گرگےدر دادگاه خدا.
Open in Telegram
گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
304
Subscribers
+124 hours
+377 days
+1630 days
Posts Archive
آدمها خیال میکنند دیوانگی با آشوب آغاز میشود اشتباه میکنند.
دیوانگی، از سکوتی شروع میشود که دیگر هیچ پرسشی در آن متولد نمیشود.
نبودن تو، هیچ قانونی از جهان را به هم نزد، فقط تمام قانونهای درون مرا شکست.
هنوز هم گاهی بیاختیار برایت چیزی تعریف میکنم بعد یادم میآید سکوت، تنها جوابیست که سالهاست از تو میگیرم.
- نامهی گمشدهی رز
بزرگترین زندان، چهار دیوار نیست؛ شخصیتیست که سالهاست خیال میکنی خود واقعی توست.
گاهی با خودم فکر میکنم...
اگر تمام مردم یک شهر، سالها یک دروغ را باور کنند، و تنها یک نفر حقیقت را بگوید، دیوانه کدام است؟
آن یک نفر؟ یا شهری که به دروغ عادت کرده است؟
تمام شب به یک سؤال فکر کردم.
آیا انسان از عشق میترسد، یا از رنجی که ممکن است پس از عشق در انتظارش باشد؟
اگر پاسخ، رنج باشد، پس ما هرگز از خود عشق نگریختهایم؛ از آیندهای گریختهایم که هنوز اتفاق نیفتاده است.
و شاید همین، بزرگترین تراژدی انسان باشد؛ اینکه گاهی، برای آنکه روزی نشکند، هرگز اجازه نمیدهد قلبش بتپد.
پک عمیقی به تنهایی زد و اجازه داد دود غلیظ شکستگی، بغضش را در آغوش بکشد...
چشم هایش را بست و اجازه داد پلک هایش، جهان را بپوشانند، چرا که از جهان و جهانیان نفرت داشت...
امشب برای نخستین بار از تنهاییام نترسیدم.
روبهرویش نشستم، بیآنکه بخواهم شکستش دهم یا از آن فرار کنم.
فهمیدم تنهایی، دشمن انسان نیست؛ آینهایست که هیچگاه دروغ نمیگوید تنها اشکالش این است که آنچه را سالها از خودت پنهان کردهای، بیرحمانه به تو نشان میدهد!
عجیب است...
تمام عمر خیال میکردم آدمها مرا خسته کردهاند اما حقیقت این بود که از نسخهای از خودم خسته شده بودم که برای پذیرفته شدن ساخته بودم.
شاید انسان، بیش از آنکه به عشق نیاز داشته باشد به لحظهای نیاز دارد که بتواند بدون ترس، در چشمهای خودش نگاه کند و چیزی را پنهان نکند.
شاید بزرگترین اندوه انسان، این نیست که کسی او را نفهمد؛ این است که روزی خودش نیز دیگر نتواند خودش را برای خودش توضیح دهد.
آدمها خیال میکنند شکست، همان لحظهایست که زمین میخوری. نه... شکست از جایی آغاز میشود که دیگر حتی برای برخاستن، دلیلی نمییابی!
میترسم عاشقت شوم، بعد از دستت بدهم و درد بکشم. از طرفی هم میترسم عاشقت نشوم و فرصت عشق را از دست بدهم و پشیمان شوم.
بگو چطور "بدون درد" عاشقت شوم و "بدون پشیمانی" عاشقت نشوم؟!
و اگر عشق واقعاً رنگی داشته باشد، من هرگز دنبالش نمیگردم چشمهایت را باز کن...
همان رنگ، برای تمام عمرم کافیست.
به گمانم خدا،
پیش از آنکه تو را بیافریند، مدتی طولانی به بهار نگاه کرده است.
وگرنه چگونه ممکن است کسی اینهمه آرامش را در چشمهایش پنهان کرده باشد؟
