en
Feedback
| مواجهه |

| مواجهه |

Open in Telegram

این کانال‌ نگاه‌های یک زاغه‌نشین شهر به حیات جمعی در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیق‌تر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
از دیشب تا حالا برای حذف‌شدن جاپان از جام جهانی افسوس می‌خورم. وقتی هفت‌هشت ساله‌ بودم کارتونی سوباسای ساعت ۴ بعدازظهر را می‌دیدم. شاید دلیل این‌که به تیم جاپان علاقه‌مند شدم هم همین باشد. به همین مناسبت یک متن خوب و خواندنی از وحید ادیب را این‌جا نشر می‌کنم: فوتبال، از میان بهانه‌های زندگی، بهانه‌‌ی خوبی‌است برای فراموشی آلام زندگی جهان، تنها جای تئوری نسبیت عام انیشتین، جای قواعد و مفهوم تکامل دیالکتیکی داروین، جای فلسفه و سیاست، بازار و تجارت، کار و دفتر، نکتایی و رسمیات، کارخانه‌ها و دانشگاه‌ها و روزمره‌گی، خواب‌ و خفتن و کج‌بحثی و... نیست. جهان فرانوگرایی و هوش مصنوعی و افسرده و غمگین امروز، به بهانه‌هایی نیاز دارد که به‌هر نحوی شده، او را اندکی به‌حال و هوای دیگری بکشد و دل‌شادش کند. هرچیزی که امروز بهانه‌ای برای شادی‌ای ولو موقت و گذرای بشری شود، دوست‌داشتنی‌ است. اینک، فوتبال، برای ما اگر نان نمی‌شود، آب نمی‌شود و دالر نمی‌شود؛ ولی، لحظه‌ای دلیل و بهانه‌ای برای خطای ادراکی، فراری دادن مغز و ذهن از درگیری‌های غمبار روزگار، تفریح و لبخند، هیجان و هلهله، دلتنگی و وسوسه، دیوانگی و فراموشی، شیرینی و شوری، می‌شود. فوتبال، از میان بهانه‌های زندگی، بهانه‌ای‌است برای فراموشی، جبران دلتنگی‌ها، مبارزه با پریشانی و شقاق درون و عشق و در نهایت، دیوانگی شیرین زندگی‌است. جهان امروز، بیش از پیش به دیوانگی‌های عاقلانه‌ی شیرین نیاز دارد. و این، به‌مثابه‌ی پناه است. دیوانگی، استراتیژی ایستادگی در برابر تلخی‌های جهان است. مقاومت و تحمل کردن است. کنارآمدن است.

پسر اروین یالوم خودکشی کرده است پسر آن‌که در دوران ما بیش از هر کسی دغدغه نجات انسان از اضطراب و مرگ‌خواهی را داشته و درباره‌اش نوشته. این رویداد به ما می‌گوید که تا چه حد انسان این ظرفیت را دارد که در پروژه‌هایش عمیقاً شکست بخورد. توانایی ما برای شکست از جهان اطراف مان -به تعبیر یالوم- هیچ محدوده‌ای ندارد.

photo content
+2

هگل از نخستین متفکرانی بود که بیان کرد هنر و شعر دیگر مهم‌ترین ابزار شناخت حقیقت نیستند؛ بلکه فلسفه و اندیشه‌های عالی جای آن‌ها را گرفته و تاثیرگذار شده‌اند. آدورنو گفت: «شعر گفتن پس از آشویتس بربرانه است.» برخی از نظریه‌پردازان حوزه رسانه و فرهنگ نیز معتقد اند که گسترش رسانه‌ها، روزنامه، سینما و تلویزیون، نقش محوری شعر را کمرنگ کرده است. بیش‌تر بخوانید... https://f.mtr.cool/hklzxkichk

آیا حادثه‌ی کربلا یک جنگ قبیله‌ای بود؟ یک در سال‌های آغازین اسلام، بنی‌هاشم (خاندان پیامبر اسلام) و بنی‌امیه (شاخه‌ای دیگر از قریش به رهبری ابوسفیان) در دو جبهه مخالف قرار داشتند. در آن زمان، ابوسفیان، همسرش هند و بسیاری از سران بنی‌امیه هنوز اسلام نیاورده بودند و رهبری قریش را در جنگ با مسلمانان بر عهده داشتند. دو در جنگ بدر (سال ۲ هجری)، مسلمانان پیروز شدند و چند تن از نزدیک‌ترین افراد خانواده هند، از جمله پدر، برادر، عمو و پسرش کشته شدند. سه حدود یک سال بعد، در جنگ احد، قریش به فرماندهی ابوسفیان برای انتقام شکست بدر از سوی مسلمانان به مدینه حمله کرد. در این نبرد، حمزه بن عبدالمطلب، عموی پیامبر و از برجسته‌ترین فرماندهان مسلمانان و از قبیله بنی‌هاشم، به دست وحشی بن حرب کشته شد. پس از پایان نبرد، هند که کینه کشته‌شدن اعضای خانواده‌اش را در دل داشت، پیکر حمزه را مُثله کرد. در بسیاری از منابع تاریخی آمده است که او جگر حمزه را بیرون آورد و کوشید آن را بجود. چهار چند سال بعد، در فتح مکه (سال ۸ هجری)، ابوسفیان، هند و بسیاری از سران بنی‌امیه اسلام آوردند و دشمنی نظامی به ظاهر میان قریش و مسلمانان پایان یافت. پس از درگذشت پیامبر، اختلاف‌ها دیگر بر سر پذیرش اسلام نبود، بلکه بر سر رهبری و حکومت جامعه اسلامی شکل گرفت. این اختلاف‌ها سرانجام در جنگ صفین (سال ۳۷ هجری) به رویارویی سپاه علی بن ابی‌طالب از قبیله بنی‌هاشم با سپاه معاویه بن ابی‌سفیان، فرزند ابوسفیان و هند از قبیله بنی امیه، انجامید. این نبرد با حکمیت پایان یافت و در نهایت معاویه حکومت را به دست گرفت. پنج پس از مرگ معاویه، پسرش یزید به حکومت رسید. در سال ۶۱ هجری، امام حسین، نوه پیامبر و فرزند علی، با حکومت یزید بیعت نکرد. این اختلاف به واقعه کربلا انجامید؛ امام حسین، همراه با شماری از اعضای خانواده و یارانش، در جنگ با سپاه حکومت یزید کشته شدند. شش از نظر تاریخی، میان بدر، احد، صفین و کربلا نزدیک به شصت سال فاصله است. هرچند ماهیت این درگیری‌ها یکسان نبود، اما برخی مورخان و نویسندگان این رویدادها را در امتداد رقابت‌ها و کشمکش‌های سیاسی میان دو شاخه بزرگ قریش، یعنی بنی‌هاشم و بنی‌امیه، بررسی می‌کنند؛ در حالی که برخی دیگر بر تفاوت زمینه‌ها و انگیزه‌های هر دوره تأکید دارند.

کمی روشن‌تر می‌کنم موضع خودم را:
من نگفتم رمان ذاتاً بی‌فایده است یا ارزش ندارد. اتفاقاً خودم سال‌ها رمان خوانده‌ام و هنوز هم رمان خوب می‌خوانم. حرف من در یک کانتکست مشخص بود؛ درباره کسانی که تقریباً هیچ آشنایی با تاریخ، علوم اجتماعی، اقتصاد یا فلسفه ندارند، اما رمان را به شکل بیمارگونه و انحصاری می‌خوانند. در این حالت، به نظر من بازدهی مطالعه به مرور کاهش پیدا می‌کند، چون ابزارهای تحلیلی برای فهم عمیق همان رمان‌ها وجود ندارد. مثال‌هایی که آورده شده، مانند یالوم، اتفاقاً مؤید حرف من هستند، نه نقض آن. آثار یالوم صرفاً رمان نیستند؛ آن‌ها بر شانه‌های فلسفه و روان‌شناسی ایستاده‌اند. کسی که هیچ آشنایی با نیچه، اگزیستانسیالیسم یا روان‌درمانی نداشته باشد، طبیعتاً لایه‌های اصلی «وقتی نیچه گریست» را هم درک نخواهد کرد و بخش مهمی از کتاب را از دست می‌دهد. همین موضوع درباره بسیاری از رمان‌های بزرگ جهان هم صادق است. هرچه دانش تاریخی، فلسفی و اجتماعی خواننده بیشتر باشد، فهم او از ادبیات نیز عمیق‌تر می‌شود. بنابراین، حرف من تقابل رمان با تاریخ یا علوم اجتماعی نبود. حرفم این بود که برای بسیاری از ما، به‌ویژه در ابتدای مسیر، بهتر است هم‌زمان با رمان، ابزارهای نظری و تاریخی را هم یاد بگیریم. آن‌وقت خودِ رمان هم چند برابر عمیق‌تر و لذت‌بخش‌تر خوانده می‌شود.

ریحانه کریمی یادداشتی خوبی بر این متن نوشته است که بحث را بازتر می‌کند:
من با اصل این حرف موافقم که یادگیری زبان، تاریخ، علوم اجتماعی و مهارت‌های کاربردی سرمایه‌گذاری بسیار مهمی است؛ اما فکر می‌کنم در اینجا یک بی‌انصافی ناخواسته در حق رمان شده است. به نظرم مشکل از رمان نیست، مشکل از نوع خواندن است. همان‌طور که کسی می‌تواند ده‌ها کتاب تاریخ بخواند و باز هم تحلیل‌گر خوبی نشود، می‌تواند صدها رمان هم بخواند و فقط دل‌نوشته بنویسد. اشکال را نباید به گردن خودِ ژانر انداخت. رمان قرار نیست جای تاریخ یا جامعه‌شناسی را بگیرد. همان‌طور که تاریخ هم نمی‌تواند جای رمان را بگیرد. تاریخ به ما می‌گوید چه اتفاقی افتاده، جامعه‌شناسی توضیح می‌دهد چرا اتفاق افتاده، اما رمان نشان می‌دهد آن اتفاق چه بر سر انسان آورده است. این سه، رقیب هم هستند؟ نه، مکمل هم‌اند. یالوم اگر می‌خواست فقط نظریه بگوید، لازم نبود رمان بنویسد؛ اما «وقتی نیچه گریست» را نوشت، چون می‌دانست بعضی حقیقت‌ها را فقط می‌شود در قالب داستان فهمید، نه در قالب یک کتاب آموزشی. نیچه هم در «زایش تراژدی» از هنر و ادبیات به‌عنوان یکی از راه‌های فهم زندگی حرف می‌زند، نه چیزی که در برابر اندیشه قرار بگیرد. من حرف میلان کوندرا را هم هروقت منتقد رمان‌خوانی را می‌بینم تکرار می‌کنم. «رمان، آزمایشگاه وجود انسان است.» یعنی جایی که انسان و پیچیدگی‌هایش را آزمایش می‌کنیم. من فکر می‌کنم اتفاقاً اگر کسی فقط تاریخ، اقتصاد و نظریه بخواند و هیچ ادبیاتی نخواند، ممکن است تحلیل داشته باشد، اما نتواند تحریرش کند، اما درک عمیقی از انسان نداشته باشد. چون انسان فقط آمار، نظریه و داده که نیست. بهتر این است به جای اینکه بگوییم "بعد از یک جایی رمان بازدهی ندارد"، بگوییم هیچ مطالعه‌ای به‌تنهایی کافی نیست. ذهن تحلیلی با علوم مختلف ساخته می‌شود، اما ذهن انسانی بدون ادبیات، چیزی کم خواهد داشت.

استاد ضیا جویای عزیز پرسیده است که از کدام کتابی که خوانده‌اید بیشترین لذت را برده‌اید. وقتی جواب‌ها را دیدم، متوجه شدم بیشتر دوستان رمان می‌خوانند. به همین مناسبت دوست دارم چند نکته را که خودم از تجربه‌ی شخصی آموخته‌ام، بنویسم. من هم سال‌های گذشته رمان زیاد خواندم. آثار صادق هدایت، عتیق رحیمی، محمدحسن محمدی و کاوه جبران را صفحه‌به‌صفحه خوانده‌ام. چون پیش از آن کمی فلسفه هم مطالعه کرده بودم، این رمان‌ها برایم صرفاً داستان نبودند. این کتاب‌ها درک متفاوت به من می‌دادند. این درک متفاوت عوارض جانبی زیادی داشت. هر کدام دریچه‌ای برای فهم انسان و جامعه باز می‌کردند. اما بعدها فهمیدم همین نوع مطالعه، اگر به آن بسنده شود، در کنار عوارض جانبی آگاهی، محدودیت‌هایی هم دارد. خیلی دیر متوجه شدم که اگر بخشی از وقتی را که صرف رمان کرده بودم، به یادگیری زبان انگلیسی یا یک زبان دیگر، مهارت‌های کامپیوتری، یا مطالعه تاریخ، اقتصاد، جامعه‌شناسی و روان‌شناسی اختصاص می‌دادم، بازدهی بسیار بیشتری برای زندگی و کارم داشت. در همین کانتکست به نظرم، رمان‌خوانی از یک جایی به بعد دیگر بازدهی سابق را ندارد. به‌ویژه برای کسانی که فقط شیوه جمله‌پردازی را از رمان یاد می‌گیرند، اما ابزارهای تحلیلی مانند تاریخ، نظریه یا علوم اجتماعی را نمی‌شناسند. نتیجه این می‌شود که آدم گرفتار نوعی احساس‌گرایی و ابتذال ادبی می‌شود؛ صبح تا شب دل‌نوشته می‌نویسد و جمله‌های رنگارنگی تولید می‌کند که نه به فهم جهان کمک می‌کند و نه مسئله‌ای را حل می‌کند. خود من هم مدتی چنین تجربه‌ای داشتم و دل‌نوشته‌هایی می‌نوشتم که امروز وقتی به آن‌ها نگاه می‌کنم، بیشتر از آنکه عمیق باشند، احساسی و اغراق‌آمیز هستند. بعد از اینکه به این نتیجه رسیدم، تمرکزم را روی تاریخ و مطالعه مقدماتی و سطحی نظریه‌های جامعه‌شناسی، اقتصاد و روان‌شناسی گذاشتم. احساس می‌کنم این کتاب‌ها نگاه تحلیلی‌تری به من دادند و کمک کردند اتفاقات و حتی همان رمان‌هایی را که قبلاً خوانده بودم، بهتر بفهمم. در کنار این‌ها، روی زبان انگلیسی هم بیشتر کار کردم. تلاش کردم کتاب‌ها را به زبان اصلی بخوانم. در زبان انگلیسی تقریباً در هر حوزه‌ای، به‌ویژه تاریخ، منابع تازه‌تر و پژوهش‌های به‌روزتری وجود دارد. اخیراً هم کتاب‌های لیز دوسِت درباره تاریخ معاصر افغانستان و کتاب بتی دام درباره حامد کرزی را با کمک هوش مصنوعی به زبان انگلیسی خواندم. برای من تجربه بسیار مفیدی بود؛ هم زبانم تقویت شد و هم با اطلاعات و روایت‌های تازه‌ای آشنا شدم. هنوز هم گاهی رمان می‌خوانم و معتقدم رمان خوب ارزش خودش را دارد. اما اگر کسی از من بپرسد برای ساختن یک ذهن تحلیلی و افزایش مهارت‌های زندگی، اولویت را به چه نوع مطالعه‌ای بدهم، پاسخ من این است: زبان، تاریخ، علوم اجتماعی و مهارت‌های کاربردی، و بعد از آن رمان. البته این‌ها تجربه‌ی ناقص خودم بودند. اگر نه رسمش این است که هر کس در رشته و تخصص‌اش مطالعه کند.

بصیر نوشته است که کانال «معرفت آکادمی» را می‌بندد و همه چیز را حذف می‌کند. تمام موادها آموزشی و به‌روز هستند. پس بخورید و بیاشامید که ایام قحطی در راه است.

Repost from Marefat Academy
+1
TOEFL Materials.zip764.49 MB

Repost from Marefat Academy
بعد جنوری ۲۰۲۶ فارمت تافل عوض شد. بعضی تسک‌ها حذف شدند. بعضی‌ها اضافه شدند. بعضی ساده‌تر و بعضی پرچالش‌تر شدند. اکثریت منابعی‌که از فارمت گذشته هستند حالا دیگر برای فارمت جدید قابل استفاده نیستند. برای این‌که منابع را به‌دست بیاورید، باید برای هرکدام دالری پول پرداخت کنید. برای منی‌که سایت‌های ایرانی بند شدند و دیگر منابع محدود بود، بالای تافل پولِ زیادی مصرف کردم. حالا تمام این منابع را سرهم کرده‌ام و برای شما به اشتراک می‌گذارم تا باشد خدمت کوچکی برای‌تان تک‌تک شما تافلی‌ها انجام دهم. قابل ذکر است‌که این منابع برای بهبود مهارت‌های تافل هستند. بخصوص در بخش لیسننگ و ریدینگ. ولی در دو بخش دیگر باید با یک استاد با تجربه تمرین کنید. من دو کورس از بهترین کورس‌های تافل را به زبان‌های اعم فارسی و انگلیسی شریک می‌کنم. فکر می‌کنم این‌طوری بهره‌وری از منابع خوب‌تر خواهد بود.

باز متأسفانه شاهد شلاق‌زدن یک زن در ملا عام بودیم و باز هم بسیاری از فعالان و تحصیل‌کردگان افغانستان این‌کار را به بی‌دینی و جهل و قساوت گروه حاکم تقلیل می‌دهند و تلاش می‌کنند به این‌ها درس اسلام بدهند. خواهر عزیز و برادر عزیز! حکومت اسلامی، دقیقاً بر همین مبانی استوار است و این‌ها هم عملا دارند شریعت اسلام را تطبیق می‌کنند. سنگسار، قطع دست، دُره و شلاق، همگی در منابع فقهی اسلامی سابقه دارند و در صدر اسلام و دوران پیامبر اسلام هم اجرا شده اند. بنابراین یا باید از ریشه و از مبانی معرفتی و فقهی این مسئله را نقد کرد و مخالف بود، یا ساکت شد. بصیر آرین، پژوهشگر و دانشجوی دکترای توسعه در دانشگاه ساسکس

« برای آزادی» یک کانال‌های «برای آزادی» را مرتب می‌خوانم. آنچه آشکار است این است که نوشتن، سخن گفتن و حضور در عرصه‌ی عمومی برای زنان و بسیاری از اقلیت‌ها و دیگراندیشان در افغانستان با محدودیت‌های شدید مواجه است. اما در همین بزنگاه هر متن کوتاه، هر روایت شخصی و هر کلمه‌ای که در کانال‌هایی «برای آزادی» منتشر می‌شود، معنایی فراتر از یک یادداشت روزانه پیدا می‌کند. این نوشته‌ها صرفاً ثبت تجربه‌های فردی نیستند. اعلام حضور کسانی‌اند که نظم مسلط تلاش کرده است آنان را به سکوت و ناپیدایی محکوم کند. اگر از منظر ژاک رانسیر به این پدیده بنگریم، سیاست دقیقاً در همین لحظه متولد می‌شود؛ زمانی که کسانی که «بی‌سهم» و «بدون حق» انگاشته شده‌اند، حق سخن گفتن خود را به رسمیت می‌شناسند و بر برابری بنیادی خویش پای می‌فشارند. نظم مسلط ممکن است زنان و اقلیت‌ها را از آموزش، کار، حضور اجتماعی و حتی نوشتن محروم کند، اما همین که زنی می‌نویسد، تجربه‌اش را روایت می‌کند و مخاطبی را خطاب قرار می‌دهد، تقسیم تحمیلی از سوی حکومت، میان «کسانی که حق سخن دارند» و «کسانی که باید خاموش بمانند» را مختل می‌کند. در این معنا، نوشتن به امر سیاسی بدل می‌شود. از سوی دیگر، این نوشته‌ها را می‌توان در پرتو مفهوم «فروسیاست» نیز فهمید. فروسیاست مقاومت‌هایی آرام، روزمره و گاه پنهان است که در زیر سطح آشکار قدرت جریان دارند. دختران نویسنده نه از جایگاه قدرت رسمی، بلکه از دل زیست روزانه و در فضاهای محدود و ناامن، امکان دیگری از بودن را خلق می‌کنند. آن‌ها حافظهٔ جمعی را زنده نگه می‌دارند، رنج‌ها را به فراموشی نمی‌سپارند و به یکدیگر یادآوری می‌کنند که سکوت، سرنوشت محتوم نیست. ارزش این کنش دقیقاً در همین جا نهفته است: نوشتن دفاع از انسانیت، حفظ کرامت و مقاومت در برابر حذف است. هر روایت، شهادتی است بر این که زنان افغانستان هنوز حاضرند، هنوز می‌اندیشند، هنوز احساس می‌کنند و هنوز حق دارند جهان را از منظر خود توصیف کنند. کانال‌های «برای آزادی» نشان می‌دهند که حتی در تاریک‌ترین شرایط نیز میل به آزادی، برابری و دیده‌شدن خاموش نمی‌شود. دو اما اهمیت این نوشتن‌ها فقط در شکستن سکوت و ثبت رنج خلاصه نمی‌شود. آنچه از دل این روایت‌ها زاده می‌شود، شکل‌گیری نوعی «فرهنگ تاب‌آوری»، «فرهنگ مقاومت» و «سنت اعتراض» بومی است. سنتی که به نسل‌های بعدی می‌آموزد چگونه در دل محدودیت، کرامت انسانی خود را حفظ کنند؛ چگونه حقیقت را روایت کنند و چگونه در برابر حذف شدن ایستادگی کنند. مقاومت، پیش از آنکه در خیابان و سازمان‌های رسمی ظاهر شود، در زبان، حافظه و روایت شکل می‌گیرد. آگاهی جمعی نخستین دستاورد است. زنانی که تجربه‌های خود را می‌نویسند و می‌خوانند، درمی‌یابند که رنج آنان فردی و جدا از یکدیگر نیست، بلکه بخشی از تجربه‌ای مشترک و ساختاری است. این «آگاهی»، امکان فریب و معامله بر سر حقوق مردم را دشوارتر می‌کند. دیگر به آسانی نمی‌توان حقوق زنان و شهروندان را در پشت درهای بسته و به نام مصلحت‌های سیاسی، قومی یا پروژه‌های سازمانی معامله کرد؛ زیرا مردمی که روایت می‌کنند و روایت‌های یکدیگر را می‌خوانند، از وضعیت خود آگاه‌اند و نسبت به آن حساسیت و حافظهٔ تاریخی پیدا کرده‌اند. در گام دوم، از دل این آگاهی، همبستگی و اعتماد شکل می‌گیرد؛ نوعی پیوند میان‌نسلی میان کسانی که روایت می‌کنند و کسانی که روایت‌ها را به ارث می‌برند. این اعتماد اجتماعی سرمایه‌ای گران‌بهاست. نسلی که داستان‌های مقاومت را می‌شنود، خود را تنها نمی‌بیند و درمی‌یابد که پیش از او نیز کسانی ایستاده‌اند، سخن گفته‌اند و هزینه پرداخته‌اند. اما این مسیر باید گام دیگری نیز بردارد. آگاهی و همبستگی، اگرچه ضروری‌اند، کافی نیستند. این مجموعه‌های پراکندهٔ روایت‌گران، برای اثرگذاری پایدارتر، نیازمند اشکالی از سازماندهی‌اند. سازماندهی‌ای که الزاماً به معنای ساختارهای سلسله‌مراتبی و رسمی نیست، بلکه به معنای ایجاد شبکه‌های اعتماد، مشارکت افقی، هماهنگی، یادگیری متقابل و برنامه‌ریزی جمعی است. تنها از خلال چنین سازمان‌یافتگی‌ای است که حافظه به نیرو، همبستگی به قدرت اجتماعی و اعتراض به ظرفیت تغییر تبدیل می‌شود. شاید بتوان گفت که ارزش واقعی این فضاها در همین است: آنان نه فقط امکان سخن گفتن را حفظ می‌کنند، بلکه زیرساخت‌های اخلاقی و اجتماعی آینده‌ای متفاوت یا یک یوتوپیای جدید را می‌سازند. آینده‌ای که در آن شهروندان آگاه‌ترند، اعتماد بیشتری به یکدیگر دارند، زندگی انسانی تر است، سنت اعتراض را به عنوان بخشی از زندگی دموکراتیک به رسمیت می‌شناسند و کمتر اجازه می‌دهند نخبگان سیاسی، قومی یا وابسته به ساختارهای کمک‌رسانی، به نام مردم و بدون حضور و رضایت آنان، بر سر حقوق و سرنوشتشان تصمیم بگیرند. این روایت‌های کوچک، در حقیقت، تمرین‌های روزمره‌ی آزادی‌اند.

آن‌چه می‌شود دید این است که چشم‌انداز روشن از آینده افغانستان دور از انتظار است. بازار گرم ناسیونالیسم قومی و سلطه‌ی بی‌چون‌ و چرای اسلام‌گرایی در کنار سیاست‌های نئولیبرالیستی قدرت‌های امپریالیستی، پوشش اقتدار حکومت‌هاست و ستون‌های بدبختی ما. این‌ گفت‌و‌گو را پیشنهاد می‌کنم بخوانید. در یک قسمت چند تا نویسنده و کتاب می‌شود. یکی از نویسنده‌ها فرانتس فانون است. فانون یک کتاب دارد به‌نام «دوزخیان روی زمین»، در این کتاب شناختی عمیق از کشورهای که زیر سلطه امپریالیسم، ناسیونالیسم قومی، سیاست هویت اند پیدا می‌کنیم. یکی دیگر از نویسنده‌ها اسمش پائولو فریره است. فریره به کشورهای جنوب جهانی(به گفته غربی‌ها جهان سوم، یا ساده‌تر بگویم: شرقی) هشدار می‌دهد که دوران سختی از اسلامگرایی پیش‌روی مردم این منطقه است و با آن باید مبارزه کرد. این‌جا در مورد فانون بخوانید: فانون و روزگار ما https://pecritique.com/?p=37998 سارتر، نویسنده و مبارز نامدار اروپایی، فانون را چگونه می‌دید؟ https://pecritique.com/?p=35883 تجربه‌ی افغانستان از مقاومت مردمی https://storage.googleapis.com/qurium/www.etilaatroz.com/255614-awareness-solidarity-organizing-against-domination.html

بالاخره استاد ضیای جویا به آرزویش رسید. سال‌ها قبل ضیا آرزو داشت مثل سلطان کریستیانو رونالدو فوتبال بازی کند. اما حالا رونالد
بالاخره استاد ضیای جویا به آرزویش رسید. سال‌ها قبل ضیا آرزو داشت مثل سلطان کریستیانو رونالدو فوتبال بازی کند. اما حالا رونالدو مثل ضیا فوتبال بازی می‌کند.

#مرتظی_کریمی
#مرتظی_کریمی

Repost from N/a
در باره هراتم بنویسم .. هر روز در مسیر راه، چهره‌های متفاوتی از دختران را می‌بینم که همگی با یک غم مشترک دست و پنجه نرم می‌کنند. پوسترهای مفقودی در گوشه و کنار شهر به وفور دیده می‌شوند و نشان از ناپدید شدن‌های بی‌خبر دارد. بیکاری به اوج خود رسیده است نصف مردانی که در ماشین‌ می‌بینم، به دنبال کاری هستند، اما با ترس از منبع بیکاری خود، یعنی طالبان، صحبت می‌کنند. آن‌ها حتی حق ندارند درباره عامل بدبختی‌های خود صحبت کنند و این وضعیت، عمق ناامیدی را بیشتر نمایان می‌سازد. در این میان، مادری را از بادغیس دیدم که با چشمانی پر از غم می‌گفت: "کاش ما را در شفاخانه حوزوی هرات بپذیرند." آن‌هایی که در هرات زندگی می‌کنند، می‌دانند که بستری شدن در این شفاخانه چقدر دشوار است. حالا مادری به خاطر نداشتن سر پناهی آرزو دارد چند روزی در آنجا بماند. دختران زیادی با بغض و حسرت از نرفتن به مکتب و دانشگاه سخن می‌گویند. برخی از آن‌ها با حسرت به مکانی که روزی در آن درس می‌خواندند، نگاه می‌کنند و برخی دیگر در سکوتی عمیق فرو رفته‌اند. تعدادی نیز نقاب و برقه بر تن دارند و چهره‌هایشان پنهان است؛ این خود به تنهایی نشانگر تمام دردها و رنج‌های آن‌هاست. و من، بله، من ماموریت خود را به اتمام رساندم و این دردها را با خود به خانه می‌برم. و در نهایت، وقتی به خانه می‌رسم، نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. گریه می‌کنم، نه فقط برای آن‌ها، بلکه برای دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم؛ دنیایی که در آن انسانیت و امید به تاریکی سپرده شده است. #بینظیر_آزاد

یک نوع بیماری تازه شیوع پیدا کرده به نام «خودشیک‌پنداری». افراد مصاب به این بیماری وقتی پست‌های دیگران را می‌بینند، لایک نمی‌کنند و در بعضی موارد هیچ نمی‌خوانند. این افراد بعد از اندکی پیشرفته‌شدن بیماری شان، بعد از برخورد شدید با ریکشا فوت خواهند کرد.

در گفتار دینی تناقض چه گونه رخ می نماید؟ در گفتار دینی، چیزی داریم به نام "خدای علیم"، یعنی خدایی که نادانی و بی خبری و ندانستن در ساحت وجودش راه ندارند. خدای علیم همه چیز را می داند و هیچ چیز بر او پوشیده نیست. هر چیزی که دانستنی باشد (از گذشته و حال و آینده) در محضر خداوند "دانسته" است. اساسا برای خداوند گذشته و حال و آینده معنا ندارد. علم ِ خداوند بر همه چیز علم ِ حضوری است. خداوند دانش ِ مطلق است. به او خبر نمی رسد؛ او خود مطلق ِ خبر و خبر ِ مطلق است. او نمی داند (این گونه که ما در یک پروسه می دانیم و دانستن مان روند دارد)؛ خداوند اصلا وجودش دانایی محض است. اکنون، پی آیند این موضع خداشناختی را در یک نمونه ی مشخص بیازماییم: ماه رمضان است. فرض کنید محمود (احتمالا محمود حکیمی!) روزه نمی گیرد. این محمود پنجاه و هشت سال پیش در سمنگان به دنیا آمد. فرزند دوم پدر و مادر خود بود. بسیاری از آدم ها نمی دانستند که او به دنیا می آید. اما خداوند می دانست. خداوند می دانست که محمود به دنیا می آید و حتا به سن پنجاه و هشت ساله گی می رسد. خود محمود، حتا، این را نمی دانست. محمود وقتی که شانزده ساله شد اولین بار روزه گرفت. یک ماه تمام. با یقین و انضباطی بی نظیر. خداوند می دانست او این کار را می کند. اما همین خداوند این را هم می دانست که این جوان شانزده ساله وقتی که پنجاه و هشت ساله شود، روزه را ترک خواهد کرد. جالب آن که خود محمود قسم می خورد، در آن سال های نوجوانی، که حتا اگر ماه را در یک دست اش بگذارند و خورشید را در دست دیگرش، روزه را ترک نخواهد کرد. اگر محمود روزی گفته باشد که "من هرگز روزه را ترک نخواهم کرد"، این سخن اش در تناقض آشکار با این سخن امروزین اش هست که "من امسال روزه را ترک می کنم و دیگر هرگز روزه نخواهم گرفت". این تناقض محصول بی خبری محمود از یک تغییر است. تغییری که از شانزده ساله گی تا پنجاه و هشت ساله گی روی داده و او نمی توانست در شانزده ساله گی از آن "باخبر" باشد. اگر او می دانست، در آن زمان، که در پنجاه و هشت ساله گی روزه را ترک خواهد کرد، قطعا می دانست که هرگز روزه را ترک نخواهم کرد و دیگر هرگز روزه نخواهم گرفت با هم دیگر ناسازگار اند. اما خداوند چه؟ آیا خداوندی که بر سراسر زنده گی محمود احاطه داشت هم دچار تناقض گویی می شد؟ آیا خداوند هم یک روز، در شانزده ساله گی محمود، می گفت که محمود هرگز روزه را ترک نخواهد کرد و روزی دیگر، در پنجاه و هشت ساله گی محمود، می گفت که او دیگر هرگز روزه نخواهد گرفت؟ طبیعی است که یک خدای "باخبر" نبایست چنین سخنان متناقضی بگوید. در واقع هم نگفته. شما در هیچ جا نمی یابید که خداوند در باره ی محمود سخنی، و سخن تناقض آلودی، گفته باشد. اکنون، اگر محمود پیش از آن که پنجاه و هشت ساله شود می خواست در پنجاه و هشت ساله گی مسلمان خوبی باشد، باید چه کار می کرد؟ اگر خداوند نمی دانست که او در پنجاه و هشت ساله گی چه گونه آدمی خواهد شد و چه کار خواهد کرد، معنای اش این است که با خدای علیمی سر و کار نداریم و در واقع خداوند هم از آینده ی آدم ها "خبر" ندارد. اگر خداوند می دانست که محمود در پنجاه و هشت ساله گی قطعا روزه نخواهد گرفت و از آن پس نیز روزه را ترک خواهد کرد، آیا محمود می توانست از چنین سرنوشتی بگریزد؟ اگر خداوند می دانست که محمود در پنجاه و هشت ساله روزه را ترک خواهد کرد و حالا محمود پنجاه هشت ساله است اما مثلا روزه را ترک نکرده، آن گاه خداوند چه را می دانست؟ می بینید که این رشته به کجا می رود؟ فکر کنید آن محمود شمایید. شما به عنوان یک مسلمان همین امروز روزه ندارید (بدون هیچ عذر معقول و مقبول شرعی) و این روزه نداشتن تان قطعا معصیت است. این را می دانید. اما این را هم می دانید که خداوند از قبل می دانسته که شما امروز این معصیت را مرتکب خواهید شد. می دانید اگر امروز روزه بگیرید، چه معصیت بزرگ تری را مرتکب خواهید شد؟ آن معصیت این است: شما سعی می کنید یک دانسته ی قطعی خداوند را نقض کنید و به اصطلاح به ریش ِ دانایی مطلق او بخندید (البته در نهایت این کار را نمی توانید بکنید چون بنا نیست که شما جز از مسیری که برای تان "دانسته" شده، به سوی سرنوشت تان بروید). حال، دو گزاره ی هم زمان در درون شما کنار هم نشسته اند و هر دو درست اند: اگر امروز روزه نگیرم، معصیت می کنم/ اگر امروز روزه بگیرم، معصیت می کنم. این یعنی تناقض. اما جان مطلب این است: این تناقض که می تواند صاحب ِ سخن یا گوینده ی این گزاره را در هر وضعیت متعارف در هر حوزه ی دیگری بی اعتبار کند، در حوزه ی دین مایه ی حیات ِ دینی یک آدم دیندار است. چرا که او را همواره در یک کشیده گی یا تنش ِ بی امان نگه می دارد و به او رخصت می دهد که میان شک و یقین و خوف و رجا - و همواره در زیر نگاه خداوندی علیم- بتپد. کاپی است و نمی‌دانم از چه کسی است.

تناقض آزادی در چارچوب اسلام یکی چند روز پیش در ناشناس پیام بلندی گذاشته بود با محتوایی مثل این: «آزادی زنان افغانستان در چارچوب اسلام است و حق انتخاب داریم». تا اینجای کار آن‌چه من می‌توانم بفهمم این است که تناقض در اندیشه‌ی دینی بر اساس آن‌چه در علوم انسانی می‌خوانیم بی‌شمار است. می‌شود گفت که تناقض نه یک نقص، بلکه بخشی از حیات دینی است. اما این روزها که بازداشت زنان به خاطر نوع پوشش‌شان و سرکوب اعتراضات را می‌بینم، دوباره به همین تناقض می‌رسم و فکر می‌کنم یکی دلیل‌های این‌که مردم افغانستان حرفی نمی‌زنند هم همین است. تناقض از آن جا بر می خیزد و در میان می آید که آدم به هر دلیل یا علتی از پیوند گزاره ها با همدیگر بی خبر و غافل باشد. به این معنا که هیچ آدم هوشیاری فکر نمی کند که اگر سخن آدم به تناقض آلوده شود، خوب است. همه می دانند که وقتی حرف های آدم با همدیگر جور نیایند و ناسازگار باشند، قوت کلام آدم کم می شود و در نتیجه چانس پذیرفته شدن اش در میان دیگران بسیار پایین می آید. این یعنی این که هیچ کس تناقض را خوش ندارد. هیچ کس نمی خواهد گرفتار تناقض گویی شود. با وجود این، آدم ها همواره در این دام می افتند. چرا؟ چون متوجه نمی شوند که میان سخن ِ"الف" و سخن ِ "ب" شان تناقضی هست. از وجود چنان ناسازگاری میان دو سخن خود بی خبر اند یا تصور روشنی ندارند. در همین زمینه پیام‌های مثل این پیام قابل درک است و تناقض‌های بسیار بزرگی دیده می‌شود. قبلا می‌گفتند آزادی یعنی آدم از چند امکان حداقل حق انتخاب یکی را داشته باشد. اما پرسش اینجاست: اگر آزادی حق انتخاب است، چگونه می‌توان انتخاب را از زن گرفت و همچنان نام آن را آزادی گذاشت؟ این آدم هم در پیام خود به اضافه سرکوب حامیان اعتراضات (با کلیدواژه‌ی خارج‌نشین‌ها) نوشته بود زنان حق تحصیل، حق کار، حق حضور اجتماعی و حق کرامت انسانی می‌خواهند در چارچوب اسلام، نه برهنگی. ادامه داده بود که بسیاری از زنان افغانستان نیز همین را گفته‌اند و حتی حاضر بوده‌اند با سخت‌گیرانه‌ترین پوشش‌ها به دانشگاه و مکتب بروند. حالا یک نکته: فرض کنید زنی با حجاب مورد نظر اسلام طالبان از خانه بیرون شود. کسی مزاحمش نمی‌شود. اما زن دیگری، که او هم مسلمان است، او هم به خدا ایمان دارد، او هم خود را در چارچوب اسلام می‌بیند، دربارهٔ حجاب نظر دیگری داشته باشد. آیا او نیز حق انتخاب دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، پس بازداشت زنان به خاطر نوع پوشش‌شان چه معنایی دارد؟ و اگر پاسخ منفی است، پس حق انتخاب کجاست؟ تناقض دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. از یک سو گفته می‌شود زن حق انتخاب دارد. از سوی دیگر، اگر انتخاب او با تفسیر حاکم از اسلام متفاوت باشد، بازداشت می‌شود، حذف می‌شود یا صدایش خاموش می‌شود. در این حالت دیگر مسئله بر سر حجاب نیست. مسئله بر سر معنای خودِ آزادی است. آزادی فقط زمانی آزادی است که انسان بتواند میان چند امکان دست به انتخاب بزند. اگر تنها انتخاب مجاز همان انتخابی باشد که از قبل برای او تعیین شده است، نام آن آزادی نیست. همان‌گونه که اگر به کسی بگوییم «آزادی هر رنگی را انتخاب کنی، به شرط آن‌که سیاه باشد»، در واقع هیچ آزادی‌ای به او نداده‌ایم. همین است که من نمی‌توانم همزمان این دو گزاره را بپذیرم: «زن حق انتخاب دارد در چارچوب اسلام. » و «اگر انتخابش با قرائت حاکم از اسلام متفاوت بود، مجازات می‌شود.» راه حل این همه تناقض این است اما یکی از این دو باید کنار برود. اگر زن حق انتخاب دارد، نباید به خاطر انتخابش بازداشت شود. و اگر به خاطر انتخابش بازداشت می‌شود، دیگر حق انتخابی در کار نیست. با این همه تناقض چگونه زندگی می‌کنید؟