🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Open in Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
205
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
- اینارو گفتم که استعفا بدی و بری نمیتونم اخراجت کنم چون لیونا میفهمه و دخترم برام مهمه
ولی خودت بدون و برو
- من اینجام که مراقبش باشم نه چیز دیگه ای شما میخواید با لیونا چیکار کنید ها؟ نمیخوام رنج بکشه
در حالی که لیونا غرق در عشق هاکان بود که حتی نمیدونست چقدر این عشق میتونه خطرناک باشه
هاکان سعی داشت ازش دور باشه و شاید اون طوری بهش آسیب نزنه
عشق بود یا درد؟ نفرین بود یا دلی شاد؟
نه تنها لیونا بلکه هاکان هم جواب این سوال رو نمیدونست
میخواست فرار کنه و هم لیونا و خودش رو نجات بده؟
یا باید میموند و برای حفاظت از لیونا میجنگید؟
چقدر سخت
هاکان نمیدونست زندگیش به لیونا گره بخوره و فکر نمیکرد عاشق دختری بشه که یک روز میخواست اونو بکـــــشــه
.....
دقیقا همون شب وقتی هاکان به اتاق برگشت با قیافه ی مات برده ی لیونا رو به رو شد
یعنی فهمیده؟ یعنی تموم شد؟
لیونا بدون هیچ حرفی به هاکان گفت
- چی بین تو و پدرمه؟
چیرو ازم مخفی میکنید
- عـــا خانوم فکر کنم باید یکم استراحت کنید حالتون خوب نیست
لیونا با عصبانیت تمام از جاش بلند شد پالتو ی قهوه ای رنگ خز خودشو پوشید و داشت میرفت که هاکان دستشو گرفت
ولی این بار
چیزی عجیب بود
اینکه حتی چشم ها هم داشتن دروغی میگفتند که خیلی شیرین بود
- جایی نرو
- هاکان ، انقد خوبه اذیت کردنم؟ احساسات دروغت از خودت
اما لیونا از کجا میدونست
که آیا هاکان به اون حسی داره یا نه؟
زود قضاوت کرده بود یا حقیقت رو فهمیده بود؟
بعد دست هاکان رو پس زد و خواست بره
تا میخواست درو باز کنه
صدایی اونو از رفتنش منصرف کرد
- خودت خوب میدونی همه چی اشتباهه ولی بهم نزدیک میشی و به فکر خودت نیستی ، برای محافظت از تو حاضر به هرکاری هستم ولی تو با عشق کورکورانه داری به خودت آسیب میزنی
این حرف ها دل لیونا رو آروم میکرد؟
چه آسیبی به لیونا زد؟
چه حالی برای لیونا درست کرد؟
هاکان دیگه هیچی نگفت
لیونا با چشم هایی پر برگشت
- برات متاسفم
آن موقع بود که اولین قطره ی اشک از چشمانش سرآزیر شد
- برگه ی استعفا نامه رو فردا برام بیار
میتونی بری.
هاکان سکوت رو ترجیح داد نگاه نکردن به اون چشم های مظلوم و پر از اشک رو تا دیدن و درد کشیدن ترجیح داد
اون موقع بود که رفت...
چه حسی داشت؟ چه آسیبی دیده بود؟ اون برای اولین بار عاشق یکی شده بود و برای اولین بار یک حس قشنگ رو تجربه کرد ولی....
از دستش داد
......
وارد خونه که شد
پدرش رفت نزدیکش اما اون با چهره ای خسته به پدرش گفت
- خستم ، میرم تو اتاقم نیا
انگشت هاش رو لای موهای لختش کشید و بعد رفت توی اتاقش
و شدت آن درد
تبدیل به آب های زلالی شد که بر گونه هایش سرآزیر بود....
رمان: عشق یک خون اشام ✨
پارت پونزده
https://t.me/kagame7
واقعا لف زیاد داشتیم تقصیر من بود واقعا ببخشید حالم این چند وقت اصلا خوب نبود اومدم که بریم ادامه بدیم🥳💜
از همتون به شدت معذرت میخوام که هیچ فعالیتی ندارم و چنلم وایب بدی میده
عاشقتونم 🫶
خوب بمونید
قوی بمونید باشه؟
همو ترک نکنید
ما خون جوونامون رو باید پس بگیریما
کنار هم بمونید
حتی در خاموشی
هم ما باهمیم
امیدوارم روزی آزادی به ایران برگرده 🖤🖤✌️
انیمه کوتاهی که ژاپنی ها برای ایرانی ها ساختن خیلی قشنگه اما نمیاد خیلی وایرال شده و قشنگه
ممنونم ازتون🖤✌️
خوشگلای من خوبید؟
امیدوارم حالتون خوب باشه
یک مدت همه رفتیم توی تاریکی ولی باز برگشتم پیشتون
تسلیت میگم به همهی اونایی که آسیب دیدن یا یک با غیرت از دست دادند🖤
این بار اومدم با خبری غمیگن ولی پر از افتخار
جوانانی که رفتند...
بله قتل عام دستکم دوازده هزار ایرانی
دستکم دوازده هزار شجاع
نترس
و با جرعت
اومدم بگم از دوازده هزار مادری که بچه اش را با خون دل بزرگ کرد اما در عرض چند ثانیه از دستش داد
اومدم بگم از دوازده هزار پدری که عرق ریخت برای بزرگ کردن بچه اش اما با یک تیر از دستش داد
اما اگر خدایی در آن بالاست
جواب عاملان این قتل عام را میدهد
از دست رفته ها
آنان فقط انسان نیستند
بلکه باغیرتانی از ایران زمینند
من به فردای آن ها ایمان دارم
ای طلوع اولین تجربه ی آزادی
به امید ایرانی آزاد✌️
2- Unrepeatable legegnd
طوری مینوشت که انگار با قلمش انواع
شخصیت هارا توصیف میکرد
همه از شدت زیبایی نوشته های او شگفت زده بودند
تا روزی که تصمیم گرفت داستانی بنویسد
که هریک از آن شخصیت ها در دنیای واقعی هم باشند
همه زندگی ها
همه شخصیت ها
همه اخلاقیات را نوشت
نوشت
نوشت
و نوشت
آنقدر هرچه که مینوشت واقعی بود
که حتی آن حس تلخ را هم منتقل میکرد
او یک نویسنده بود
نویسنده ای بود که حقیقت را مینوشت نه خیالات
بعد از آن داستان
وقتی که دست به دست شد
همه آن را خواندند
شگفت زده و حیران به فکر آن فرو میرفتند
زندگی ها که در آن نوشته بود
آن قدر خوب بود که دنیا را تغییر داد
مردم خود واقعیشان را نشان دادند
که کم کم
آن داستان
هم زمان با تغییرات دنیا و مردم
به «افسانه» تبدیل
او نه تنها کتاب بود بلکه آغشته در زندگی مردم هم بود
که در روزی از زمستان
که هوا
سرد و خشک بود
آن نویسنده از دنیا رفت
و نسل ها و نسل ها آن افسانه دست به دست شد
تا جایی که نابود شد
و نامش شد
« افسانه ی تکرار نشدنی»
1- Lost in the moon
در تفکراتش غرق بود
هر روز سوال های عجیبی ذهنش رو درگیر میکرد
ماه چجوری به وجود اومده؟
چرا آنقدر خوشگله؟
وقتی بهش خیره میشد
چشماش برق میزد جوری برق میزد که انگار درون اون چشم ها خیلی چیز ها پنهانن
با لبخند بهش نگاه میکرد
تا شبی که خودش رو روی ماه تصور کرد....
در ذهنش روی ماه بود و با خوشحالی اونجا راه میرفت
تا وقتی که حس کرد
گم شده...
اون موقع بود که میخواست از اون تصور فرار کنه،از ماه دور شه
اما نمیتونست
- تو زیبایی
تعجب کرده بود
این صدا از کجا بود؟
چی بود؟
هیچ جوابی نبود تا دوباره صدای دیگه ای اومد
- مردم عجیب و پیچیدن
با نقص های زیاد منو دوست دارن و با زشتی فراوان میگویند من زیبام
چه عجیب!
اون موقع بود که چشمانش باز شد
و اون تصور از بین رفت
🌑🌘
