قصهگویِ ویندریا.
Открыть в Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
310
Подписчики
-424 часа
-257 дней
+3330 дней
Архив постов
کتابی که این روزها درحال خوندنشم کتابِ"لاشه لطیف" از آگوستینا باستریکا هستش:)))
و باید بگم که این کتاب چیزای زیادی برای تعریف کردن داره
خیلی دلم برای سرود نگاشتم ها و همچنین خطوط بی هوا که مینوشتمو اونارو اینجا، با شما درمیون میزاشتم تنگ شده:))
خیلی خوشحالم که دوباره اینجامممم..🙂↔️✨
[وی از شدت ذوق جان باخت*]
بچه هااا، قراره خیلی زود(فردا) فعالیتو شروع کنم، پس لطفا همراهم باشیدد:)✨✨
[این فوروارد هام برای اینه که یکم ریزش چنل جبران بشه]
چقدر باهاتون حرف دارمو نمیدونم از کجا بگم..
راستش فکر میکردم دیگه باید اینجارو فراموش کنم،
از اونجایی هم که اینجا جایی بود که من میتونستم تمام افکارم رو بدون سانسور بیان کنم، برام خیلی سخت بود که قیدشو بزنم..🫠
اما الان، نمیتونید باورکنید که چقدر خوشحالم اینجام و دارم باهاتون حرف میزنم بچه های عزیز:)))))))✨
نمیدونم، واقعا نمیدونم.
حتی اگر به اندازه قبلیا خوب نشده باشه، بازم میخوام که اینجا بمونه.:)🤝
«زیبا بَرو»
تو ای زیبایِ بخُفته در جانِ من؛ اگر در سرایی بپرسند:«زیبا نام چیست؟» منِ سادهام، که مستِ توام، زِ نام چشمانت نیامد نقلِ دیگری بر زبان. چه ها کرد، آن رگه چشمانت با این سادهی بینوا؛ که چون اقیانوسی بیکران، کشاندَش به ژِرفای خویش. تو ای زیبا بَرویِ مَن، به جانِ آن دیدگانِ روشنت قسم، که نَدانم چو اقیانوس پاکی به چشمانِ تو. #سرود_نگاشتم
#میراث_سایهها
#P_1
خلاصه داستان:
وقتی جهان در دل طوفانی ویرانگر میسوزد، تنها امید رهایی، نابودی نیرویی پلید است که همهچیز را در خود میبلعد. در میانهی خون و خیانت، جایی که قدرت، بر سرنوشت انسانها سایه انداخته، الههی مرگ از اعماق تاریکی برمیخیزد.من اینجام برای شنیدن نظرت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
بچه ها، دارم صفحات آخر پارت یک داستانو تموم میکنممم✨
یکم دیگه صبر کنید، چون تمرکزم رو داستانه کمتر میتونم فعالیت کنم اما قول میدم دوباره فعالیت مثل قبل بشه:)))🤝
