🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Open in Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
205
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
بهم گفتن یک انشا بنویس که حقیقت باشه
خواستم بنویسم از آزادی...
نگاهی به کشورم انداختم و هیچی ننوشتم
خواستم بنویسم از شادمانی مردمم...
که یاد دل مادرانی افتادم که هنوز غم از دست دادن بچه هایشان خواب را به چشمانشان ندیده
شروع کردم به نوشتن درمورد استعداد دختران و پسران ایرانم که وقتی به نیمی از صفحه رسیدم
نوشتم ، که این استعداد را....
استفاده میکنند؟
نگهداری میکنند؟
میشناسنش؟
که دیدم آن هم تهی از حقیقت است
فکر کردم و فکر کردم
و بعد شروع به نوشتن کردم
آن موقع بود که حس کردم
دارم حقیقت را به تصویر میکشم...
نوشتم:
وطنم ، پر از خون جوانانیست که برای خواستن حق آزادی جان خود را دادن
میهنم پر است از
سپهر...
بهنام...
مهسا...
نیکا...
وهزاران جوان دیگر
وطنم پر است از زورگویی ، ستم گویی ، نابودی ، برده داری
پر است از کودکی که در زباله ها دنبال رویاهایش است
و اما وطنم
تهیست از شادابی
تهیست از اندکی ترس و هراس
تهیست از خنده
هم میهنان من نمیترسند پا در خیابان ها میگذارند
و آزادی را میخواهند
اما اغتشاشگر ، صهیونیست ، و هزاران لقب دیگر میگیرند
چه بیمعرفتانی هستید شما ، چه عوضی هایی هستید شما
ما این خون را پس میگیریم
و کشته ندادیم که سازش کنیم....
برگه را گذاشتم و سکوت را ترجیح دادم...
https://t.me/kagame7
ولی زیبایی خنده هایی که از غم می آید از خنده هایی که با شادی به وجود میآید بیشتر است
عده میخندند تا با خنده ی خود غم را تمام کنند
ولی عده ای میخندند...
تا غمشان را مخفی کنند
آن عده ای که میخندند تا مـــحـو شوند
از همه غمشان دردناک تر است
از همه گریه هایشان عمیق تر و بغض هایشان پنهان تر
.....
درسکوت زندگی خودش هنگامی که فقط صدای خنده در درونش پنهان است
انقدر اشک ریخت که حتی خنده هایش از بین رفت
اطرافیانش را جوری گول زد که دیگر در یاد آن ها نباشد
به اندازه ای اشک ریخت که پر باران ترین ابر هم سکوت کرد
و دنیا جوری آرام شد
که فقط صدای چیک چیک اشک هایی که از زیباترین چشم ها بر گونه هایش سرآزیر بود در آن شنیده میشد
همه با تعجبی محض به او خیره شدند
انگار زندگی اش با همان چند قطره اشک نمایش داده شد
«که چه چیزی مخفی بود»
https://t.me/kagame7
- اینارو گفتم که استعفا بدی و بری نمیتونم اخراجت کنم چون لیونا میفهمه و دخترم برام مهمه
ولی خودت بدون و برو
- من اینجام که مراقبش باشم نه چیز دیگه ای شما میخواید با لیونا چیکار کنید ها؟ نمیخوام رنج بکشه
در حالی که لیونا غرق در عشق هاکان بود که حتی نمیدونست چقدر این عشق میتونه خطرناک باشه
هاکان سعی داشت ازش دور باشه و شاید اون طوری بهش آسیب نزنه
عشق بود یا درد؟ نفرین بود یا دلی شاد؟
نه تنها لیونا بلکه هاکان هم جواب این سوال رو نمیدونست
میخواست فرار کنه و هم لیونا و خودش رو نجات بده؟
یا باید میموند و برای حفاظت از لیونا میجنگید؟
چقدر سخت
هاکان نمیدونست زندگیش به لیونا گره بخوره و فکر نمیکرد عاشق دختری بشه که یک روز میخواست اونو بکـــــشــه
.....
دقیقا همون شب وقتی هاکان به اتاق برگشت با قیافه ی مات برده ی لیونا رو به رو شد
یعنی فهمیده؟ یعنی تموم شد؟
لیونا بدون هیچ حرفی به هاکان گفت
- چی بین تو و پدرمه؟
چیرو ازم مخفی میکنید
- عـــا خانوم فکر کنم باید یکم استراحت کنید حالتون خوب نیست
لیونا با عصبانیت تمام از جاش بلند شد پالتو ی قهوه ای رنگ خز خودشو پوشید و داشت میرفت که هاکان دستشو گرفت
ولی این بار
چیزی عجیب بود
اینکه حتی چشم ها هم داشتن دروغی میگفتند که خیلی شیرین بود
- جایی نرو
- هاکان ، انقد خوبه اذیت کردنم؟ احساسات دروغت از خودت
اما لیونا از کجا میدونست
که آیا هاکان به اون حسی داره یا نه؟
زود قضاوت کرده بود یا حقیقت رو فهمیده بود؟
بعد دست هاکان رو پس زد و خواست بره
تا میخواست درو باز کنه
صدایی اونو از رفتنش منصرف کرد
- خودت خوب میدونی همه چی اشتباهه ولی بهم نزدیک میشی و به فکر خودت نیستی ، برای محافظت از تو حاضر به هرکاری هستم ولی تو با عشق کورکورانه داری به خودت آسیب میزنی
این حرف ها دل لیونا رو آروم میکرد؟
چه آسیبی به لیونا زد؟
چه حالی برای لیونا درست کرد؟
هاکان دیگه هیچی نگفت
لیونا با چشم هایی پر برگشت
- برات متاسفم
آن موقع بود که اولین قطره ی اشک از چشمانش سرآزیر شد
- برگه ی استعفا نامه رو فردا برام بیار
میتونی بری.
هاکان سکوت رو ترجیح داد نگاه نکردن به اون چشم های مظلوم و پر از اشک رو تا دیدن و درد کشیدن ترجیح داد
اون موقع بود که رفت...
چه حسی داشت؟ چه آسیبی دیده بود؟ اون برای اولین بار عاشق یکی شده بود و برای اولین بار یک حس قشنگ رو تجربه کرد ولی....
از دستش داد
......
وارد خونه که شد
پدرش رفت نزدیکش اما اون با چهره ای خسته به پدرش گفت
- خستم ، میرم تو اتاقم نیا
انگشت هاش رو لای موهای لختش کشید و بعد رفت توی اتاقش
و شدت آن درد
تبدیل به آب های زلالی شد که بر گونه هایش سرآزیر بود....
رمان: عشق یک خون اشام ✨
پارت پونزده
https://t.me/kagame7
واقعا لف زیاد داشتیم تقصیر من بود واقعا ببخشید حالم این چند وقت اصلا خوب نبود اومدم که بریم ادامه بدیم🥳💜
