🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Open in Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
205
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-530 days
Posts Archive
مثل همیشه لیونا همه کارهایی که برای مراقبت از هاکان میتونست انجام بده رو انجام میداد
کنار هاکان نشسته بود
آهی کشید و گفت
- نمیخوای پاشی؟ دلم برات تنگ شده ها
لبای هاکان سفید بود رنگش هم پریده بود
لیونا از روی مبل طوسی رنگی که هاکان روش دراز کشیده بود پاشد
احساس تشنگی کرده بود
وقتی پاشد
که به سمت آشپزخونه بره
یکی دستشو از پشت گرفت
به محض اینکه برگشت
کشیده شده بود به سمت مبل و تو بغل هاکان بود
تعجب کرده بود ، بغض داشت ، باورش نمیشد ، چشماش خیس شده بود
- ه ، هاکان؟
- یکم همینجوری بمون
لیونا باورش نمیشد
الان چیشده بود؟
تو بغل کی بود؟
هاکان زنده بود؟
- توهم زدم آره توهمه
خواست از بغل هاکان بیاد بیرون میخواست پاشه
اما هاکان محکم تر گرفتش
- نه توهم نیست
چشمای هاکان بسته بود
اما حاضر نبود لیونا رو ول کنه
بعد چند دقیقه
لیونا پاشد
- لیونا؟
- هاکان ، ازت متنفرم
لیونا زیر لب غر میزد ولی وقتی چشمش به هاکان افتاد
- به چی میخندیی؟
هاکان زمزمه کرد
- بچه کیوت ، عامم نه نه ببخشید ببخشید داشتی میگفتی
- خیلی مزخرفی
- بیاااا بیا لیونا ببخشید
لیونا داشت میرفت
تا هاکان دستشو گذاشت روی سرش
- آخخ درد میکنه
- خوبی؟ چیشدی؟ هاکان ، آب بیارم؟ چیکاری؟
هاکان شروع کرد به خندیدن
- عوضی
هاکان بغلش کرد
- چیکار کردم مگه؟
- چرا بهم نگفتی داری میمیری؟
- صبر کن الان من پاشدم
- ها یعنی چی؟!
- زنگ بزن هنری
- ب باشه
لیونا به سمت گوشیش که روی میز ناهار خوری بود رفت
گوشیشو برداشت به هنری زنگ زد
- الو هنری
چند دقیقه بعد زنگ خونه به صدا درومد
لیونا درو باز کرد
- سلام هنری هستم
- سلام منم لیونا هستم
- من دارم میمیرم شما اونور دارید خودتون رو معرفی میکنیدد؟
- عا آره راست میگه بفرمایید
- چته صداتو انداختی تو کلت
- هنری من زندم عجیب نیست
- دو ماهت تموم شده؟
- آره
- پس ، نکنه هاکان تو
- قرار نیست بمیرم؟
- آره ، آره هاکان تو
- بچه ها
لیونا حرفش تموم نشده بود که هاکان پاشد و بغلش کرد
- اه اه اه چندشا
- لیونا نمیمیرم
هاکان بغض کرده بود و لیونا رو بغل گرفته بود و دستاش رو قفل کرده بود طوری که میگفت این دختر مال منه
همه چی داشت خوب پیش میرفت
تا وقتی که
گوشی لیونا زنگ خورد
- الو
- بیا خونه
----------
باز چی شده بود؟
دوباره چه اتفاقی در پیش روشون داشتن؟
فرد پشت گوشی کی بود؟
......
رمان : عشق یک خون آشام✨
پارت نوزده
https://t.me/kagame7
امروز رمان رو دوتا پارت بزارم که کلااا تموم شده(بیست پارته) یا یکی امروز بزارم یکی فردا؟
در خونه رو باز کردم
وارد که شدیم پدرم نشسته بود
مادرمم کنارش ، من که میدونستم هر اتفاقی که بیوفته مقصرش همونه ولی نمیتونستم چیزی بگم
- هاکان ، تو کی؟
- پدر لطف...
- بادیگاردشم
هاکان دستشو لای دستم قلاب کرد و بهم نگاه کرد و بعد ادامه داد
- و دوست پسرش
- میخواین چیکار کنین؟
- شاید ازدواج
- هاکان ، لیونا میدونه تو کی؟ اون میدونه باعث و بانی همه رنج های که کشیده تویی
- بابا؟ چی میگی
- اونه لیونا اون همون خون آشامیه که باعث شد تو تو بچگی زخمی شی این به خون تو نیاز داره نه خودت
- الان دیگه نه( صدای خیلی بلند و لحن فوق تند)
- اون داره میمیره(اینم همینطور)
- چی؟ هاکان؟
- لیونا آروم باش
- نه نه نه دوروغ میگه نه؟ دوروغه توروخدا هاکان دروغه بگو دروغه تورو خدا
- بزار برات توضیحش بدم
- بگو... توضیحش بده
- اون به خونت نیاز داره میفهمی لیونا اگه خون تو نباشه اون میمیره حالا فهمیدی هنری کیه؟دقیقا همون همدست کثیفشه که میخوان با همکاری هم تورو بکشن
- چی!؟
- من میمیرم ، ولی هیچوقت نیاز ندارم تو بهم خونتو بدی هیچوقت حتی اگه مسئله مردنم باشه
- نه نه نه نباید بمیری هاکان نه من هرچقدر بخوای بهت خون میدم هرچقدر
- لیونا
- بله پدر...
- دیوونه شدی؟
- آره من دیوونم
همون لحظه بود که هاکان لیونا رو به سمت خودش کشید دستشو روی گونه پر از اشک لیونا قرار داد و نزدیکش شد و بعد بوسیدش
پدر لیونا مات و مبهوت خیره شده به صحنه جلوش بود
بعد چند دقیقه بوسه ای که حس گرما رو به تمام وجودشون منتقل میکرد تموم شد آروم جدا شدند ولی این بار
آروم هاکان زیر لب زمزمه کرد
- عاشقتم ، لیونا
و بعد افتاد
- هاکان هاکان نه نه نه بابا توروخدا بابا توروخدا یک کاری کن خواهشت میکنم نجاتش بده بالا من بدون اون میمیرم بابا توروخدا خواهشت میکنم
- اون عمرش تموم شده به ما نیازی نداره بیخیالش شو لیونا
- نه نهههه توروخدا بابا اون زندس هنوز زندس عاجزانه خواهشت میکنم نجاتش بده
پدر لیونا با خشکی تمام درخواست های پر از گریه و مظلومیت لیونا رو رد کردی طوری که اصلا براش مهم نبود تنها دخترش اینطوری عاجزانه به پاش افتاده و خواهش میکنه و بعد برگشت به اتاقش
لیونا هاکان رو بغل کرده بود و گریه میکرد
- لطفا هاکان بیدار شو التماست میکنم
دست روی گونه ی هاکان گذاشته بود و آروم گریه میکرد سردرگم بود یعنی چی میشد؟
در نهایت یک فکری به سرش زد اشکاش رو با عجله پاک کرد گوشی هاکان رو برداشت رمزشو باز کرد رفت توی تماس ها و انگشتشو روی اسم هنری کوبید
- کجایی؟ هنری توروخدا بیا هاکان رو نجات بده
- تو لیونایی؟
- آره آره من لیونام توروخدا بیا داره میمیره التماست میکنم بیا
- کجایین؟ آدرس بده الان میام
لیونا لوکیشن رو برای هنری فرستاد
سرشو روی سینه هاکان گذاشت
هیچ چیزی نمیفهمید آروم زمزمه کرد
- چون خون آشامی نبض نداری یا چون داری میمیری؟
بعد چند دقیقه هنری خودشو رسوند هاکان رو کول کرد و با خودش به طرف ماشین برد
- هنری ، هنری بریم بیمارستان؟
- به هیچ وجه ، اگه بفهمن خون آشامه نه تنها نجاتش نمیدن بلکه میکشنش
باید ازش مراقبت شه تا شاید دوباره برگرده
به طرف خونه هاکان حرکت کردن اونو روی مبل داخل هال گذاشتن
لیونا باورش نمیشد تا همین چند ساعت پیش اونجا روی همون مبل روی شونه هاکان خوابش برد ولی الان اون داشت جلوی چشماش باز هم روی همون مبل میمرد
- هنری حالش چطوره؟
- امکان برگشتش به زندگی ضعیفه ولی هست
میتونی مراقبش باشی
- آره اره حتما
لیونا کل مدت از هاکان مراقبت میکرد دریغ از کمی استراحت
روز بعدش هربار میرفت سمت هاکان دستی به صورتش میکشید و دمای بدنش چک میکرد هرروز به هنری زنگ میزد و تمام چیزارو اطلاع میداد و انواع روش هارو ازش میپرسید
تا یک روز...
--------
امکان داره این یک روز مرگ هاکان هم باشه؟
امکان هم داره زنده بودنش رو تضمین کنه
چه خبر بود؟
هاکان برمیگشت؟
.....
رمان : عشق یک خون آشام✨
پارت هیجده
https://t.me/kagame7
سلام خوشگلا✨🎀
در حال حاضر این vpn ها فعال هستند و سرعت خوبی دارند:
biubiuVPN
VPN Hotspot Shield: Secure VPN
VPN - Fast VPN Super
BeePass VPN
Ostrich VPN - Proxy Master
X-VPN: VPN Fast & Secure
JumpJumpVPN: Fast & Secure
VPN Windscribe: Fast & Secure
Argo VPN
https://t.me/kagame7
خوشگلای من
قصد ما
از داشتن چنل و فعالیت مون
فقط جذب ممبر نیست
و قصد خاصی نداریم
ما فقط میخوایم
خونه ای امن برای شما بسازیم
که اینجا تراپی ای برای شما باشه که
اگر حالت گرفته بود
با یکی دعوات شده بود
با خانواده به مشکل خوردی
یا هزاران تا مشکل دیگه
بتونی اینجا آروم شی و امیدت باشه
من خیلی هارو داشتم که بهم پیام دادن و گفتن واقعا میخوای همینجوری پیش بری تو تا صد سال دیگه هم یک کا نمیشی
کلا تو از دنیا عقبی
اما من همه چیز رو میدونم
میدونم فولدر چیه
میدونم خرید ممبر چه شکلیه
همه چی رو میدونم
نمیخوام
قابل توجه اونایی که این سوال رو پرسیدن
«نمیخوام»
اگر نه من عقب مونده نیستم و همه کار هارو میدونم و بلدم
من میخوام خودشون بخوان
شاید اینجا برای یکی خونه ای امن نبود
یا جایی برای سرگرمی
نخواست
پس لطفاً
حرف هایی نزنید که دل بشکنه
خبر بد اینه که رمانمون داره تموم میشه و من خودم خیلی ناراحتمممممم زوجشونو خیلی دوست دارم
خبببب رمان جدید داریمممممم خیلیییی قشنگع و واقعااا خیلی دارم براش تلاش میکنم نمیتونم حتی بگم چون واقعا خیلی دارم تلاش میکنم
امیدوارم حداقل این رمانم بتونه خیلی ویو بخوره
خخبببب خبببب خبببب
خوشگلااااا دوتا خبررر دارمممم یکی خوببب یکی بدددددد
کدومو اول بگمممم؟
خوب❤️🔥
بد💘
