🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Open in Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
205
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
کاش آنقدر آب داشتم که جـــهــنم را خاموش و آنقدر آب داشتم که بــهــشت را میسوزاندم تا مردم خــدا را به خاطر خودش بپرستند:)
https://t.me/kagame7
آزادی...
نزدیک ترین آزادی ایرانیان
ما برای آزادی خون دادیم
خدایا هستی؟
چرا یکم خودتو نشون نمیدی؟
چهل هزار بس نبود؟
هنوز نه؟
چقدر دیگه؟ تا کجا؟
خسته شدیم.... داریم زیر فشار نابود میشیم
ما زندگی نمیکنیم
به خدا زندگی نمیکنیم
چرا باید آرزو کنیم کشوری بهمون حمله کنه تا آزاد شیم
چرا؟
خدایا ما چیز زیادی میخوایم؟
تو مارو آفریدی که آزادانه هرکار دوست داریم انجام بدیم
ولی...
بیخیال ناشکری نمیکنم...
https://t.me/kagame7
- یک شاعر چطوری از چشم افتادگی رو توصیف میکنه؟
- بدین شکل...
خراب شد تصویرش...
حتی اگه خدا فرستد
باران اسیدی برای تطهیرش
برف و پاکی برای تشبیهش:)
محمد و عیسی برای تضمینش...
یا که شیطان برای تقصیرش
تمام شد
خراب شد تصویرش...
https://t.me/kagame7
خب خوشگلای من 🌷
امیدوارم هر روزتون با شادی بگذره✨
امیدوارم همیشه راهتون هموار باشه🫧
همیشه باد پشت و پناهتون باشه🪽
و تا وقتی که آزادی رو دیدیم همیشه یکی هواتون رو داشته باشه🫂
عاشقتونم🫶
شب بخیر 🌘🌑
اون شب توی اتاقش موند و شروع به فکر کردن کرد
هرچی درمورد هاکان میدونست رو نوشت
و بعد
فکر کرد که یک چیزی مشکوکه
برای همین بود که خواست همه چیو تموم کنه
چی تو ذهن لیونا میگذشت؟
.........
صبح
به هاکان زنگ زد
- امشب تو کافه ای که همیشه میرفتیم میبینمت
باید همه چیز معلوم بشه
تا هاکان میخواست حرفی بزنه لیونا گوشی رو قطع کرد
از اتاقش رفت بیرون و سر میز صبحانه نشست
پدرش با لبخند بهش گفت
هاکان کجاست؟
- بیخیال خودت همه چیو خوب میدونی
- دخترم من متوجه ی همه چیز بین تو و هاکان شدم چه علاقه چه رابطه ولی خودت خوب میدونی که اشتباهه
- پدر بیخیال شو لطفا هاکان هم استعفاشو میده و همه برمیگردیم به حالت عادیه زندگی
حرفش که تموم شد پدرش زیر لب چیزی زمزمه کرد
- اون ولت نمیکنه
بعد رو به لیونا کرد و گفت
- بزار بهت یک چیزیو بگم اگر کوچک ترین چیز رو از رابطه ی تو و هاکان بفهمم هردوتون سخت جریمه میشید
همونطور که بهت گفتم تو حق اینکه با هاکان باشی رو نداری ، عشق اصلا مهم نیست مهم اینه که تو راه اصلی تو بفهمی
چرا پدر لیونا این نظر رو داشت؟
محافظت بود یا آزار دادن؟
اون موقع بود که خون لیونا به جوش اومد
محکم دستشو روی میز کوبوند و گفت
- بس کنید مزخرف بازیارو میدونید چقدر سن دارم ولی باز هم شما برای من تصمیم میگیرید که با هاکان تو رابطه باشم یا نباشم
شما هم دیگه حق قضاوت ندارید
بهتره برگردم اتاقم و اینجا نمونم
لیونا دوباره به اتاقش برگشت
اون موقع بود که تماسی دریافت کرد
- الو
- هنری ام
- تو کی؟ واضح بگو که بدونم کی هستی که توی این مدت....
تا حرفش کامل نشده بود هنری گفت
- با هاکان بهم بزن
- رابطه ای وجود نداره که بخواد تموم شدنی باشه
- همه خوب میدونیم همو دوست دارید
- اما من اینو نمیدونم
و بعد تلفن رو قطع کرد
واقعا رابطه ای وجود نداشت؟
یعنی لیونا دست از عشق هاکان کشیده بود؟
یا هنوز با یک نگاه میتونست جونشو قربانیه این عشق کنه
- بیام تو؟
- نه
- دخترم باید با هم حرف بزنیم
- مامان فعلا کار دارم بعدا حرف میزنیم
- پدرت فقط نگرانته
- باشه
- اینجوری نباش
- دارم یک چیزی مینویسم چند دقیقه دیگه میام بیرون
لیونا شروع به نوشتن تمام چیز هایی که از هاکان دیده بود کرد و بعد هرچی توی ذهنش بود طراحی کرد
و کلا سرگرم کار بود
اما در این حال
هاکان با هنری بود که داشت بهش میگفت
- هاکان ، برای خود لیونا هم که شده دست از این عشق بردار
قرار نبود این شه
- منم فکر نمیکردم قراره عاشق دختری شم که ........ نبایـــد میشدم
- امشب استعفا نامتو بده و همه چی رو تموم کن
.......
شب هاکان توی کافه منتظر لیونا بود
یعنی چه اتفاقی در انتظار این دو عاشق بود؟
یعنی چی میشد؟
لیونا میخواست از هاکان بگذره
لیونا وقتی که رسید دفتر به هاکان داد و پرسید
تو کی هستی؟
هاکان هم دیگه نمیتونست تحمل کنه و گفت
..........
رمان: عشق یک خون اشام ✨
پارت چهارده
https://t.me/kagame7
چهلم بچه هامون رد شد
نتم بالا نیومد
چه حیف
خیلی همه چی بد شده
روحتون شاد باغیرتان🖤
