| مواجهه |
Open in Telegram
این کانال نگاههای یک زاغهنشین شهر به حیات جمعی در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیقتر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
282
از تمام دوران لیسانسم بیشتر، این عکس و این بیت را ارج مینهم. سال دوم که شدم، شروع کردم به خواندن تاریخ. این تاریخخوانیام خیلی متفاوت بود با مطالعههای تاریخ در سالهای قبل. چون اینبار آن روایت مکتوب در کتاب، که رنگ و بویش استبداد و خفقان و خشونت بود، در دانشگاه برایم به تصویر کشیده میشد. وقتی این بیت را روی تخته مینوشتم تازه فهمیده بودم که غمخانهی من واقعا نه در دارد و نه بام. روزهایم بسیار بد میگذرد.
282
یک
صبحها دانشگاه میروم. در آنجا -به گفتهی خودشان پوهنتون- آنقدر رفتار انسان با انسان، زننده است که حداقل من خیلی زود سگ میشوم و حال سگی میگیرم. در دانشگاه آنقدر تحقیر انسان مداوم و قانونی و سازمانیافته است که احساس خشم و تنفر، هر لحظه در درون آدم میجوشد. اما این میزان احساسات تا آخرین لحظهای که از دانشگاه بیرون میشوم مدام با سرکوب روبرو است.
دو
همصنفیهایم هیچ شباهتی به من ندارند. آنها بیخیال اند. انگار آب از آب تکان نخورده است. وقتی در مورد احساس و میزان و کیفیت شرارت با آنها حرف میزنم، حرفم خریداری ندارد.
سه
تا آخرین ثانیهای که خانه میرسم حرکت سلولهای مغزم مرا به قدری تلخ میکند که نان و آب پایین نمیرود. دلیلش این است: محور امن زندگی در افغانستان دو چیز است: افغانيت و اسلامیت. اما ما هزارهها در هیچکدام این محورها آنگونه که باید، شامل نمیشویم. این خودش به آدم حس دیگری بودن میدهد. اما برای من این حس دیگری بودن و این کیفیت رقتانگیز از تجربهی زیسته، به قدری وحشتناک است که در خوابهای بعد خستگی از شش ساعت ماندن در دانشگاه و راه دانشگاه، در بعد از ظهر ها، در فرمهایی از کابوس اتاق بازجویی، جنگ، خون و کشتار پدیدار میشود.
282
آهای اپریل لعنتی! دارم له میشوم. زودتر بگذر. به جان خودم قسم میخورم ماه می را بهتر بگذرانم.
282
این فصل هم به قول آن استاد «رئال مادرید یک پتنوس هم نبرد». جا دارد نوشتهای را که از بسیار سالهای دور است بازنشر کنم. امیدوارم استاد ضیای جویا به خود نگیرد. این هم متن:
رئالیهای افغانستان ثابت کردند افغانستانیاند. در طول یک فصل مکمل، یک دستاورد ندارند، وقتی چیزی بگویی میگویند: « 15 لیگ قهرمان داریم.» حالا این چه ربطی به افغانستانی بودن دارد؟ برای تان میگویم: از افغانستانیها هم وقتی از دستاورد کشور و مردم حرفی بزنیم، هیچ دستاورد ندارند، باز میگویند: «تاریخ پنجهزار ساله داریم.» یا «شیر هستیم.»
282
میگویند بازی رئال مادرید و بایرن مونیخ به دلیل اشتباهات داور، از نو برگزار میشود. این بازی امشب ساعت ۸ از صلح اسپورت پخش میشود. به استاد ضیای جویا پیشنهاد میکنم تکرارش را ببیند شاید رئال ببرد.
پ.ن: 😃
282
یک دوست دیگر هم نوشتهای فرستاده است. این نوشته تا جایی راه را برای ما بازتر میکند:
«حرف زدن دربارهی این موضوعات فقط درد دل نیست، یک ضرورت است. در جامعهی افغانستان اغلب همهچیز به گردن خود آدم انداخته میشود؛ میگویند تنبلی کردی، تلاش نکردی، در حالی که خیلی از ما مثل خر کار کردیم، درس خواندیم، مهارت یاد گرفتیم و باز هم درگیر حداقلهای زندگی هستیم. این حرفزدن از یکسو بار روانی را سبک میکند: اینکه بفهمیم تنها نیستیم و مشکل فقط «ما» نیستیم.وقتی حرف میزنیم، میفهمیم این مشکل فردی نیست، یک وضعیت جمعی است، و همین فهم، کمی از فشار و احساس گناه بیجا کم میکند.
از طرف دیگر، این گفتوگوها میتواند ما را توانمندتر هم بسازد. وقتی تجربهها، شکستها و راهحلها را شریک میکنیم، کمکم یاد میگیریم چطور زندگیمان را بهتر مدیریت کنیم و راههای عملیتری برای استفاده از مهارتهایمان پیدا کنیم. باید حرف بزنیم، باید بنویسیم؛ چون از دل همین حرفهاست که راههای تازه پیدا میشود.»
282
امروز فهمیدم که خیلی خیلی تنها نیستم. کاش اینطوری نمیبود. کاش:
«چندیست که خودم با همی سوال در گیرم از منی که کتاب خاندم، زبان خاندم، کامپیوتر خاندم، ۱۲ مکتب خاندم، کانکور خاندم معاشم از یک نفری که هیچ کدام اینهارو نخانده و رفته یک آرایشگری، مستری، شده بیشتر معاش داره. و ای موضوع انگیزه مره از خاندن کاهش میده. و نمی دانم باید بیسواد پولدار بود یا دانایی بی پول و در فقر زندگی کرد.»
اما یک مورد وجود دارد: میتوانیم روی این موضوعات فکر کنیم. با دوستانم که مدیریت بازرگانی یا به قول ادبیات افغانیت رشتهی منجمنت و ادارهی تشبثات خواندهاند، حرف میزنم و از این بعد چیزهای در مورد کسبوکار و عبور از کارمندی و کارگری و استفاده سودآور از مهارتها و تجربهی زیستهی مان، خواهم نوشت. شما هم بنویسید. ما به پول نیاز داریم و نیاز پدر اکتشاف است. روزی میرسد که ما هم میرسیم.
282
یک
رفیقم که ماستری مدیریت بازرگانی خوانده است به مایی که فلسفه و ادبیات و نظریه و چارچوبهای نظری خواندیم میگوید:
«آدم بفهمد مشکل جهان چیست. لیسانس بخواند. ماستری بخواند. دکترا بخواند. این همه خواندن آخرش که چه؟»
دو
این حرف او واقعیت تلخی است. در حالی که هیچکدام ما تحلیلگران وضع جهان پولی نداریم ولی به یک نحوی میدانیم مشکل جهان چیست و کار با فکتها را بلدیم. مخصوصاً وقتی در کشوری مثل افغانستان زندگی میکنیم؛ جایی که سطح زندگی برای بسیاری از مردم در حد تنازع بقاست.
در افغانستان دانستنِ «مسئله جهان چیست» الزاماً به معنای بهتر شدن زندگی نیست. خیلیها حتی فرصت فکر کردن به نظریه و فلسفه را ندارند، چون درگیر نانِ امروز و زندهماندنِ فردا هستند. در چنین وضعیتی، فاصلهی میان «دانش» و «معیشت» بهشدت عمیق میشود؛ ما ممکن است تحلیلگر خوبی باشیم، اما در همان زمان از ابتداییترین امنیت اقتصادی محروم بمانیم.
سه
واقعاً این همه رمان و فلسفه و نظریه بخوانیم، در آخر مثل مارکس شویم که دو پسرش از گرسنگی فوت شدند، که چه؟ واقعاً که چه؟
شاید پاسخ این باشد که دانستن، بهخودیِ خود نجاتبخش نیست؛ اما بیدانشی هم کورکننده است. مسئله اینجاست که ما میان «فهمیدن» و «توانستن» گیر ماندهایم. نه میتوانیم از دانستههایمان دل بکنیم، نه راهی روشن برای تبدیل آنها به زندگی بهتر داریم.
شاید باید دوباره بپرسیم: آیا هدف از فهمیدن، فقط فهمیدن است؟ شما بگویید:
ما و این همه فهمیدن، بیپولی و در آخر که چه؟
https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef
282
Repost from معنا اندیشی
از جمعهی گذشته و آن حمله تروریستی به گروهی از شیعیان گرامی هرات در زیارتی، تا امروز که تشیع جنازهاشان بود و مردم هرات، شیعه و سنی، اتحاد و همبستگیاشان را با وجود ممانعتهای شدید، با حضور پررنگشان در مراسم خاکسپاری این شهدا نشان دادند، دوباره وحشت از مرگهای ناجوانمردانه در دلهای مردم زنده شده، من هم که با شروع مکاتب، دیگر عصرها با کارهای خانه نایی برای پیادهروی برایم نمیماند. فوقش بیایم گوشهای از پشتبام و غروب خورشید را تماشا کنم. اگر روزگارمان پررفاه و بیاندوه و ترس بود، هفتهها از این هم تندتر میگذشت، شاید با سرعت نور.
امروز که به شاگرد تازهواردم گفتم، متوجه لهجه هراتیام میشوی؟ با نرمی گفت، بله. و کناریش با خنده، آهسته گفت، بگو آره. وقتی به مادرش گفتم، چرا از ایران آمدید، جواب داد، کودکانم را به مکتب راه نمیدادند. گفتم، آنهم وقتی مادرت ایرانی است و پدرت افغانی باز هم! ها.
چرا تو شوهر افغانی گرفتی؟
با شیطنت، عاشق شدم. اهل بندر عباس ایران است و بار اولست که به افغانستان آمده، آنهم برای ماندن. زنی جوان و عاشق، که از زیر چادر سیاه نازکش، لباسهای زنانِ بندر ایران جذابیتش را بیشتر هم کرده بود. و دخترش (شاگرد جدیدم) از خودش هم مقبولتر، که وقتی از او پرسیدم اینجا افغانستان خوبست، با شرم گفت، نه ایران. و من، غمی نداره، عادت می کنی.
امسال چهار دانشآموز جدید مهاجر از ایران دارم، هر چهار نفر لایق و باادب، که باعث درخشش بیشتر صنفم، در مکتب شدند. آنقدر شاگردان صنفم از بقیه صنفها پیش هستند که گاهی باعث نخوت و غرورم شوند. تعریفشان در مکتب پیچیده، و هر که از روبروی صنفم میگذرد، به این صنف آبی، با شاگردانی پاکیزه و مرتب با اشتیاق نگاه میکند. امروز به سرمعلم گفتم، شاگردان صنف اول امسال خیلی کوچک هستند. گفت، فراموشت شده، شاگردان خودت نیز شبیه اینها بودند.
و من یادم آمد که به چه خون دلی به اینجا رسیدند، و از این عمر که با سرعت نور میگذرد.
282
یک
مارکس بعد از انقلاب صنعتی، وقتی انباشت سنگین و بیمهار سرمایه را در نظام سرمایهداری تحلیل میکرد، انگار از آینده ترسیده بود. گفت از این به بعد، زیربنای زندگی انسان اقتصاد است؛ چیزی که همهچیز را شکل میدهد. باور داشت که سرمایهداری جامعه را به سه طبقه تقسیم میکند: کارگر، طبقه متوسط و سرمایهدار. و از وضعیت طبقه کارگر با واژه «فاجعه» یاد میکرد؛ فاجعهای که آرام و بیصدا، در زندگی روزمره جریان دارد.
سالها بعد، کافکا در «مسخ» همان فاجعهی مارکسی وضعیت طبقهی کارگر به اضافه طبقه متوسط را در قالب یک زندگی نشان داد؛ در تصویر کافکا فاجعه در زندگی انسانی است که کمکم از خودش تهی میشود، بیآنکه حتی فرصت اعتراض داشته باشد.
حالا که به این روزها نگاه میکنم، یعنی چندین دهه بعد از مارکس و کافکا، به این دورهای که به آن فراصنعتی میگویند و سرمایه در چند نقطه محدود دنیا به شکل بسیار وحشتناک انباشته شده، حس میکنم آن ترسها نهتنها کم نشده، بلکه شکل پیچیدهتری گرفته است. همهچیز به پول و بقا گره خورده، و ما هم برای زنده ماندن، ناچاریم خودمان را تکان بدهیم.
دو
من و قاسم، این روزها زیاد حرف میزنیم؛ بیشتر از همیشه. حرفهایمان هم اغلب به یکجا ختم میشود: کار و کسبوکار. چند ماه دیگر فارغ میشویم و رشته ما علوم انسانی است؛ رشتهای که بیشتر از آنکه در بازار کار خریدار داشته باشد، در کتابها مانده است. این را خوب میدانیم و همین دانستن، یک جور بیقراری در ما ایجاد کرده. مدام فکر میکنیم که چه باید کرد، از کجا باید شروع کرد، و اصلاً آیا جایی برای ما هست یا نه.
سه
در این میان، چیزی که کمی برای مان دلگرمکننده است، داشتن رفقایی است که مدیریت بازرگانی (BBA) خواندهاند. این روزها با آنها نشستهایی داریم؛ بیشتر شبیه کلاس، اما صمیمیتر. از تجربههایشان میگویند، از بازار، از شکست و سود، از تصمیمهایی که مسیرشان را عوض کرده.
این دوستان ما آدمهای ساده و بیپولی بودند اما حالا همهشان صاحب شرکتهای تجارتی و خدماتیاند و زندگیشان از ما خیلی جلوتر به نظر میرسد. وقتی به حرفهایشان گوش میدهم، حس میکنم وارد دنیایی شدهام که قواعدش فرق دارد؛ دنیایی که در آن فقط دانستن کافی نیست.
چهار
گفتم که این زمانه، زمانه سرمایهداری و دوران فراصنعتی است. در چنین دورهای، فقط داشتن مهارت فنی یا مدرک کافی نیست. چیزی که مهمتر به نظر میرسد، فهمیدن سیستم است؛ اینکه بدانی چگونه تجربهها را مدیریت کنی، چگونه جای خودت را در این ساختار پیدا کنی، و چگونه از صرفاً کارگر یا کارمند بودن عبور کنی. ما فعلاً به همین رفقای اقتصاددان و مدیریتفهم چسپیدهایم؛ نه از روی تعارف، بلکه از روی نیاز.
راستش را بخواهید، پیشنهاد میکنم اگر شما هم کسی را میشناسید که اقتصاد و مدیریت خوانده، ساده از کنارش نگذرید. این آدمها زبان این زمانه را بهتر بلدند، و شاید بتوانند راهی را نشان بدهند که خودمان هنوز ندیدهایم.
پنج
البته بحثهایی که این روزها با رفیقان داریم، بیشتر از آنکه رنگِ فلسفی و ارزشی داشته باشد، بوی عمل میدهد. آنها میگویند هر کسی میتواند صاحب یک کسبوکار شود، اما این «میتواند» ساده به دست نمیآید؛ یک تغییر در طرز فکر میخواهد، یک گذار از ذهنیتهای کهنه. میگویند نباید هنوز هم کسبوکار را چیزی دور، ترسناک یا فقط مخصوص آدمهای خاص ببینیم. باید جور دیگری نگاه کنیم؛ دقیقتر، هوشمندتر. بازار افغانستان، با همه محدودیتهایش، پر از نیازهای برآوردهنشده است. هر کسی اگر بتواند یکی از این نیازها را درست تشخیص بدهد و پاسخ بدهد، سهمی از پول هم خواهد داشت، کم یا زیاد. اما این کار، فقط با هیجان پیش نمیرود؛ نیاز به فهم دارد. نیازسنجی، استراتژی، شناخت علاقهها و مهارتهای خودمان—همه اینها باید مثل یک شبکه به هم وصل شوند تا بتوانیم هم کسبوکار را مدیریت کنیم و هم زندگیمان را. حرفشان این است که ما باید «محقق» باشیم، نه فقط مجری؛ یعنی صرفاً دنبال کارگری و کارمندی نرویم، بلکه بفهمیم چه داریم و چطور میشود همان داشتهها—مهارت و تجربه—را به چیزی تبدیل کرد، اگر بلد باشیم آن را مدیریت کنیم.
282
سایت احمد شاملو سه قطعه منتشرنشده از احمدرضا احمدی را منتشر کرده است. بخوانید:
هنوز زندهام.
آمریکا هنوز حمله نکردهاست.
ما که همهی عشق و سخاوت را
به این دو سه گل شمعدانی در گلدان سپردهایم
اگر آمریکا حمله کند
ما از این ارتفاع که آپارتمان من است
حریق را در دبستانها، مهدکودکها و باغهای مانده از پاییز میبینیم.
مرگ و نیستی محلهی ما را میگیرد.
دیگر «دریانی» نمیتواند برای ما
شیر و سبزی و سیبزمینی بیاورد.
دبستان «علی پاشا» بسته میشود.
و کودکان از وحشت هواپیماها
برای بازی به محوطه پشت پنجره نمیآیند.
مادران را بغل میکنند و
در وحشت و تنهایی
از پنجرههای بسته یکدیگر را صدا میکنند.
من قرصهای قلبم را که با آنها زنده هستم
گم میکنم.
تلفنهای پزشکان اشغال است.
ادارهی برق جواب تلفنها را نمیدهد
که چرا برق خانهها خاموش است.
ماموران آتشنشانی یک هفته است به خانهها نرفتهاند.
یک هفته است که حمام نرفتهاند.
دیگر حوصلهی جنگ را ندارم.
حملهی عراق را دیدم.
خاموشی در وحشت را دیدم.
تازه آنسالها ماهور چهار سال داشت.
اینبار باید ماهور مرا کول کند
به پارکینگ ببرد
که من نمیتوانم با یک چشم
پلهها را در تاریکی تشخیص دهم.
جنگ کر است.
کور است.
کری و کوری را دوست دارد.
گروه «آروین» با اولین آژیر از هم میپاشد.
دختران نوازنده
هریک
به گوشهای فرار خواهند کرد.
https://shamlou.org/?p=3686
282
من از پیر شدن می ترسم. از ازدواج می ترسم. مرا از تدارک سه وعده غذا در روز معاف کن، مرا رها کن از قفس بی رحم زندگی روتین و تکراری. می خواهم آزاد باشم، می خواهم بیاندیشم، می خواهم به همه چیز واقف باشم. فکر می کنم دوست دارم خودم را "دختری که دوست داشت خدا باشد" بنامم.
#سیلویا_پلات
282
محبوبم
اگر مرگ به سراغت میآید
کاش به هیأت سِل بیاید
به هیأت سرما
نه حملهی انتحاری
باید وقت داشته باشی
مرور کنی خاطراتت را
تنت را
رفتنت را
نه اینکه با پاهای خودت از خانه برآیی
و تنها کفشهایت را بیابیم در بازار
و دستهایت را پیدا نتوانیم
لبخندت را
نگاهانت را پیدا نتوانیم
با چشمهای خودم باید
ببینم مرگت را
نفسِ تمامت را
انگشتانم باید پلکهایت را بسته کنند
مگر نه باور نمیکنند تا ابد
باور نمیکنم
الیاس علوی
امروز جمعه، ۲۱ حمل، در هرات، در زیارت سیدمحمد آقا در روستای دهمهری ولسوالی انجیل، چهار مرد مسلح موتورسوار وارد شدند. اول زنان و کودکان را از مردان جدا کردند. بعد مردان را نگه داشتند و به آنها تیراندازی کردند. وقتی زنان و کودکان خواستند فرار کنند، آنها هم هدف گلوله قرار گرفتند. در میان کشتهشدهها، زنان و کودکان هم هستند. بیشتر از ده نفر در همانجا کشته شدند که همه هزارهها و شیعیان اند.
282
ما در میان خون و هیاهو رها شدیم
در تیغههای خونی چاقو رها شدیم
در زخمهای سرخ تن مردههای ده
در پرسهی شبانهی ولگردهای ده
در بچههای کوچک یک مشت استخوان
در دستهای خونی مزدورهای خان
دروغهای مقدس | حامد ابراهیمپور
282
اسمم را نمی گویم. شاید مرا لو بدهی. تو را نمی شناسم و خیلی ها هم هستند که از آنها می ترسم. دوست داشتم حرفی برای گفتن نداشته باشم. تقریباً همه چیزم را از دست داده ام، خاک، خانواده و اسمم را. داستانی هم دارم که همه جا گفته ام هر چند ضرر کرده ام.
یوسیپ نوواکوویچ
282
یک
چشمم را باز میکنم؛ دو ربع از هفت صبح گذشته است و هوا، سرد و بیاعتنا است. مثل دستی که از روی شانهات برداشته شده باشد. لحظهای در میان خواب و بیداری معلق میمانم، بعد ناگهان یادم میآید که دانشجو استم و باید به دانشگاه بروم. صادقانه بگویم برای من رفتن به دانشگاه بیشتر شبیه ادای تکلیف است تا جستوجوی دانایی. پیراهنتنبان سیاهم را میپوشم؛ پارچهای که بر تنم مینشیند اما در درونم چیزی را پس میزند. نمیدانم از چه وقت این لباس برایم به نشانهای از همدلی ناخواسته با استبداد افغانيت و اسلامیت بدل شده است؛ نوعی همراهی اجباری با چیزی که از آن بیزارم. با این حال، تن میدهم، چون چارهای نیست. چای نخوردهام؛ معدهام خالیست و دهانم مزه تلخ بیخوابی میدهد. چشمهایم میسوزند، انگار شب هنوز در آنها باقی مانده باشد. دیشب تا چهار صبح بیدار بودم؛ نه با کاری مشخص، بلکه با افکاری که میآمدند و میرفتند و نمیگذاشتند به خواب فرو بروم. بالاخره حرکت میکنم، با بدنی که از من عقبتر مانده است.
دو
دم دروازه دانشگاه ایستادم میکنند؛ نه با لحنی که در آن پرسش باشد، بلکه با نگاهی که پیشاپیش حکم را صادر کرده است. میپرسند چرا ریشت را تراشیدی. صدایم را صاف میکنم و توضیحی میدهم که بیشتر شبیه عذر است تا پاسخ؛ میگویم ریشم چندتاریست و همین که کمی بلند شود، رنگش زرد میزند و ضعیف و بدجور است. حرفم در هوا میماند، بیآنکه جایی بنشیند. میگویند دفعه بعد اگر ریشت را بتراشی، از دانشگاه اخراج میشوی. جمله کوتاه است، اما وزنش سنگین؛ مثل چیزی که در درونت فرو میافتد و جایی نامرئی را میشکند.
در همان لحظه، در وجودم انسانی متولد میشود؛ انسانی که پیش از این نبود، یا شاید بود و حالا شکل گرفته است. انسانی ترسیده، سوخته، و خشمگین؛ کسی که هنوز چیزی نگفته، اما در سکوتش، فریادی فشرده شده است.
سه
در صنف، فضا آرام به نظر میرسد، اما این آرامش سطحی است؛ زیر آن، چیزی میجوشد. همصنفیام که پشتون است و از لوگر آمده، با رحمت درگیر شده است؛ درگیریای که از یک بحث ساده آغاز شده، اما حالا به چیزی فراتر از کلمات بدل شده است.
رحمت هزاره است. صدای همصنفیام بلند میشود؛ میگوید پاکستان را به زودی میگیریم، با نوعی قطعیت که بیشتر به آرزو شبیه است تا واقعیت.
رحمت آرامتر جواب میدهد، میگوید این کار فقط به مردم نادار و فقیر ضرر میرساند. اما جملهاش ناتمام میماند در برابر جملهای دیگر:
«این را که شما هزارا از نظام حمایت نمیکنید، و وقتی پاکستان را گرفتیم، جواب میتیم. همه شما هزارا را دوباره به کوهها میفرستیم.»
کوهها که به زعم او، جای اصلی هزارههاست. کلمات، سنگین و خشن، در فضا پخش میشوند و کسی آنها را جمع نمیکند.
انسانی که در وجودم متولد شده بود، حالا خشمگینتر شده است؛ انگار هر جمله، چیزی به او افزوده باشد. بغضی عمیق گلویش را گرفته؛ بغضی که نه به آسانی فرو میرود و نه مجال بیرون آمدن پیدا میکند. رحمت در گوشهای مینشیند؛ جمع شده در خودش، بیصدا، بیپناه. هیچکس چیزی نمیگوید. سکوت، گسترده میشود، مثل سایهای که آرام همهچیز را در خود میگیرد. و در این سکوت، مظلومیت رحمت نه فقط دیده نمیشود، بلکه عادی جلوه میکند.
چهار
به خانه برمیگردم؛ راه را به یاد نمیآورم، فقط میدانم که رسیدهام. بدنم خسته است، اما این خستگی فقط از راه رفتن نیست؛ چیزی عمیقتر، سنگینتر، درونم را فرسوده کرده است. دراز میکشم و به خواب میروم، یا چیزی شبیه خواب. کابوس میبینم؛ صحنهها در هم میریزند، چهرهها بیثباتاند، و صداها وضوح ندارند، اما حسشان واقعیست.
در من انسانی متولد شده است؛ انسانی مضطرب، خشمگین و خسته. انسانی که هنوز نمیداند با این حال چه کند، فقط میداند که دیگر شبیه قبل نیست.
