گرگےدر دادگاه خدا.
Open in Telegram
گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
304
Subscribers
-324 hours
+327 days
+1530 days
Posts Archive
میترسم عاشقت شوم، بعد از دستت بدهم و درد بکشم. از طرفی هم میترسم عاشقت نشوم و فرصت عشق را از دست بدهم و پشیمان شوم.
بگو چطور "بدون درد" عاشقت شوم و "بدون پشیمانی" عاشقت نشوم؟!
و اگر عشق واقعاً رنگی داشته باشد، من هرگز دنبالش نمیگردم چشمهایت را باز کن...
همان رنگ، برای تمام عمرم کافیست.
به گمانم خدا،
پیش از آنکه تو را بیافریند، مدتی طولانی به بهار نگاه کرده است.
وگرنه چگونه ممکن است کسی اینهمه آرامش را در چشمهایش پنهان کرده باشد؟
میدانی؟
این بار نمیتوانم بگویم از تو چیزی نمیخواهم.
من از تو ماندن میخواهم؛ همان ماندنی که خیال رفتن را هم از دل روزهایم بگیرد.
میخواهم وقتی زمان از کنارمان عبور میکند، هنوز تو را کنار خودم ببینم، با همان لبخندی که خانهی تمام آرامشهای من است.
اگر قرار باشد آرزویی داشته باشم، نه دنیا را میخواهم، نه معجزه را...
فقط تو را میخواهم؛ در تمام فرداهایی که هنوز نیامدهاند.
این بار بگذار نامهام را با اعترافی آغاز کنم؛ من هر روز به اندازهی تمام ساعتهایی که از تو دورم، کم میآورم.
- نامهی گمشدهی رز
به قول آقای داستایفسکی، زیبایی جهان را نجات خواهد داد اما نه آن زیبایی که در ویترینهاست؛ بلکه زیبایی رنجی که با شفقت آمیخته شده است.
گمان میکردم نوشتن آسان است، تا وقتی که نوبت تو رسید؛ حالا هر واژه، پیش از آنکه روی کاغذ بنشیند، عاشق نامت میشود.
عزیز کردهی قلبم هرچه میخواهم برایت بنویسم، کلمات در پیچوخم نامت راه را گم میکنند!
ای آفتاب خاموش جهان من،
تو نیامدی تا تاریکی را از میان ببری؛ آمدی تا به آن معنا بدهی.
مرا تمنایی به تماشای سپیده نیست زیرا روشنی هر صبح پیش از آنکه از افق سر برآورد در نگاه تو طلوع کرده است.
