تالار های خاموش خانه پرسه میزد، چنان که گویی زمان نیز جرعت فراموش کردن اورا نداشت .
#خطوط_بی‌هوا

دوستای عزیز؛ از اونجایی که معلوم نیست اوضاع چطور پیش میره.. اگر یک وقت قطع شدیم، میتونید منو تو سوپر اپلیکیشن قدرتمند "بله" پیداکنین🥸🤝 https://ble.ir/ba_ghalam

_مَرگ دوروبرم رو گرفته.. [لاشهٔ لطیف]
_مَرگ دوروبرم رو گرفته.. [لاشهٔ لطیف]

دوستان واقعا به ری اکت هاتون نیاز دارم:))🤝

سخت بود، اما بلاخره شد.

«از جنسِ مُروارید» عَزیزکم... چِطور میتوان طاقت آوَرد، که دستانِ هَمچو مُروارید تو را در بَر گرفت و بوسه‌ای بَر رویش نَکاشت؟
«از جنسِ مُروارید»
عَزیزکم... چِطور میتوان طاقت آوَرد، که دستانِ هَمچو مُروارید تو را در بَر گرفت و بوسه‌ای بَر رویش نَکاشت؟ حَقیقت آن است که بعضی زیبایی‌ها برای ستودَن آفریده نشده‌اند؛ برای پَرستیدن‌اند، وَ دستانِ تو از هَمان جنس‌اند. مَباد آن روز که دوریِ آن مُروارید را به چشم بینَم؛ که آن روز، روزِ وداعِ من با جَهان است. تو هَمان مُرواریدِ کمیابی؛ آن‌چِنان عَزیز و درخشان که دِل را به احترام وا می‌داری وَ لَب را به بوسه. #سرود_نگاشتم

اجازه بدید قسمتی از چیزایی که نوشتمو بهتون نشون بدم..

دوستاااان، خواستم بگم که امروز دست به قلم شدم وَ بلههههههه، یه چیزایی نوشتم🥸✨

_او شرافتمند بود، به همین دلیل دیوانه شد. [لاشهٔ لطیف]
_او شرافتمند بود، به همین دلیل دیوانه شد. [لاشهٔ لطیف]

کتابی که این روزها درحال خوندنشم کتابِ"لاشه لطیف" از آگوستینا باستریکا هستش:))) و باید بگم که این کتاب چیزای زیادی برای تعریف کردن داره

_اگر همه گوشت انسان بخورند؛ شماهم خواهید خورد؟
+1
_اگر همه گوشت انسان بخورند؛ شماهم خواهید خورد؟

خیلی دلم برای سرود نگاشتم ها و همچنین خطوط بی هوا که مینوشتمو اونارو اینجا، با شما درمیون میزاشتم تنگ شده:)) خیلی خوشحالم که دوباره اینجامممم..🙂‍↔️✨ [وی از شدت ذوق جان باخت*]

بچه هااا، قراره خیلی زود(فردا) فعالیتو شروع کنم، پس لطفا همراهم باشیدد:)✨✨ [این فوروارد هام برای اینه که یکم ریزش چنل جبران بشه]

چقدر باهاتون حرف دارمو نمیدونم از کجا بگم.. راستش فکر میکردم دیگه باید اینجارو فراموش کنم، از اونجایی هم که اینجا جایی بود که من میتونستم تمام افکارم رو بدون سانسور بیان کنم، برام خیلی سخت بود که قیدشو بزنم..🫠 اما الان، نمیتونید باورکنید که چقدر خوشحالم اینجام و دارم باهاتون حرف میزنم بچه های عزیز:)))))))✨

فکرکنم هنوز خیلیاتون نیستید..

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بووود

سلاااام دوستان:))

جوری که جورج هوای لنی رو داشت>>>>