| مواجهه |
Open in Telegram
این کانال نگاههای یک زاغهنشین شهر به حیات جمعی در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیقتر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
282
سالهای گذشته دو یادداشت در مورد عید در این کانال نوشتم. حالا آن یادداشتها را چند ساعت قبل از آغاز شدن عیدی که همزمان با سیلی از خون موجودات زنده در کشورهای اسلامی میآید، بازنشر میکنم. چه خوب است که عید و جشن با آگاهی و خرد همراه باشد و به فرمهای مردسالار وصل نشود.
یک
با فرض بر اینکه فعالیت روزانه بخشی از درک و آگاهی ما را میسازد، بیهوده است یک امر اجتماعی عادی مثل تفریح و خنده و خوشحالی را در آسیاب چیزی بنام «عید» در زمین یک فرم مثل دین که مردسالار و غیراخلاقی و خلاف خرد است و نصف جامعه را در کام انکار هستی فرو برده، بیندازیم. اینگونه ما کیفیت خوشحالی و آگاهی مان را به آسیابی وصل کردیم که عملا همه چیز را از ما گرفته است. در نهایت وقتی خود را متمایز از این گفتمان فکر کنیم، برچسب عضویت و آلودگی هم میخوریم، چون فعالیت روزانه بخشی از درک و نوع نگاه ماست.
دو
دین، بهویژه در قالب سنتها و مناسکی چون عید، در ظاهر رنگی از مهر و خاطره بر زندگی انسان میپاشد، اما در واقعیت، پیوند انسان را با آزادی و فردیتش میبرد. آنچه بنام خاطره از عید در کودکی به ما مانده، تولیداتیست که زیر سایهی یک نظم دینی شکل گرفته؛ نظمی که تعیین میکند چه زمانی شادی کنیم، چه بپوشیم، چطور رفتار کنیم و حتی چه وقت به خانه و خانواده بازگردیم. در نظامی که دین بر آن سلطه دارد، مناسبتهایی چون عید، از ابزارهای نرم کنترل جمعیاند؛ ما را از کودکی طوری شکل میدهند که شادیمان وابسته به مناسکی خاص باشد و اگر در آن چارچوب نبودیم، احساس تهی بودن کنیم. این خاطرات نه از سر انتخاب، بلکه در بستر اجباری شکل گرفتهاند که ارزشگذاری را بر عهده دین نهاده و فردیت را به حاشیه رانده است.
282
آیا «قلم» هنوز میتواند اسلحهای علیه نظم مسلط باشد یا خود به کالایی بیخطر در چرخهی مصرف و نمایش بدل شده است؟
282
پردههای تنانه و روانی ــ سه
پنج
بعضی انسانها این اقتدار را در درون خود نمیپذیرند. بدنشان شاید ناچار به سازگاری شود، اما روانشان هنوز مقاومت میکند. همین شکاف میان ظاهر و درون، فشار سنگینی تولید میکند. آدم مجبور است چیزی را نمایش بدهد که الزاماً به آن باور ندارد. و این دوپارگی، روان را فرسوده میکند.
بعضیها هنوز وقتی لباس مورد نظر حکومت را میپوشند، احساس میکنند کسی دیگر شدهاند. انگار بدنشان به چیزی تبدیل شده که کاملاً متعلق به خودشان نیست. این احساسِ بیگانگی با بدن، یکی از عمیقترین تجربههای روانیِ زندگی زیر سلطه است.
در مقابل، کسانی هم هستند که این نظم جدید را پذیرفتهاند و بدنشان را کاملاً مطابق اصول رسمی تنظیم میکنند. این آدمها، آگاهانه یا ناآگاهانه، به بازتولید سلطه کمک میکنند. قدرت فقط با زور ادامه پیدا نمیکند؛ قدرت زمانی ماندگار میشود که بخشی از جامعه، شکلِ مطلوب آن را طبیعی، اخلاقی و مشروع تصور کند.
شاید به همین دلیل است که سلطهٔ واقعی، فقط در سرک و زندان نیست. سلطهٔ واقعی زمانی آغاز میشود که انسان، قدرت را در بدن و روان خودش حمل کند.
بدن فقط گوشت و استخوان نیست؛ محل تجربهکردنِ جهان است. انسان با بدنش عشق، ترس، ایمان، امید، رنج و آزادی را زندگی میکند. برای همین، کنترل بدن فقط کنترل ظاهر نیست. نوعی دخالت در عمیقترین لایههای تجربهی انسانی است.
282
پردههای تنانه و روانی ــ سه
یک
در دومین روز آغاز حکومت جدید افغانستان در سال ۲۰۲۱، وقتی خورشید تازه بر نوآباد غزنی لم داده بود، مشاهده میکردم که اولین تغییرهای سلطهی جدید آرامآرام خودشان را بر بدنها نشان میدادند. پوشش زنان تغییر کرده بود. زنانی که تا چند روز پیش شلوار میپوشیدند، حالا با لباسهای دراز و ماسک و احتیاط بیشتری راه میرفتند. بعدتر حجابهای عربستانی وارد بازار شد و کمکم بر تن زنان چسپید. به بیانی دیگر حکومت پیش از آنکه بر نهادها مسلط شود، بر بدنها نشانهای استقرارش قابل مشاهده بود.
بدن، اولین جایی است که قدرت خودش را روی آن مینویسد. هیچ حکومتی فقط با قانون حکومت نمیکند؛ حکومتها میخواهند در راهرفتن آدمها، در لباسپوشیدنشان، در صدایشان و حتا در نحوهٔ دیدهشدنشان حضور داشته باشند. برای همین تغییر سیاسی، خیلی زود خودش را در پارچه، رنگ، مو، ریش و حرکت نشان میدهد.
بعدها در ولایتهایی مثل هرات، بلخ و کابل، زنانی را که حجاب مورد نظر حکومت را نداشتند به جرم «بدحجابی» بازداشت کردند؛ یعنی به جرم آنکه بدنشان هنوز کاملاً مطابق تصویر مطلوب قدرت تنظیم نشده بود. کمی صریحتر بگویم، بدن طبیعی انسان، پیش از آنکه بدن مطیع شود، چیزی خطرناک برای سلطه حکومت تلقی شد.
دو
حالا که نزدیک به پنج سال از حاکمیت جدید میگذرد، سیاست کنترل بر بدن فقط محدود به زنان نمانده. این سیاست آرامآرام وارد زندگی مردان نیز شده است. در دانشگاهها، ادارهها و فضاهای رسمی، ریش، کلاه و پیراهنتنبان نه فقط پوشش، بلکه نشانهی «درستبودن» و «بااصولبودن» تلقی میشود. گویی حکومت برای بدنها یک الگوی مشروع تعریف کرده و انسان مطلوب، کسی است که ظاهرش با آن الگو هماهنگ باشد.
قدرت، وقتی میخواهد پایدار شود، فقط اطاعت سیاسی نمیخواهد. میخواهد بدنها نیز شبیه روایت رسمی شوند. برای همین، بدن دیگر فقط بدن نیست؛ تبدیل به بیانیهٔ وفاداری میشود. لباس، ریش و ظاهر، آرامآرام از انتخاب شخصی خارج و وارد قلمرو نظارت سیاسی میشوند.
این وضعیت فقط ظاهر انسان را تغییر نمیدهد. رابطهی انسان با خودش را نیز تغییر میدهد. بعضی آدمها پیش از بیرونرفتن از خانه، چندبار خودشان را در آینه نگاه میکنند؛ نه از سر زیبایی، بلکه از ترسِ نامنطبقبودن.
سه
این اصول، فقط در سطح پوشش باقی نمیماند؛ در تمام روند زندگی پخش میشود. در صف پاسپورت، در استخدام، در دانشگاه، در رابطهی روزمره با ادارهها، کسی که «مطابق اصول» باشد، امنیت و اولویت بیشتری دارد. و کسی که از این الگو فاصله بگیرد، آرامآرام به حاشیه رانده میشود.
قدرت، وقتی وارد جزئیات زندگی روزمره میشود، دیگر فقط یک ساختار سیاسی نیست؛ تبدیل به نوعی فضای روانی میشود. آدمها کمکم یاد میگیرند چگونه بنشینند، چگونه نگاه کنند، چگونه لباس بپوشند و حتا چگونه خودشان را پنهان کنند تا کمتر تحت فشار قرار بگیرند.
در این وضعیت، انسان فقط تحت نظارت بیرونی نیست. بخشی از نظارت درونی میشود. یعنی فرد، پیش از آنکه حکومت چیزی بگوید، خودش بدن و رفتارش را کنترل میکند. شاید عمیقترین شکل سلطه همین باشد: وقتی قدرت دیگر مجبور نیست همیشه حضور فیزیکی داشته باشد، چون بخشی از آن وارد روان انسان شده است.
چهار
همهٔ این موارد نشان میدهد که حکومت، بهطور گسترده، در پی کنترل بدنها است. برای بدنها الگو، معیار و شکل مشروع تعیین شده است. گویی قدرت میخواهد در تمام لحظات زندگی، به بدن انسان چسپیده باشد. از دانشگاه تا سرک، از اداره تا صف نان، از پوشش تا نحوهی ایستادن و خندیدن.
اما مسئله فقط بدن نیست. بدن انسان همیشه با روانش گره خورده است. وقتی سلطه به بدن نزدیک میشود، دیر یا زود وارد روان نیز میشود. بدنِ تحت کنترل، در ادامه این اضطراب کمکم روانِ مضطرب تولید میکند. انسانی که مدام مراقب ظاهر، صدا و رفتارش باشد، آرامآرام بخشی از آزادی درونیاش را از دست میدهد.
در دوران جمهوریت، بدنها، حداقل در مقایسه با اکنون، آزادی بیشتری در پوشش، حرکت و حضور اجتماعی داشتند. حکومت قبلی، با همهٔ ضعفها و فسادش، بدن را تا این حد هدف مستقیمِ سلطه قرار نمیداد. اما با آمدن حکومت جدید، بسیاری از بدنها با نوعی سلطهی ناآشنا و سنگین روبهرو شدند؛ سلطهای که مثل وصلهای ناجور بر زندگی روزمره چسپیده است.
282
عفیف
لیلا سکوت دور و برت را نگاه کن
خالیست کوچه، پشت سرت را نگاه کن
گاهی سر از دروغ کشد، گاه از دریغ
در شهر، روح در به درت را نگاه کن
در کافه جفت توست که با حرص میخورد
با « ساز قطغن » جگرت را نگاه کن
لیلا چه غم که جفت تو همبال باد رفت
نفرین که رفت، بال و پرت را نگاه کن
از هر چه جنگل است و هر آنچه که جنتی
چشمان پر ستاره ترت را نگاه کن
چشمان پر ستاره ترت را که میکند
افشا درون شعله ورت را نگاه کن
زهدان شب شکاف شد و روی دست من
لیلا « تولدی دگر» ت را نگاه کن
282
پردههای تنانه و روانی - دو
دوستی میپرسد: «چرا تجربهی تنانه و روانی مینویسی؟»
در جواب باید بگویم، چون تن و روان، میدان اصلی تمام مؤلفههای زندگیاند؛ سیاست، اقتصاد، فرهنگ و اجتماع، پیش از آنکه در نهادها و قانونها و ورقهای دولتی حضور داشته باشند، روی بدن و روان انسانها حک میشوند. قدرت، نخست تن را تنظیم میکند و بعد به ذهن و حافظه راه مییابد. تن و روان، تاریخِ زنده و قابل لمساند. تاریخ فقط در کتابها و آرشیفها وجود ندارد. در اضطراب، در بیخوابی، در ترسِ راهرفتن در خیابان، در نحوهی نگاهکردن آدمها به هم، و حتا در سکوتهای طولانیِ میان گفتوگوها زندگی میکند. برای همین، نوشتن از تن و روان، نوشتن از تاریخ است. تاریخی که هنوز تمام نشده و هر روز در بدنها تکرار میشود.
یک
سقوط افغانستان و آغاز حکومت جدید، یک تجربهی روانی سیاه شدید و یک تجربهی تنانهی دردناک بود. حداقل برای من، تا مدتها ممکن نبود بتوانم از آن حادثه عبور کنم.
سؤالهای زیادی خلق شده بود و نمیتوانستم حجم عظیمی از رنجی را که پس از سقوط تلنبار شده بود، هضم کنم. انگار زمان ناگهان شکسته بود.
گذشته هنوز تمام نشده بود، اما آینده هم آغاز نمیشد. انسان در وضعیتی معلق قرار میگیرد؛ نه میتواند به عقب برگردد و نه قادر است با اکنون آشتی کند. فاجعههای سیاسی فقط ساختار دولت را فرو نمیریزند؛ آنها نظم روانی انسانها را هم متلاشی میکنند. آدم ناگهان احساس میکند جهانی که در آن معنا، امید و جهت داشت، از زیر پایش کشیده شده است.
دو
دوران پیش از سقوط جمهوریت، مثل یک دوست بسیار عزیز، همرأی و همجهان بود. دوستی که با او خاطره داریم، دوستش داریم و با او زندگی کردهایم. از شادیها و غمهایش تغذیه کردهایم و بخشی از هویت ما در کنار او شکل گرفته بود. حتا اگر آن دوران پر از فساد، تناقض و بحران هم بود، باز برای بسیاری از ما امکانهایی برای نفسکشیدن، رؤیا ساختن و تجربهکردن زندگی وجود داشت. انسان فقط با نان و امنیت زنده نیست؛ با امکان خیالکردن آینده زنده است. جمهوریت، با تمام شکستهایش، برای بخشی از جامعه امکان تصور آینده را فراهم کرده بود. همین امکان حالا از دست رفته است.
سه
خودِ سقوط، شبیه ازدستدادن همین دوست بود. خاطرههایش با ما ماند. عکسهایش قاب شدند. ویدئوهایش هنوز وجود دارند. برای همین، فراموشکردن و هضمکردن آن دشوار است.
کافهها. لبخندها. مکتبها. زنان زیبای شهر. مردان همرأی موفق و خوشبرخورد. اینها فقط تصویر نبودند؛ بخشی از تجربهی زیستهی ما بودند. بخشی از احساسی که به زندگی داشتیم. گاهی یک جامعه، پیش از آنکه از نظر سیاسی سقوط کند، از نظر عاطفی فرو میپاشد. آدمها ناگهان درمییابند چیزهایی که روزی عادی و بدیهی بودند - خندیدن در خیابان، موسیقی، دانشگاه، دیدن زنانی که آزادانه کار و زندگی میکنند- حالا تبدیل به خاطره شدهاند. و خاطره: وقتی به چیزی دسترسی نداریم، دردناکتر میشود.
چهار
بعضیها را این فقدانِ دوست چنان زیر فشار برده که حالا افسرده، فرسوده و از نظر روانی متلاشی شدهاند. نمیتوانند با شرایط جدید کنار بیایند.
شرایط جدید، یک زندگی جدید میطلبد؛ زندگیای که به نفسکشیدن، پول، کار، دویدن، بریدن، پریدن، افتادن و دوباره بلندشدن نیاز دارد. اما بعضیها هنوز در سوگِ جهان ازدسترفته ماندهاند.
سوگ فقط مرگ انسانها نیست؛ گاهی انسان برای یک دورهی تاریخی، برای یک شهر، برای یک سبک زندگی و حتا برای نسخهی قدیمیِ خودش عزادار میشود. وقتی جهان بیرونی ناگهان تغییر میکند، روان انسان نمیتواند به همان سرعت خودش را بازسازی کند. برای همین، بسیاری از آدمها ظاهراً به زندگی ادامه میدهند، اما در درون، هنوز در همان لحظهی سقوط متوقف ماندهاند.
282
پردههای تنانه و روانی - یک
این روزها زندگیکردن در افغانستان، بیشتر از هرچیز، یک تجربهی تنانه و روانی فرساینده است. در دانشگاه، در روابط اجتماعی، در سرکها و بهخصوص در شبکههای اجتماعی مثل تلگرام، مدام با آدمها و روایتهایی روبهرو میشویم که این فشار را هر روز سنگینتر میکنند. اما شاید این فقط تجربهی شخصی من نباشد. مشت نمونهی خروار است. احتمالاً هزاران نفر همین فرسودگی خاموش را زندگی میکنند.
یک
دیگر کمتر کسی از حق آموزش، حق کار، یا حق مشارکت سیاسی و اجتماعی حرف میزند. جامعه کمکم از «مطالبهگری» به «بقا» سقوط کرده است. بیشتر ما تبدیل شدهایم به انسانهایی معمولی، گرفتار اضطراب، ناامنی و در فکر فردایی که هیچ تصویر روشن از آن نداریم. حتا اعتراض به بستهبودن دانشگاهها و مکاتب هم دیگر برای بسیاری قابل هضم نیست. روایت اسلامی نوع طالبانی آنقدر در زندگی روزمره ریشه دوانده که حالا برای ابتداییترین حق انسانی نیز باید از «اسلام ناب» اجازه گرفت. گویی انسان، پیش از آنکه شهروند یا حتی موجودی آزاد و زادهی طبیعت باشد، باید اول از صافیِ روایت رسمی حکومتی دین عبور کند تا حق نفسکشیدن پیدا کند. به بیانی دیگر اینطور به نظر میرسد که به لطف اسلام زنده استیم.
دو
امید بهطرز هولناکی فروریخته است. آدمها یا در درونیترین فضای خانه و خانواده عقبنشینی کردهاند، یا تمام ذهنشان درگیر مهاجرت و فرار است.
جامعه آرامآرام به مجموعهای از بدنهای خسته و روانهای معلق تبدیل میشود؛ انسانهایی که نه توان تغییر دارند و نه دیگر آیندهای را تصور میکنند. وقتی امید اجتماعی از بین برود، انسان فقط زنده میماند؛ زندگی نمیکند.
سه
ترس همهجا پخش شده است. تصاویر لتوکوب، تحقیر، ناپدیدشدن و خشونت در فضای عمومی، همراه با بازتاب گستردهاش در شبکههای اجتماعی، روان جمعی را فرسوده کرده است. دیگر فقط خود خشونت نیست که انسان را میترساند؛ تماشای مداوم خشونت هم بخشی از سازوکار کنترل شده است.
تحلیلها و گفتارها فهمیده نمیشود، گفتوگوها دود میشوند و آدمها مدام میان انکار، ترس و بیحسی در نوساناند. نوعی سرگیجهی عمومی شکل گرفته است؛ سرگیجهای که با ترکیبی از ترس، تبلیغات و فریبکاری هوشمندانه، کمکم درونی میشود تا مردم حتی پیش از سرکوبشدن، خودشان سکوت کنند.
282
خشم مردهی ما در برابر دوزخ
یک
قطع اینترنت در افغانستان در خزان سال گذشته، بدون هیچ توضیح روشن و بدون هیچ دلیل موجه، فقط یک تصمیم فنی یا امنیتی نبود. این رویداد نشان داد آن چیزی که کارل اشمیت «وضعیت استثنایی» مینامید، در افغانستان دیگر استثنا نیست، بلکه به قاعدهی دائمی حکومتداری تبدیل شده است. اشمیت میگفت حاکم واقعی کسی است که دربارهٔ وضعیت استثنایی تصمیم میگیرد؛ یعنی لحظهای که قانون عملاً کنار گذاشته میشود و ارادهٔ قدرت جای آن را میگیرد. در این وضعیت، حکومت دیگر لازم نمیبیند برای تصمیمهایش توضیح عقلانی، حقوقی یا اخلاقی ارائه کند، چون خودِ تصمیم تبدیل به قانون میشود. خطر دقیقاً از همینجا آغاز میشود: وقتی وضعیت استثنایی دائمی شود، جامعه کمکم به جایی میرسد که بیقانونی، عادی و طبیعی به نظر میآید.
در این حالت، زندگی شهروندان نیز آرامآرام به همان چیزی تبدیل میشوند که آگامبن «حیات برهنه» مینامید؛ یعنی انسانی که فقط اجازهی زنده ماندن دارد، اما از همهی حقوق سیاسی، اجتماعی و انسانیاش بهرهمند نیست. انسانی که حضور دارد، اما صدایش حضور ندارد. زندگی میکند، اما در تصمیمگیری دربارهی زندگی خودش هیچ سهمی ندارد. «حیات برهنه» یعنی انسان فقط به بدن و بقای فیزیکی تقلیل پیدا کند؛ بدون امنیت، بدون مشارکت، بدون امکان اعتراض و حتی بدون حق دانستن. قطع اینترنت دقیقاً چنین احساسی را تولید میکند: اینکه تو وجود داری، اما از جهان حذف شدهای؛ نه میتوانی آزادانه ارتباط برقرار کنی، نه کار کنی، نه یاد بگیری و نه حتی مطمئن باشی که فردا دوباره به جهان وصل خواهی بود.
دو
حالا که دوباره گفته میشود اینترنت ممکن است قطع شود، مسئله فقط از دست رفتن چند اپلیکیشن و چند صفحهٔ مجازی نیست. مسئله عمیقتر و وجودیتر است. اینترنت برای جامعهای مثل افغانستان فقط ابزار سرگرمی یا ارتباط نیست؛ یکی از آخرین نشانهی اتصال به هستی و بودن و شدن است. آخرین راه برای اینکه آدم احساس کند هنوز در نقشهی جهان حضور دارد. اینترنت یعنی امکان پیدا کردن نان، آموزش، کار، ارتباط، یادگیری و زنده ماندن در جهانی که هر روز پیچیدهتر میشود. وقتی این اتصال قطع میشود، انسان ناگهان با یک پرسش ترسناک روبهرو میشود: آیا ما اصلاً وجود داریم؟ آیا صدای ما به جایی میرسد؟ یا ما فقط جمعیتی هستیم که در تاریکی رها شدهایم تا آهستهآهسته فراموش شویم؟ این همان لحظهای است که قدرت، فقط بدن انسان را کنترل نمیکند؛ بلکه ادراک او از واقعیت را هم تسخیر میکند.
سه
وحشتناکترین بخش ماجرا این است که هیچ دلیلی وجود ندارد. یا اگر وجود دارد، ضرورتی برای گفتنش احساس نمیشود. حکومت فقط تصمیم میگیرد و مردم فقط باید پیامدهای آن را تحمل کنند. این فقدانِ توضیح، خودش یک تکنیک قدرت است؛ چون انسان وقتی دلیل چیزی را نداند، کمکم دچار فرسایش روانی میشود. جامعهای که مدام در بیخبری، تعلیق و ابهام نگه داشته شود، بهتدریج توان مقاومت و حتی توان اندیشیدن را از دست میدهد. شاید دقیقاً به همین دلیل است که استبداد همیشه تاریکی را دوست دارد؛ تاریکی رسانه، تاریکی آگاهی و تاریکی ارتباط.
چهار
خوش به حال اسلامگرایان و جهادشان؛ با آن جهانِ سیاه و سفیدشان که در آن همهچیز یا مطلقاً حق است یا مطلقاً باطل. در این ذهنیت، پیچیدگی زندگی انسان معاصر اصلاً فهمیده نمیشود. اینترنت برای آنها فقط یک ابزار مشکوک یا تهدیدآمیز است، نه فضایی برای کار، آموزش، ارتباط، نجات اقتصادی و حضور در جهان. این نگاه دوباره ثابت میکند که آنان به بسیاری از اصول انسانیِ جهان مدرن باور ندارند؛ چون اساساً از دلِ این جهان فکر نمیکنند. نگاهشان «آنجهانی» است؛ گویی انسان فقط باید برای جهانی دیگر زندگی کند و رنج، فقر، تنهایی و نابودی زندگی اینجهانی اهمیتی ندارد. اما تراژدی افغانستان همینجاست: مردم در این جهان گرسنه میشوند، در همین جهان بیکار میشوند، در همین جهان منزوی میشوند و در همین جهان آرامآرام فراموش میشوند.
282
وقتی آقای فطرت بعد از حملات ۱۱ سپتامبر به کابل میرسد این متن را مینویسد. او قبلا از مارچ ۱۹۹۵ تا سپتامبر ۱۹۹۶ رئیس بانک مرکزی افغانستان بوده است. قبلا یک مجاهد بوده و در حین جنگ با شوروی سابق به امریکا رفته و آنجا اقتصاد خوانده است.
282
یک
تصور کنید آدم چه وقت شاخ درمیآورد. تصور من این است که وقتی آدم بیش از حد پلشتی، وقاحت، پستی و رقتانگیزی ببیند، کمکم احساس میکند از پیشانیاش شاخ بیرون میزند.
شاخِ حیرت. شاخِ خشم. شاخِ درماندگی.
دو
کتاب «تراژدی کابلبانک» میگوید خانوادهٔ یک رئیسجمهور پشتون (میخوانند افغان)، آقای حامد کرزی، حدود یک میلیارد دالر؛ نزدیک به ده درصد تولید ناخالص کشور را دزدیدهاند. عددی که فقط پول نیست؛ بخشی از نان کودک مردم و آیندهٔ یک ملت است که خورده شده.
سه
این کتاب میگوید در افغانستان چیزی به نام بانک و سیستم مالی واقعی وجود نداشته.همه چیز بیشتر شبیه یک شبکهی تقسیم غنیمت بوده است. در این حالت، صاحبان قدرت همیشه دستِ باز برای چپاول نان و پول مردم و کشور داشتهاند و مردم فقط تماشاگر فروپاشی سیستم و فرار دزدان بودهاند.
چهار
وقتی دربارهٔ کابلبانک میخوانی، شاخ درمیآوری. نه از اغراق و دروغ؛ از واقعیت میدانی در جغرافیای خودت.
پنج
کتاب «زندگی به سفارش پشهها» جامعهای را تصویر میکند که زنها در آن حذف شدهاند؛ فقط مردانی ماندهاند که همهچیزشان را به امیر و دستگاه او واگذار کردهاند. جامعهای خفه، بیمار و ترسناک. در این جامعه انسانیت کمکم از شکل طبیعی خودش خارج میشود.
رمان زندگی به سفارش پشهها، جامعهای را نشان میدهد که امیر تمام زنهای را از آن گم کرده است و به مردان دستور داده که خودارضایی کنید یا بچهها را مورد استفاده جنسی قرار دهید.
شش
وقتی میفهمی همهی اینها در افغانستان اتفاق افتاده و تو هنوز میان همین آدمها زندگی میکنی، آن شاخها کلفتتر میشوند. سرت سنگین میشود، درد میگیرد، و مدام از خودت میپرسی:
«چطور یک جامعه میتواند این همه زخم را تحمل کند و هنوز سرپا بماند؟»
282
آخرین باری که بدخشان رفتم پارسال بود. اما بدخشان دیگر شبیه همیشه نبود. مثل این بود که ظاهر بدخشان را تغییر داده باشند. دیگر نمیشد شعر و عشق و هنر را دید.
دقایقی قبل، پدرم سرش را موبایل بلند کرد و با صدای غمانگیز و پُر از تاسف گفت: خانمِ سلام مفتون را در اشکاکم کشتند.
نمیتوانستم باور کنم. همه خانه را غبار نامرئیِ حزنآلود فرا گرفت.
طبق گفتههای پدرم این خانم، در ولسوالی اشکاکم رستورانت زنانه باز کرده بوده و امروز توسط حمله مسلحانه کشته شده.
دیگر هیچچیز در این سرزمین آدم را غافلگیر نمیکند. بله، همسر سلام مفتون را به ضرب تیر و تفنگ کشتند، و شاید فردا و پس فردا زنان آزاده و هنرمند پرور دیگری را بکشند. این مسئله فقط کشتن همسر یک هنرمند نیست. بلکه ریشه در بنیاد دارد.
بدخشان، دیگر بدخشان نیست. و من بسیار پُر از انزجار میشوم وقتی میبینم که هنوز یک تعداد از جوانان در صفحات اجتماعی باز از زیبایی بدخشان حرف میزنند، درحالی که این زیبایی در مقابل این همه زشتی و پلیدی دیگر به چشم نمیآید.
حوریا
282
سالهای قبل، وقتی تازه کابل آمدم، یک دوره خیلی خوب در مورد توسعه فردی گرفتم. خلاصهی آن دوره را اینجا میگذارم: ستونهای اصلی توسعه فردی مطابق آن دوره ۱۲ ستون است:
۱. پذیرش خود (Self-acceptance) یعنی فرد واقعیت خودش را همانطور که هست ببیند؛ بدون انکار، فرار یا سرزنش. پذیرش یعنی نقطه شروع تغییر، نه تسلیم شدن به وضعیت فعلی.
۲. خودآگاهی (Self-awareness) یعنی شناخت دقیق افکار، احساسات، رفتارها و الگوهای تکرارشونده. اینکه فرد بفهمد چرا در موقعیتهای مختلف به شکل خاصی فکر یا عمل میکند.
۳. تسلیم بودن (Surrender / Submit) یعنی پذیرش این واقعیت که همه چیز تحت کنترل ما نیست. فرد به جای مقاومت فرساینده، با جریان واقعیت همراه میشود و انرژی خود را هدر نمیدهد.
۴. گوش دادن واقعی (Genuine listening) یعنی شنیدن عمیق و بدون قضاوت؛ نه فقط کلمات، بلکه فهم احساس، نیت و منظور پشت حرفها.
۵. تسلط بر ذهن (Mind mastery) یعنی توانایی مدیریت افکار؛ به گونهای که فرد اسیر ذهن نشود، بلکه بتواند آن را هدایت کند و از آشفتگی ذهنی خارج بماند.
۶. هوش هیجانی (Emotional intelligence) یعنی توانایی شناخت، درک و مدیریت احساسات خود و دیگران. فرد احساسات را نه سرکوب میکند و نه در آنها غرق میشود، بلکه آنها را آگاهانه تنظیم میکند.
۷. عشق (Love) یعنی داشتن رابطهای سالم و عمیق با خود، دیگران و زندگی؛ همراه با پذیرش، همدلی و کاهش خشونت درونی.
۸. ماموریت / دلیل / معنا (Mission / Meaning) یعنی داشتن یک چرایی روشن برای زندگی؛ فرد خود را در مسیر یک هدف یا رسالت میبیند که به زندگی او جهت و انگیزه میدهد.
۹. قدرت بازدارنده (Stopping power) یعنی توانایی «نه گفتن»؛ داشتن مرزهای مشخص برای جلوگیری از تصمیمهای اشتباه و حفظ مسیر درست زندگی.
۱۰. حضور در لحظه حال (Presence in the present moment) یعنی توانایی زندگی در اکنون؛ بدون گیر کردن در گذشته و بدون اضطراب آینده.
۱۱. تفکر عینی (Objective thinking) یعنی دیدن واقعیت همانطور که هست، نه آنطور که ذهن تفسیر میکند یا دوست دارد باشد. تفکیک واقعیت از برداشت ذهنی و برداشت احساسی.
۱۲. یکپارچگی دنیای درون و بیرون (Integrity) یعنی هماهنگی بین فکر، حرف و عمل؛ به گونهای که رفتار فرد بازتاب مستقیم باورهای او باشد.
مطابق دوره، انسانی که این ۱۲ بُعد را در خود پرورش دهد، از نظر ذهنی، احساسی و رفتاری به سطح بالاتری از کیفیت زندگی میرسد. و در مقابل، نبود این مهارتها معمولاً باعث آشفتگی ذهنی، تصمیمهای واکنشی و ناپایداری در زندگی میشود.
282
یک
اگر چند روز متوالی نتوانم کتاب تاریخ و رمان بخوانم و زبان انگلیسی را تمرین کنم، بهخصوص این آخری یعنی زبان انگلیسی، میزان اضطراب و استرسم خیلی بالا میرود؛ اضطرابِ آینده، شغل، زندگی و.... انگار ذهنم حس میکند از مسیرم عقب افتادهام و همین حس، مدام فشار ایجاد میکند.
دو
اگر در کنار کارهای دیگر مثل درسهای دانشگاه و مونوگراف، اینها را هم انجام بدهم، حس رهایی دارم؛ یک حس خوب. ذهنم آرامتر میشود چون احساس میکنم حتا با قدمهای کوچک هم دارم جلو میروم و درجا نمیزنم.
سه
امشب یک روانشناس به موضوع micro goals (هدفهای کوچک) اشاره کرد؛ اینکه همین هدفهای کوچک میتوانند ما را خوشحالتر کنند و از استرس و اضطرابمان کم کنند. وقتی هدفها کوچک و قابل انجام باشند، مغز ما حس موفقیت میگیرد و همین باعث میشود انگیزه ادامه دادن بیشتر شود. برعکس، استرس و اضطراب زیاد میتواند تمرکز و بازدهی را به شدت پایین بیاورد.
چهار
مراقب استرس و اضطرابتان باشید. هدفهای کوچک میتوانند واقعاً مفید باشند و آن ترس از باخت و نگرانیهای ذهنی را کمتر کنند. لازم نیست همیشه کارهای بزرگ انجام بدهیم؛ گاهی همین که هر روز یک قدم کوچک برداریم، هم حالمان بهتر میشود هم مسیر آیندهمان واضحتر.
282
شکفتن در دشت فراموشی
دیروز در جست و جوی برگهای به کتابی برخوردم که سه سال پیش خریده بودم اش. از یادداشت هایی که بر متن و حاشیه اش نوشته بودم پیدا بود که آن کتاب را خوانده ام. پرسشی که حالا در ذهن ام می گذشت این بود که من در آن کتاب چه خوانده بودم؟ پاسخ این سوال برای خودم روشن نبود. چون از آنچه خوانده بودم نمی توانستم هیچ چیزی را به تفصیل به یاد بیاورم. با خود گفتم: اگر کتاب خواندن همیشه این طور باشد و فراموشی این چنین بر خوانده های ما حکم براند، چرا اصلا آدم کتاب بخواند؟ امروز در باره ی همین سوال فکر می کردم که ناگزیر به سوال دیگری هم رسیدم و آن این بود: اساسا کتاب خواندن چه گونه کاری است؟ پاسخ دادن به این سوال بسیار دشوار است. چرا که همه ی درگیری های ما با متن های گوناگون را نمی توان زیر نام یک " فعالیت" مشخص آورد. مثلا کسی که کتاب راهنمای آشپزی را در آشپزخانه ی خود باز کرده در پی آن است که شیوه ی پختن فلان غذا را یاد بگیرد. فعالیت او همان خواندن به قصد آموختن چند مهارت مشخص است. اما کسی که " برادران کارامازوف" داستایوسکی را می خواند، واقعا چه کار می کند و در پی چیست؟ آن کس که اشعار خاقانی را می خواند چه کار می کند؟
پرسیدن این گونه سوال ها از آن رو مهم است که ما معمولا آنچه را می خوانیم فراموش می کنیم. خود همین نوشته ی من را می توان مثال آورد: فردا که بیاید یا چند روزی که بگذرد، شما آنچه را در این جا خوانده اید، از یاد می برید. پس چرا اصلا می خواستید این نوشته را بخوانید؟
ما در هنگام خواندن یا در پایان خواندن یک متن معمولا یک برداشت عام یا یک احساس درونی گنگ را در نزد خود صورت بندی می کنیم. مثلا با خود می گوییم " این متن با من و ذهن و روان من تعامل خوش آیندی دارد یا داشت". یا می گوییم " این متن به من چیزی می دهد/ چیزی داد". اما به صورت دقیق نمی دانیم که مثلا یک متن سه صد صفحه یی چه تعاملی با ذهن روان ما می کند و آنچه به ما می دهد دقیقا چیست.
بسیاری از ما پس از خواندن متنی نمی نشینیم و برداشت خود از آن متن را به صورت روشن و منظم بازگو نمی کنیم. به بیانی دیگر، کم پیش می آید که پس از خواندن متنی بکوشیم روشن کنیم که آن متن دقیقا چه تاثیری بر منظومه ی فکری و ساخت روانی ما گذاشته است. معمول این است که می خوانیم و می گذریم.
این چیز شگفتی است که ما هر بار کتابی را می خوانیم و فراموش اش می کنیم و آن گاه سراغ کتابی دیگر می رویم. چرا این کار را می کنیم؟ می دانیم که فراموشی چندان فراگیر است که رستن از دام اش در بیشتر اوقات ممکن نیست. می دانیم که حتا وقتی که در باره ی کتابی یادداشت های مفصل می نویسیم، هنوز دام گسترده ی فراموشی فراروی مان هست. این است که پس از مدتی حتا منطق ِ کامل همان یادداشت های خود را هم به درستی باز نمی شناسیم.
حال، خواندن با ما چه می کند و ما درخواندن چه می کنیم که حتا در سایه ی سنگین فراموشی باز آن را فعالیتی خواستنی می یابیم و پیوسته به آن بر می گردیم؟ به گمان من، در یک " خواندن ِ خوب" همیشه این آگاهی غمناک هست که همه ی خواندن ها محکوم به فراموشی اند. اما خوانندهی خوب در همان حال که به این آگاهی تن می سپارد، سعی می کند از خواندن خود به گونه ی متفاوتی حاصل بردارد به این شرح: اگر چه ما می توانیم بر اطلاعات موجود در یک نوشته تمرکز کنیم و این اطلاعات را به عنوان حاصل کار خود برداریم، خواندن خوب نسبت ضعیفی با این نوع حاصل برداشتن دارد. خواندن خوب، تمرینی است روزمره برای تیز کردن نگاه و توسعه دادن ظرفیت اندیشه وری ( فارغ از آن که به صورت مشخص چه اطلاعاتی را ممکن است به حافظ بسپاریم).
اگر آدم مدت ها پس از خواندن متنی بتواند باخود بگوید " من دقیقا نمی دانم این متن به من چه داد، اما مطمئن ام که افق دیدم را باز تر و روشن تر، نگاه ام را تیزتر، جان ام را منبسط تر و ذهن ام را بر باز کردن کلاف ها تواناتر کرد"، آن گاه می توان گفت که متن متن خوبی بوده و می ارزیده که آدم آن را حتا در وزش گاه تند باد فراموشی با اشتیاق بخواند.
با این حساب شاید پس از خواندن متنی از خود بپرسیم: " این نویسنده ، مرا چه گونه آدمی بر جا گذاشت؟". این سوال که " من از این متن چه یاد گرفتم و چه به یاد دارم" بی اهمیت نیست. اما اهمیت استراتیژیک عمل خواندن را به اندازه ی آن سوال اولی برجسته نمی کند.
سر انجام، با این عمر کوتاهی که داریم و پیوسته در معرض تندباد فراموشی هستیم، خوب است برای خود مشخص کنیم که برخورد مان با متن ها چه گونه کاری است. آیا با خواندن متن ها و کتاب ها وجود مان را دیگرگون می کنیم یا می خواهیم بر چهل تکهی کهنهی حافظه مان هر روز پینه های تازه یی بیاویزیم.
رهانه؛ سخیداد هاتف
282
بودن-در-کابل(۲)
پردهیِ اول
در دانشگاه کابل استاد مضمون ثقافت اسلامی، مدام از جهاد و فرهنگ اسلامی-طالبانی سخن میگوید. اگر بخواهی سوال بپرسی، نمیگذارد. با صدای بلند میگوید: «ای جوان از خواب بیدار شو. ای دوره جمهوریت نیست، دوره امارت است. هیچکس حق ندارد با حرفهای من (نظام طالبانی) مخالفت کند. ما از جانب خدا حرف میزنیم.». دو کریدیت درس این استاد برایم دردآورترین دقایق این روزها را رقم میزند. اگر چند نمیخواهم حتی به یک کلمه از درسهای او گوش بسپارم، ولی برای اینکه غیر حاضر نشوم و از امتخان محروم نگردم مجبورم این وضع را تحمل کنم. با شنیدن حرفهای استاد ثقافت اسلامی-طالبانی حقارت را در درونیترین لایههای وجودم حس میکنم. وانگهی، با شنیدن حرفهای این استاد، چهره مخوف و بدوی فرهنگ اسلامی-طالبانی هر روز برایم واضحتر میشود. فرهنگی که در آن زن، رقص، موسیقی، شادی، فلسفه، هنر، ادبیات و آزادی نه تنها که وجود ندارد، بلکه مذموم نیز انگاشته میشوند.
پردهیِ دوم
در مسیر دانشگاه با موترهای لَینی (مینیبوس، مارسیدیس و تونیس) رفتوآمد میکنم. موترهایی که تا خرخره از آدمها پر میشوند. آدمهایی که خستهگی و فقر از چهرههاشان نمایان است. در پلسوخته که از موتر پایین میشوم، زنها و مردها و کودکهای متعددی برای گدایی روی سرک نشسته و به عابرین چشم دوختهاند. برای من اما، بیش از درد و فقری که دامنگیر مردم شده، صدای خفه شدهی آنها دردآور است. زیرا به گفته آلبر کامو: من بین آزادی و عدالت، آزادی را انتخاب میکنم تا بتوانم از بیعدالتی حرف بزنم. از دیدن مردمی که رنجهاشان روایت نمیشود و از سطح تجربههای فردی و تکهتکه به تصویر منسجم و گویایی از یک فروپاشی و «حیات دوزخی» مبدل نمیگردد، به معنای واقعی کلمه عذاب میکشم.
پردهیِ سوم
چند روز قبل به یکی از ادارههای حکومت طالبان رفته بودم. دفتری که باید به آن مراجعه میکردم را بلد نبودم. از یک مولوی پرسیدم من باید به کجا مراجعه کنم؟ او بعد از اینکه کمی خودش را تکان داد و دستی به ریشاش کشید، گفت: برو منزل دوم. خلاصه، بعد از گشتوگذار بسیار دریافتم که دفتری که باید به آن مراجعه کنم، همانجایی است که آن مولوی نشسته بود/است. این برخورد آن مولوی برایم جالب و آموزنده بود. رفتاری که نشان دهنده منش یک حاکم با «رعیتاش» است نه رفتار یک کارمند با یک «شهروند»: رفتار عامرانه و از بالا به پایین. این نوع برخورد چند بار در ریاست دانشگاه کابل نیز برایم تکرار شده بود.
اینروزها، بودن در کابل زیستن در دوزخ است. مدام باید عذاب بکشی، تحقیر شوی و بدتر از همه نتوانی دردهایت را فریاد بکشی.
آواره در هستی
282
در دانشگاه مجبوریم کلاه بپوشیم. هر کس به غیر از پیراهنتنبان چیزی بپوشد به آمریت انسجام در بخش ارشاد و دعوت معرفی میشود. در داخل صحن دانشگاه به اعضای کمیته ارشاد و دعوت باید سلام کنیم. اگر نکنیم احتمالا تحت تعقیب قرار میگیریم. در داخل صنف بعضی استادان ما به خصوص رئیس جدید دانشکده که تازه چند ماه است رئیس شده است، به ریش و کلاه و موی ما گیر میدهد.
رئیس دانشکدهی ما تاجیک است. امروز چون کلاه نداشتم، گیر داده بود. وقتی حرف میزد، هیچ نگاهی به او نمیکردم. به کتابم نگاه میکردم. به فکر مونوگرافم بودم که تازه سه فصلش را چاپ کرده بودم. یاد جمعهخان فاتح افتادم. جمعهخان فاتح رهبری روند تغییر مذهب اسماعیلیههای شمال افغانستان را به دوش کشیدهاست.
وقتی رئیس رفت، بچههای خودمان، بچههای دشت برچی، برایم در وسط شان جا باز کردند و بعد از این که اخم و تَخمم نشست، همه شان کلاه شان را -به روایت تصویر- روی سر من گذاشتند و جوک گفتند و به روزگار مان خندیدیم.
حیرانم که این دانشگاه چه دارد که اینقدر چسپیدهاند باز کنید، باز کنید. لابد به خاطر باز کردنش هم خواهند خواست ما را به رسمیت بشناسید. در حق ما زیادی لطف میکنند.
