en
Feedback
| مواجهه |

| مواجهه |

Open in Telegram

این کانال‌ نگاه‌های یک زاغه‌نشین شهر به حیات جمعی در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیق‌تر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
به همه میگم از جسارت.

با وجود همه‌ای سختی‌ها و محدودیت‌ها باز هم زندگی‌مان را می‌کردیم و با ناامیدی‌مان کنار آمده بودیم؛ اما هنوز کتاب می‌خواندیم، هنوز می‌نوشتیم، هنوز از هنر لذت می‌بردیم؛ نقاشی می‌دیدیم و درباره فیلم و سریال با هم حرف می‌زدیم. در این چندروز با روح و روان‌مان چه کردید که حالا حتی نمی‌توانیم ده دقیقه تمرکز کنیم و دو صفحه کتاب بخوانیم؟ چه بر سرمان آورده‌اید که دیگر نه کتاب آرام‌مان می‌کند، نه نوشتن نجات‌مان می‌دهد و نه گریه سبک‌مان می‌کند؟

ناموس قبل از هر چیز محتوای کانال دو انسان و دو زن را بخوانیم:
می‌دانی ملن، آدم بالاخره باید از یک مردی در زندگی‌اش شانس بیاورد. حالا یا پدر، یا برادر، یا شوهر.
این چند سال اخیر با در زندان بودن فرق زیادی نداشته، امیدوارم از زندانبان‌هایتان شانس آورده باشید.
در اعتراضات اخیر و ویدئوهای اعتراضی و استوری‌های نسل جوان به خصوص رپرهای که در انستاگرام فعالیت دارند، مدام کلمه «ناموس» را می‌شنویم. تا این‌جای کار فهمیده‌ایم که این آدم‌ها هیچ دقتی به چیزی که می‌گویند ندارند. هم‌چنان این را هم می‌دانیم که به احتمال زیاد، این آدم‌ها زیاد اهل کتاب نیستند و یا اگر هستند هم نوشته‌های زنان به خوبی نمی‌فهمند. اگر خوانده باشند و اگر فهمیده باشند. زن را ناموس خواندن واقعا شرم‌آور است. زن، زن است. یک انسان برابر مثل ما. یک انسان گوشت‌و‌استخوان‌دار که حق برابری دارد. این «ناموس» خواندن زنان دو لایه ایجاد می‌کند. یکی مالکیت. این لایه مردان را طوری در مواجهه با زنان قرار می‌دهد که انگار زنان «مال» مردان است. در لایه‌ی دوم زنان را نیز حس این می‌دهد که یکی مثل زندان‌بان وجود دارد که باید ما در بند بودم ما را نظارت می‌کند. گفت‌وگوی کانال‌های تلگرامی زنان نیز همین ماجرا طور دیگر نشان می‌دهد. به یکی برادرش اجازه بیرون‌شدن نمی‌دهد. به یکی پدرش دستور ماندن در خانه می‌دهد. و صدها نمونه‌ی دیگر. اما ریشه‌‌ی همه‌ی این‌ها در اسلامگرایی است. در مبارزه با اسلامگرایی، در قدم اول یک سرباز جنگی به نام‌ «مردسالاری» پیش می‌آید.

رهایی امری جمعی است. هیچ گروه اجتماعی تحت ستم یا ملتی در بند نمی‌تواند به رهایی خود بیاندیشد و به آن دست بیاید، مگر این که رهایی خود را منوط به رهایی دیگران و خود، یعنی رهایی همه بداند.

سرکوب شنیع اعتراضات هزاره‌ها در جبرئیل هرات و شلاق‌‌‌زدن زنان بازداشت شده در هرات فردا یا روزهای دیگر، نمایانگر سیاست‌گذاری ناسیونالیستی، سیاست اسلامگرایی و سیاست هویت قومی است. من اگر اینجا نقدی بر پشتون‌ها وارد می‌کنم این نقد از حس ناسیونالیستی هزاره‌ یا تعصب قومی من نیست. من از سیاست ناسیونالیستی متنفرم. از سیاست بر مبنای هویت قومی بیزارم. در روابط شخصی‌‌ام هویت قومی هیچ جایی ندارد. نکته‌ی که باید روشن شود این است که مبارزه‌ی ما به عنوان نسلی سوخته با نقد ناسیونالیسم امپریالیسم، سیاست هویت و نقد اسلامگرایی معنا پیدا می‌کند. نقد این‌ها و برحذر بودن از این مؤلفه‌ها، یک چشم‌انداز یا یک آلترناتیو یا هدف جمعی به ما می‌دهد. در حرکت به سوی این هدف جمعی همه‌ی ما به عنوان انسان برابر سهم داریم. هیچ تبعیضی در کار نیست. فقط در این صورت است که برای ما یک آلترناتیو برای دوره‌ی پساطالبان ممکن می‌شود. گذار از سیاست ناسیونالیسم پشتونی-شما بخوانید افغانی- ما را به جایی می‌برد که هیچ هزاره‌ای زمینش از سوی پشتون وزیرستانی غصب نمی‌شود و هیچ ازبیکی زمین پرطلایش به دست پشتون خیبرپښتونخوا نمی‌افتد. همه برابر اند. باید یادآوری کنم که تقلیل مشکلات افغانستان به بحران قوم و قومیت، یک ساده‌انگاری است. ما با چیز پیچیده‌تر، یک ملغمه‌ از امپریالیسم، ناسیونالیسم، سیاست هویت قومی و اسلامگرایی روبروییم. چشم‌انداز رهایی‌بخش آینده باید هیچ‌‌یک از این‌ها را با خود نداشته باشد.

وقتی دقت می‌کنم، می‌بینم که پنج سال از حکومت طالبان گذشته‌ است. در عین حال پنج سال گذشته است. به جز خبر خشونت و جنایت خبر تازه‌ای نیست. و هیچ خبری، خبر خوش نیست. شب‌ها کابوس می‌بینم و صبح‌ها زندگی‌ام را شرحه شرحه از اتاقم جمع می‌کنم. چند دقیقه بعد از پشت بام خانه‌ در طبقه چهارم گنجشک‌ها را نگاه میکنم که بی‌امان به سوی شهر حرکت می‌کنند. شهر در زیر پای آدم‌ها به شکل دیوانه‌واری حرکت می‌کند و شیرجه می‌زند. کابل و زندگی در کابل همین است. کابل پیراهن خاکی و خاکستری به‌ تن دارد و مدام در حال کوبیده‌شدن است. صدای چکش‌ها از سرای مستری‌ها و حلبی‌سازی‌ها تا چند کیلومتری شهر بلند است. کابل و زندگی در کابل همین است. یک نوع از خودبیگانگی مطلق و دهشتناک. در اتاق نشسته بودم که اخبار شلیک بر معترضان هزاره در جبرئیل هرات به من رسید. در یک آن تلنباری از استیصال و ناامیدی بر سرم آوار شد. هزاره‌ها در این سرزمین در روزگار کنونی بیشترین رنج و محنت را می‌کشند. از قتل و کشتار گرفته تا غصب زمین و کوچ اجباری و هجوم کوچی‌های پشتون. در ویدیوهای اعتراضات دیده می‌شود که با کلاشینکوف مردمان دست‌‌خالی را تارومار کرده‌اند. با جوب و سنگ و مشت و لگد به سروصورت جوانان زدند. پس از سرکوب اعتراضات ده‌ها نفر را بازداشت کردند که از سرنوشت شان خبری نیست. در جریان سرکوب، خانه‌به‌خانه دنبال معترضان گشتند. گوشی‌های عابران هزاره‌ را بررسی کردند و بسیاری را به خاطر محتوای داخل گوشی‌ شان بردند. پشتون‌ها به‌خاطر سلطه‌ی قومی شان حرفی نمی‌زنند. خیلی‌های شان از وضعیت راضی‌اند و به وضعیت آخرالزمانی ما می‌خندند. حتا بسیاری‌ از پشتون‌های با سواد که ردای روشنفکری بر تن کرده‌اند در کانال تلگرام شان یک کلمه هم ننوشته‌اند. به‌جای آن با عکس‌های رنگ ناخن و لباس‌های «گند افغانی» خود بر خون کشته‌‌شده‌ها و سرنوشت نامعلوم بازداشتی‌ها تف کردند. در بازداشت زنان، پوشش معیار، پوشش زن‌های پشتون است. معیار‌های زندگی قبیله‌ای را می‌خواهند بر همه بگسترانند. تا اینجا را خود طالب و تک‌تک پشتون‌ها می‌دانند که این کار یک اشتباه است. این‌ را هم می‌دانند که مردم افغانستان چندین قرن است که مسلمان اند و با فرهنگ اسلامی زندگی کرده‌اند. اما پشتون‌ها به هیچ چیز جز فرهنگ قبیله راضی نیستند. مگر هزاره‌ها چه گناهی کرده‌اند؟ از حق تحصیل و کار حرف می‌زنند. این‌ها بیش از همه به نغع پشتون‌هاست. حالا گیریم که تحصیل و آموزش آزاد شد. آیا فقط برای هزاره‌ها آزاد می‌شود؟ نه. اما برای پشتون‌ها سلطه‌ی قبیله‌ای حرف اول را می‌زند. یک اولویت‌بندی تا اینجای کار دیده می‌شود. پشتون‌ها در اول سلطه‌ی قومی می‌خواهند. شهر کابل همچون غرشی مداوم است. صدای مداوم موتور‌ها و بوق موتر از ده کیلومتری به گوش می‌آید. وقتی دقت می‌کنم، می‌بینم که پنج سال از حکومت طالبان گذشته‌ است. در عین حال پنج سال گذشته است.

هزاره‌ها در وضعیتی قرار ندارند که خود شان انتخاب کنند که بی‌طرف باشند و سکوت کنند یا مقاومت و مبارزه علیه طالب. بلکه این انتخاب را نیز طالبان پشتون برای شان انجام می‌دهند. مثلا، وقتی زن و دختر هزاره را جلو چشم مردانش مورد شکنجه و توهین و تجاوز قرار می‌دهند، آن هزاره حق انتخاب ندارد. یا مثلا وقتی کوچی با تفنگ و شتر و گوسفند روی کشت‌زار و زمین‌های هزاره‌ها می‌آیند، یا فرمان تخلیه خانه و زمین برای شان صادر می‌کنند. یا به خاطر تطبیق احوال شخصیه سیلی می‌خورند. طالبان که اکثریت شان پشتون هستند، با داعیه سیاسی پشتونی و ابزارهای جنگ همچون ناسیونالیسم (افغانيت) و افراطیت مذهبی (اسلامیت) در افغانستان با زور سلطه قومی را حاکم ساخته است. طالبان پشتون نه تنها به دیگر گروه‌های قومی حق مشارکت سیاسی نمی‌دهند، بلکه حقوق مدنی مردم را نیز به شکل خشونت‌آمیز محدود کرده‌اند.

جنایت افغانيت و اسلامیت جنایت جبرئیل هرات ما را با دو چهره‌ی خشنِ قدرت در افغانستان روبه‌رو می‌کند: افغانیت و اسلامیت. این دو نیرو، در بسیاری از مقاطع تاریخ معاصر افغانستان در کنار یکدیگر عمل کرده‌اند. یعنی در قدم نخست افغانیت پشتونی با ساختنِ «دیگری» و تقسیم جامعه به خودی و غیرخودی، و در قدم بعدی اسلامیت با بخشیدنِ مشروعیت دینی و ایجاد آرامش وجدان به حذف و سرکوب، در جنایت پا می‌گذارند و دست می‌کوبند. به عبارتی دیگر ما با ساختاری روبه‌رو هستیم که می‌خواهد تعیین کند چه گروهی حق حرف زدن از حق‌ و حقوق دارد و چه کسی حق اعتراض دارد و چه کسی باید خاموش بماند. اگر کسی که اجازه ندارد، حرف بزند، دو جانی به نام‌های افغانيت و اسلامیت به جان او می‌افتند. یک افغانیت(که به معنای واقعی اتحاد میان قبیله‌های پشتون‌ است و به هیچ‌وجه هویت ملی نیست)، مدام «دیگری» تولید می‌کند. به بیانی دیگر هیچ شهروند برابر وجود ندارد. گروه‌هایی وجود دارند که باید تابع باشند و گروه‌هایی که حق تعریف واقعیت را برای دیگران دارند. تاریخ افغانستان پر از تجربه‌های تلخ حذف، تبعیض و خشونت علیه گروه‌های مختلف بوده است. مسئله فقط این نیست که چه کسی امروز قدرت را در دست دارد. مسئله این است که منطق حذف و برتری‌طلبی بارها خود را بازتولید کرده است. همین اتفاق هرات در ۲۰۲۱ و ۲۲ در کابل برای تاجیک‌ها نیز افتاد. آیا تا حال دیده‌اید یک پشتون به جاده بیاید؟ نه من که ندیدم. دو اما این خشونت چگونه خود را بازتولید می‌کند و چرا عذاب وجدان و پرسشی اخلاقی ایجاد نمی‌شود؟ اسلاميت با شکل و شمایل افغانستانی‌اش در این‌ ساختار تشنه به‌خون است. مثل یک تریاک یا افیون پشتون‌های قبیله‌های حاضر در حکومت را خمار جنایت می‌کند. بازداشت زنان، کشتار، و صدها جنایت دیگر، برای این‌ها می‌شود «جهاد»، «حمایت و حفظ حکومت و نظام اسلامی».

دوستم از هرات: «الان یک اتفاق جالبی افتاد. یکی از مردای شهرک جبرئیل هرات که محل تظاهرات هم همان شهرک بود، آمد خودش را به نمایندگی از بزرگان و جامعه شیعه معرفی کرد، و گفت ما از امارت اسلامی طالبان تشکری و قدر دانی میکنیم و راضی هستیم از مسئله حجاب.»

وارد یکی از خیابان ها شدم، جسد نیمه جان یا شاید بیجان یک پسرک جوان را بدنبال خود می کشیدند، که خون از بدن او می چکید و رد آن روی آسفالت گرم و سوزان کوچه میماند و... ... چند رد خون از آن سر خیابان تا سر چهار آمده بود! دکان‌داران سر چهار با هم می گفتند: همان اول صبح که تظاهرات شروع شده بود چند نفر را داخل همین خیابان با گلوله زدند و جسد هایشان را با خود کشیده تا اینجا آوردند و مثل جسد یک حیوان داخل رنجر انداختند، در حال که خون از زیر دروازه رنجر می‌چکید رفتند. از هیچ_مانده

همیشه بیشترین محدودیت‌های طالب بر زنان از ولایت هرات شروع می‌شود. بارها گفته‌ام، من این شهر را دوست ندارم و جبر روزگار مرا در اینجا نگه داشته است. هرات آنقدر محیط بسته و متعصبی دارد که در تمام بیست سال دموکراسی، کمتر زنی در شهر بدون چادر دیده می‌شد. اینکه چه شد که بعد از سقوط و آمدن طالب بسیاری از زنان، مثل من، چادرهایشان را کنار گذاشتند، جای حیرت و پرسش است. اما حتما نشانی از مقاومت نمادین زنان هرات دارد. شاید هم نزدیکی و شباهت زیاد محیط و فرهنگ مردم هرات به ایران است که طالبان، مثل حکومت ایران، در اینجا مستبدتر می‌شوند. چهار سال قبل، همین زمانِ طالب، وقتی شهر مزار بودم و با خانواده به رستورانی رفتیم، از آزادی زنان مزار در رستوران حیرت‌زده شدم. مراسم پای‌گشای عروسی بود و عروس آراسته و بدون روسری، در جمعی فامیلی متشکل از مردان و زنان، نشسته بود. در حالی که در هرات تا اکنون بیشتر مهمانی‌های اقوام حتی در خانه، سفره و اتاق پذیرایی زنان و مردان جدا است. یکجا بودن زن و مرد در عروسی‌ها که یک تابوی مطلق است. هرات را هیچ وقت آزاد و بی‌تعصب نسبت به زنان ندیدم و بخش بیشتر پررویی طالب در این شهر به فرهنگ دورویی و چرب‌زبانی ما مردم برمی‌گردد. نمی‌دانم اگر روزی با زورگویی نیروهای امر به معروف مواجه شوم، چه می‌کنم. شاید فریاد خشم هزاران ساله‌یِ زنان این شهر را بر سرشان آوار کنم. آخر زنده بودن به چه قیمتی! دیروز پانصد افغانی نویی را که پنج سال قبل، در همان روزهای آغازین سقوط، در میان کتابی پیدا کرده و به عنوان یک نشانه و امید نگه داشته بودم که هر وقت طالب رفت صدقه دهم، برداشتم و به آدم مستحقی دادم. ناامید از هر یاری و امداد و گشایش و پاداشی، فقط باید ادامه داد. هما همت https://t.me/homahemmat/3537

چرا تجربه‌ی تنانه و روانی می‌نویسم؟ چون تن و روان، میدان اصلی تمام مؤلفه‌های زندگی‌اند؛ سیاست، اقتصاد، فرهنگ و اجتماع، پیش از آنکه در نهادها و قانون‌ها و ورق‌های دولتی حضور داشته باشند، روی بدن و روان انسان‌ها حک می‌شوند. قدرت، نخست تن را تنظیم می‌کند و بعد به ذهن و حافظه راه می‌یابد. تن و روان، تاریخِ زنده و قابل لمس‌اند. تاریخ فقط در کتاب‌ها و آرشیف‌ها وجود ندارد. در اضطراب، در بی‌خوابی، در ترسِ راه‌رفتن در خیابان، در نحوه‌ی نگاه‌کردن آدم‌ها به هم، و حتا در سکوت‌های طولانیِ میان گفت‌وگوها زندگی می‌کند. برای همین، نوشتن از تن و روان، نوشتن از تاریخ است. تاریخی که هنوز تمام نشده و هر روز در بدن‌ها تکرار می‌شود.

زن بودن در افغانستان یک متن طویل در حاشیه‌ است.
+3
زن بودن در افغانستان یک متن طویل در حاشیه‌ است.

زندگی زنانه و دشواری دیدن امروز زنان را در هرات به بهانهٔ حجاب و نوع پوشش بازداشت می‌کنند. پوشش مطلوب حکومت، به‌طور ضمنی و گاه آشکار، مجموعه‌ای از الگوهای ازپیش‌تعیین‌شده است: برقع، حجاب‌های سیاه یا خاکستری، ماسک، چادر و حذف هر رنگ و شکلی که بتواند فردیت یا انتخاب شخصی را نشان دهد. حتی کفش‌های رنگ روشن و پوشیدن پتلون نیز می‌تواند به مسئله‌ای امنیتی تبدیل شود. در عمل، حکومت برای زنان یک بدنِ مطلوب و یک ظاهرِ مطلوب تعریف کرده است. به شخصه فکر می‌کنم این فقط یک مسئلهٔ دینی یا فرهنگی نیست. هر نظام توتالیتر و بدوی دیر یا زود به سراغ بدن‌ها می‌رود. زیرا بدن، نزدیک‌ترین و ملموس‌ترین قلمرو قدرت است. حکومت‌ها وقتی بتوانند بر بدن مسلط شوند، بخشی از زندگی روزمره را نیز در اختیار می‌گیرند. آن‌ها می‌خواهند قدرت نه فقط در اداره‌ها و زندان‌ها، بلکه در سرکت، در خانه، در آینه و در لباس انسان حضور داشته باشد. اما این سلطه به‌ندرت با نام واقعی خودش ظاهر می‌شود. معمولاً خود را پشت واژه‌های اخلاقی، دینی یا فرهنگی پنهان می‌کند. در افغانستان نیز کنترل بدن زنان با مفاهیمی چون « جلوگیری از بی‌حجابی یا فحشا» یا «جلوگیری از ترویج فرهنگ غربی» عرضه می‌شود. این روایت برای جامعه‌ای که هم‌زمان مردسالار، مذهبی و زخم‌خورده از دهه‌ها بحران است، ظرفیت بسیج‌کنندگی دارد. به این ترتیب، مسئلهٔ اصلی که همان کنترل بدن و محدودکردن آزادی زنان است، پشت یک پرده‌ی نمادینِ فرهنگی پنهان می‌شود. یک اما آن‌چه در این میان برای ما دشوار است، خودِ دیدن است. دیدنِ رنج، همیشه آسان نیست. بسیاری از مردان و حتی بخشی از زنان، با وجود آن‌که از پیامدهای این وضعیت آسیب می‌بینند، نمی‌توانند تجربهٔ زنانهٔ این خشونت را ببینند. وقتی زنی به دلیل نوع پوشش بازداشت می‌شود، فقط آزادی حرکت او محدود نمی‌شود. اتفاقی عمیق‌تر رخ می‌دهد. بدن او به مسئله‌ای عمومی و تحت نظارت تبدیل می‌شود. او پیش از بیرون‌رفتن از خانه باید به لباس، رنگ، نگاه‌ها، ایست‌های بازرسی، مأموران و احتمال بازداشت فکر کند. این فقط یک محدودیت بیرونی نیست؛ نوعی فشار دائمی روانی است که در بدن جا می‌گیرد. بسیاری از مردم، آگاهانه یا ناآگاهانه، در دام روایت رسمی می‌افتند. به‌جای آن‌که رنج زن را ببینند، دربارهٔ «درستی» یا «نادرستی» پوشش بحث می‌کنند. به‌جای آن‌که خشونت را ببینند، دربارهٔ توجیه خشونت حرف می‌زنند. و همین‌جا است که سلطه موفق می‌شود؛ زیرا قربانی را نامرئی و روایت خودش را طبیعی جلوه می‌دهد. این بازتولید روایت، فقط یک مسئلهٔ فکری نیست. پیامد روانی دارد. وقتی زنان مدام با این پیام مواجه می‌شوند که بدن‌شان خطرناک، مسئله‌دار یا نیازمند کنترل است، بخشی از این فشار در روان آن‌ها ته‌نشین می‌شود. اضطراب، ترس، احساس ناامنی و مراقبت دائمی از خود، به بخشی از زندگی روزمره تبدیل می‌شود. این همان تجربهٔ تنانه و روانی خشونت است. خشونتی که همیشه با فریاد و ضربه ظاهر نمی‌شود، بلکه گاهی به شکل لرزش دائمیِ روان در زندگی انسان حضور دارد. دو زنان در افغانستان امروز، فقط قربانی یک یا چند قانون محدودکننده نیستند. آنان به نوعی تاریخ زنده‌ی تبعیض و سرکوب‌اند. بسیاری از آن‌چه ما در کتاب‌ها دربارهٔ حذف، نابرابری و سلطه می‌خوانیم، در زندگی روزمرهٔ زنان به شکلی عینی و ملموس جریان دارد. بدن زنان، حافظهٔ زندهٔ این تبعیض‌هاست. روان زنان، آرشیف خاموش سال‌ها محرومیت، ترس و مقاومت است. اما دیدن این وضعیت دشوار است. انسان به آن‌چه هر روز می‌بیند عادت می‌کند. تبعیض وقتی طولانی شود، کم‌کم طبیعی به نظر می‌رسد. برای همین بسیاری از ما دیگر نمی‌بینیم که یک زن هنگام عبور از خیابان چه چیزهایی را با خود حمل می‌کند. کافی است به زنی نگاه کنیم که در شهر راه می‌رود. او فقط در حال راه‌رفتن نیست؛ هم‌زمان بار ده‌ها محدودیت و محرومیت را بر دوش می‌کشد. محرومیت از آموزش، محدودیت در کار، حذف از مشارکت سیاسی و اجتماعی، محدودشدن حق انتخاب، نظارت دائمی بر بدن و پوشش، و ترسی که همواره در پس‌زمینهٔ زندگی حضور دارد. مردان نیز در این جامعه با انواع بحران‌ها و فشارها روبه‌رو هستند، اما زن‌بودن در چنین شرایط به این معناست که بخش بزرگی از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی نیز به موضوع مناقشه تبدیل شود. حق آموزش، حق کار، حق حضور در فضای عمومی، حق تصمیم‌گیری دربارهٔ بدن، حق انتخاب سبک زندگی و حتی حق دیده‌شدن به‌عنوان یک شهروند کامل. آن‌چه این وضعیت را دردناک‌تر می‌کند این است که بسیاری از این محرومیت‌ها به‌مرور نامرئی می‌شوند. وقتی دختری از آموزش محروم می‌شود، فقط یک صنف درسی را از دست نمی‌دهد. بخشی از آینده‌اش را از دست می‌دهد. وقتی زنی از کار محروم می‌شود، فقط درآمدش را از دست نمی‌دهد. بخشی از استقلال و چندین امکان در هستی کوتاهش را از دست می‌دهد.

بازداشت زنان در هرات؛ چرا حکومت زنان را بازداشت می‌کند؟ یک در دومین روز آغاز حکومت جدید افغانستان در سال ۲۰۲۱، وقتی خورشید تازه بر نوآباد غزنی لم داده بود، مشاهده می‌کردم که اولین تغییرهای سلطه‌ی جدید آرام‌آرام خودشان را بر بدن‌ها نشان می‌دادند. پوشش زنان تغییر کرده بود. زنانی که تا چند روز پیش شلوار می‌پوشیدند، حالا با لباس‌های دراز و ماسک و احتیاط بیشتری راه می‌رفتند. بعدتر حجاب‌های عربستانی وارد بازار شد و کم‌کم بر تن زنان چسپید. به بیانی دیگر حکومت پیش از آن‌که بر نهادها مسلط شود، بر بدن‌ها نشان‌های استقرارش قابل مشاهده بود. بدن، اولین جایی است که قدرت خودش را روی آن می‌نویسد. هیچ حکومتی فقط با قانون حکومت نمی‌کند؛ حکومت‌ها می‌خواهند در راه‌رفتن آدم‌ها، در لباس‌پوشیدن‌شان، در صدای‌شان و حتا در نحوهٔ دیده‌شدن‌شان حضور داشته باشند. برای همین تغییر سیاسی، خیلی زود خودش را در پارچه، رنگ، مو، ریش و حرکت نشان می‌دهد. بعدها در ولایت‌هایی مثل هرات، بلخ و کابل، زنانی را که حجاب مورد نظر حکومت را نداشتند به جرم «بدحجابی» بازداشت کردند؛ یعنی به جرم آن‌که بدن‌شان هنوز کاملاً مطابق تصویر مطلوب قدرت تنظیم نشده بود. کمی صریح‌تر بگویم، بدن طبیعی انسان، پیش از آن‌که بدن مطیع شود، چیزی خطرناک برای سلطه حکومت تلقی شد. دو حالا که نزدیک به پنج سال از حاکمیت جدید می‌گذرد، سیاست کنترل بر بدن فقط محدود به زنان نمانده. این سیاست آرام‌آرام وارد زندگی مردان نیز شده است. در دانشگاه‌ها، اداره‌ها و فضاهای رسمی، ریش، کلاه و پیراهن‌تنبان نه فقط پوشش، بلکه نشانه‌ی «درست‌بودن» و «بااصول‌بودن» تلقی می‌شود. گویی حکومت برای بدن‌ها یک الگوی مشروع تعریف کرده و انسان مطلوب، کسی است که ظاهرش با آن الگو هماهنگ باشد. قدرت، وقتی می‌خواهد پایدار شود، فقط اطاعت سیاسی نمی‌خواهد. می‌خواهد بدن‌ها نیز شبیه روایت رسمی شوند. برای همین، بدن دیگر فقط بدن نیست؛ تبدیل به بیانیهٔ وفاداری می‌شود. لباس، ریش و ظاهر، آرام‌آرام از انتخاب شخصی خارج و وارد قلمرو نظارت سیاسی می‌شوند. این وضعیت فقط ظاهر انسان را تغییر نمی‌دهد. رابطه‌ی انسان با خودش را نیز تغییر می‌دهد. بعضی آدم‌ها پیش از بیرون‌رفتن از خانه، چندبار خودشان را در آینه نگاه می‌کنند؛ نه از سر زیبایی، بلکه از ترسِ نامنطبق‌بودن. سه این اصول، فقط در سطح پوشش باقی نمی‌ماند؛ در تمام روند زندگی پخش می‌شود. در صف پاسپورت، در استخدام، در دانشگاه، در رابطه‌ی روزمره با اداره‌ها، کسی که «مطابق اصول» باشد، امنیت و اولویت بیشتری دارد. و کسی که از این الگو فاصله بگیرد، آرام‌آرام به حاشیه رانده می‌شود. قدرت، وقتی وارد جزئیات زندگی روزمره می‌شود، دیگر فقط یک ساختار سیاسی نیست؛ تبدیل به نوعی فضای روانی می‌شود. آدم‌ها کم‌کم یاد می‌گیرند چگونه بنشینند، چگونه نگاه کنند، چگونه لباس بپوشند و حتا چگونه خودشان را پنهان کنند تا کم‌تر تحت فشار قرار بگیرند. در این وضعیت، انسان فقط تحت نظارت بیرونی نیست. بخشی از نظارت درونی می‌شود. یعنی فرد، پیش از آن‌که حکومت چیزی بگوید، خودش بدن و رفتارش را کنترل می‌کند. شاید عمیق‌ترین شکل سلطه همین باشد: وقتی قدرت دیگر مجبور نیست همیشه حضور فیزیکی داشته باشد، چون بخشی از آن وارد روان انسان شده است. چهار همهٔ این موارد نشان می‌دهد که حکومت، به‌طور گسترده، در پی کنترل بدن‌ها است. برای بدن‌ها الگو، معیار و شکل مشروع تعیین شده است. گویی قدرت می‌خواهد در تمام لحظات زندگی، به بدن انسان چسپیده باشد. از دانشگاه تا سرک، از اداره تا صف نان، از پوشش تا نحوه‌ی ایستادن و خندیدن. اما مسئله فقط بدن نیست. بدن انسان همیشه با روانش گره خورده است. وقتی سلطه به بدن نزدیک می‌شود، دیر یا زود وارد روان نیز می‌شود. بدنِ تحت کنترل، در ادامه این اضطراب کم‌کم روانِ مضطرب تولید می‌کند. انسانی که مدام مراقب ظاهر، صدا و رفتارش باشد، آرام‌آرام بخشی از آزادی درونی‌اش را از دست می‌دهد. در دوران حکومت جمهوریت، بدن‌ها، حداقل در مقایسه با اکنون، آزادی بیشتری در پوشش، حرکت و حضور اجتماعی داشتند. حکومت قبلی، با همهٔ ضعف‌ها و فسادش، بدن را تا این حد هدف مستقیمِ سلطه قرار نمی‌داد. اما با آمدن حکومت جدید، بسیاری از بدن‌ها با نوعی سلطه‌ی ناآشنا و سنگین روبه‌رو شدند؛ سلطه‌ای که مثل وصله‌ای ناجور بر زندگی روزمره چسپیده است. این مطلب قبلا نیز در همین کانال نشر شده بود.

پرده‌های تنانه و روانی ــ پنج یک افسردگی از یک نگاه فقط یک حالت روانی نیست. من بر اساس تجربه‌ام افسردگی را یک وضعیت سیاسی و تاریخی می‌دانم که در بدن انسان جا خوش می‌کند. افسردگی می‌تواند آدم را آرام‌آرام از درون فرسوده کند، تا جایی که حتی فکرِ ادامه‌دادن زندگی سنگین شود. در این حالت، خودکشی برای بعضی‌ها شکلِ جدیدی از «خروج» به نظر می‌رسد. خروج از جهانی که دیگر امکان زیستن در آن قابل تصور نیست. برای یک جوان، این وضعیت زمانی شدیدتر می‌شود که هم‌زمان با ورود به زندگی، با انسداد کامل افق‌ها روبه‌رو شود: کشوری که در آن سیاست بسته است، آینده نامطمئن است، و قدرت در دست گروه‌هایی قرار دارد که حضورشان بیشتر شبیه ترس دائمی است تا یک زندگی مسالمت‌آمیز. در این وضعیت، افسردگی فقط درون فرد شکل نمی‌گیرد؛ در ساختار جهان اطراف او نیز جریان دارد. از این منظر، افسردگی نوعی «تجربهٔ فروپاشی رابطه با آینده» است. انسان نه فقط حال را از دست می‌دهد، بلکه توان تصور آینده‌ای معنادار را نیز از دست می‌دهد. و وقتی آینده از تخیل حذف شود، روان در زمانِ ایستاده گیر می‌کند. دو این افسردگی، بخش بزرگی از تجربهٔ تنانه و روانی بسیاری است. افسردگی فقط روانی خسته و فکرهای تاریک نیست. در بدن هم زندگی می‌کند. در سنگینی صبح‌ها، در بی‌حوصلگیِ برخاستن، در کندی حرکت‌ها، در خستگی‌ای که با خواب هم از بین نمی‌رود. گاهی بدن قبل از روح تسلیم می‌شود. آدم‌های افسرده راه می‌روند، اما انگار وزن بیشتری دارند. حرف می‌زنند، اما جمله‌ها کوتاه‌تر از قبل شده‌اند. نگاه می‌کنند، اما نگاه‌ها کمتر به آینده می‌رسند. افسردگی در این‌جا فقط یک شکلِ دهشتناکی بودن است. برای بسیاری در هنگام افسردگی، سیاست توتالیتاریستی از بیرون وارد روان نمی‌شود. می‌شود گفت درونی شده است. ترس، ناامنی و بی‌افقی، به حالت‌های روزمره‌ی بدن تبدیل می‌شوند. انسان دیگر فقط افسرده نیست. در یک جهان افسرده زندگی می‌کند. سه اما همیشه دوست داشته‌ام به افسردگی فقط به‌عنوان یک بیماری یا سقوط نگاه نکنم. اینجا شاید بتوان از کارل گوستاو یونگ (Carl Jung) کمک گرفت، البته نه به معنای ساده و رمانتیک‌شدهٔ «افسردگی خوب است»، بلکه به معنای عمیق‌تر و دقیق‌تر آن. یونگ افسردگی را اغلب نه یک اختلال صرف، بلکه یک پیام روانی می‌دید. از نظر او، روان انسان وقتی از مسیر رشد خودش (آنچه او individuation یا فردیت‌یابی می‌نامید) منحرف می‌شود، با نشانه‌هایی مثل اضطراب یا افسردگی واکنش نشان می‌دهد. یعنی افسردگی می‌تواند علامت این باشد که چیزی در زندگی نادیده گرفته شده، سرکوب شده یا از مسیر خودش جدا افتاده است. از این زاویه، افسردگی نوعی توقف اجباری است. روان انسان را وادار می‌کند سرعت زندگی بیرونی را کم کند و به درون برگردد: به زخم‌ها، به نیازهای سرکوب‌شده، به انتخاب‌های اشتباه، به نقش‌هایی که انسان سال‌ها در آن‌ها زندگی کرده اما خودش نبوده است. یونگ این وضعیت را گاهی شبیه «شب تاریک روح» می‌دید؛ مرحله‌ای از فروپاشی موقت که اگر درست فهمیده و پردازش شود، می‌تواند به بازسازی شخصیت منجر شود. نه به این معنا که رنج خوب است، بلکه به این معنا که رنج همیشه بی‌معنا نیست. اما نکتهٔ مهم این است: این نگاه، افسردگی را «توجیه» نمی‌کند. افسردگی شدید، طولانی یا فلج‌کننده همچنان یک وضعیت جدی است و نیاز به مراقبت و درمان دارد. نگاه یونگ بیشتر یک خوانش معنایی است. شاید بتوان گفت: افسردگی همیشه دشمن نیست؛ گاهی پیام‌آور است. اما فهمیدن این پیام، همیشه آسان نیست، و گاهی بدون کمک، اصلاً ممکن نیست. افسردگی اگرچه می‌تواند نشانهٔ گسست باشد، اما هم‌زمان بخشی از واقعیت زندگی در جهان‌های بسته و پرتنش هم هست و می‌گوید باید به درون خود برگردیم و فکر کنیم و اگر حال مان زیاد خراب زیاد نیست، خود مان را درک کنیم.

پرده‌های تنانه و روانی - چهار شمس، معروف به مهندس بیکار، بیست‌وهفت ساله بود. هفته‌ی پیش خودش را آتش زد و یک روز بعد در شفاخانه‌ی استقلال کابل جان داد. گفته می‌شد که از شدت فقر، بیکاری و شرم در برابر دختران خردسالش به خودسوزی پناه برده بود. او دو مدرک معتبر دانشگاهی داشت و پیش‌تر در یک سفارتخانه خارجی کار کرده بود. اما در نهایت، همهٔ آن مدرک‌ها، تجربه‌ها و سال‌های درس‌خواندن نتوانستند برایش نان، امنیت یا امید بسازند. یک مرگ او فقط مرگ یک فرد نیست؛ فروپاشی آرامِ معنای «آینده» است. وقتی انسانی سال‌ها درس بخواند، کار کند، تجربه جمع کند و باز هم نتواند ابتدایی‌ترین امکان زندگی را به دست آورد، فقط اقتصاد شکست نخورده است. رابطهٔ انسان با جهان نیز زخمی شده است. انسان نیاز دارد احساس کند زحمت، دانش و تلاشش معنایی دارد. وقتی این معنا فروبریزد، روان آرام‌آرام وارد تاریکی می‌شود. مقامات حکومت در این مورد چیزی نگفتند. شاید چون در روایت رسمی، خودکشی گناه کبیره است و پیش‌تر نیز درباره‌ی ممنوع‌بودن نماز جنازه‌ی کسانی که خودکشی می‌کنند سخن گفته شده بود. جامعه هم تقریباً سکوت کرد. نه پرسشی، نه خشم جمعی، نه مکثی جدی بر این فاجعه که چگونه عضوی از همین جامعه، انسانی که نیاکانش در این خاک زندگی کرده‌اند، از شدت درماندگی خودش را می‌سوزاند. شاید حکومت هم ضرورتی برای توضیح نمی‌بیند؛ چون پیشاپیش فقر را به تقدیر و صبر پیوند زده است. وقتی فقر فقط «امتحان الهی» معرفی شود، دیگر ساختارهای اقتصادی، فساد، انحصار و بی‌عدالتی کمتر دیده می‌شوند. در این حالت، رنج از یک مسئله‌ی اجتماعی و سیاسی، به سرنوشتی شخصی و خاموش تبدیل می‌شود. چیزی که انسان باید به‌تنهایی تحمل کند. اما فقر فقط نداشتن پول نیست. فقر، به‌مرور، وارد روان انسان می‌شود. وارد رابطه‌ی پدر با فرزند، وارد عزت‌نفس، وارد زبان و نگاه. بعضی مردها از شدت شرم کمتر به خانه نگاه می‌کنند. بعضی مادرها غذای خودشان را حذف می‌کنند تا کودکان‌شان سیر شوند. بعضی جوان‌ها ساعت‌ها بیدار می‌مانند و به سقف خیره می‌شوند، چون نمی‌توانند آینده‌ای را تصور کنند که در آن هنوز ارزش ادامه‌دادن وجود داشته باشد. دو من به‌عنوان دانشجوی علوم اجتماعی، این رنج را فقط در سطح تحلیل نمی‌فهمم. آن را با پوست، استخوان، روح و روانم حس می‌کنم. این فقط یک مسئله‌ی نظری نیست؛ یک تجربه‌ی تنانه و روانی است. تجربه‌ی گیر افتادن میان درس‌خواندن و بی‌افقی و بی‌امیدی. میان آرزوهای کوچک و دیوار بسته‌ی واقعیت. راستش را بخواهم، خودم هم بارها به خودکشی و خلاص‌شدن فکر کرده‌ام. نه فقط از سر ضعف، بلکه از شدت خستگیِ روانی. وقتی انسان مدام احساس کند راه‌ها بسته‌اند، آرام‌آرام چیزی در درونش فرسوده می‌شود. بدن خسته می‌شود، خواب آشفته می‌شود، امید کوچک می‌شود و ذهن مدام میان ترس، اضطراب و بی‌معنایی نوسان می‌کند. ما دانشجویان علوم انسانی در افغانستان، هر روز با این پرسش روبه‌رو هستیم که در برابر بیکاری، فقر و انسداد چه باید کرد؟ شاید بگویید بروید کار کنید؟ اما بیایید نگاه کنیم بازار کار چگونه است؟ بازار کار و کنترول و توزیع کار عملاً در اختیار حلقه‌ای محدود قرار گرفته و معیار استخدام، بیش از تخصص و دانش، نزدیکی سیاسی، خصوصیات ظاهری مثل داشتن ریش و سابقه‌ی جنگ و انتحاری تعریف شده‌است. در این حالت انسان احساس می‌کند از پیش حذف شده است. بزای شخص خودم حتی تخیل آینده هم آسیب دیده است. فرض کنید دانشجوی روزنامه‌نگاری باشید، اما آزادی بیان وجود نداشته باشد. دانشجوی علوم سیاسی باشید، اما سیاست فقط اطاعت بخواهد. دانشجوی هنر باشید، اما فضای جامعه هر روز تنگ‌تر شود. این فقط بحران کار نیست. بحران امکانِ بودن است. بدتر از همه ترس نیز همه‌جا حضور دارد. خیلی‌ها نه‌فقط از فقر، بلکه از حرف‌زدن، نوشتن و دیده‌شدن می‌ترسند. انسان کم‌کم یاد می‌گیرد خودش را سانسور کند؛ پیش از آن‌که دیگری او را خاموش کند. شاید یکی از دردناک‌ترین شکل‌های فرسایش روانی همین باشد: وقتی انسان، پیش از هر سخنی، اول به عواقبش فکر می‌کند.

شمس بیست‌وهفت ساله و مهندس در کابل، خودش را در پیش چشم مردم در آتش سوزاند و یک روز بعد در شفاخانه از دنیا رفت. چون پنج سال بیکار بود و پیش دختران خردسالش از شرم آب شده بود.

photo content