امیر نوشت :)
Open in Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Show moreIran142 065The category is not specified
269
Subscribers
No data24 hours
-97 days
+730 days
Posts Archive
269
درختان را هنوز ای برف! شوق برگ و باری هست
زمستان گرچه طولانیست، آخر نوبهاری هست
مرا در قلب خود کُشتی و از دنیای خود راندی
گمان میکردم ای بیرحم بین ما قراری هست
تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو
ولی ای بیوفا از بیوفا هم انتظاری هست
چو در قلب تو میتازند بعد از من رقیبانم
به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست
اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشی
بدان ای رود! در پایان راهت آبشاری هست
#فاضل_نظری
269
شبی که رفتم کنسرت علیرضا قربانی، اسنپی که گرفتم تا شهرک گلستان یک ساعتی راه داشت... راننده اسنپ گفت معلم ابتدایی هستم و به خانه میروم. برای فضا خشک را بشکنم، گفتم: «اول شما سوار من میشوید یا من سوار شما بشوم؟!» قهقهه بلندی زد... این جمله یکی از حکایات قدیمی کتب قدیمی نسل قدیم است، به معنی اینکه اول من سر صحبت را باز کنم یا شما.
صحبت را شروع کردیم.
بحثمان طولانی است که چگونه از اینکه جملهاش با این شروع شد «اسرائیل تنها یاور ماست»، رسید به جمله آخر پایانیاش که گفت: «در وارسته و پاکی و باهوش بودن آقای شهید شکی ندارم...»
ولی قسمتی از بحث که جالب بود.
جایی از بحث رسیدیم به اینجا که ۱۸، ۱۹ دی تأثیرات زیادی روی او گذاشته. پاسخ دادم: «۱۸، ۱۹ دی کف خیابان بودم، این آشوب با یک الگوی خاص پیش میرفت، سریع جبهه گرفت که حتماً اسلحه داشتی، مردم را میکشتی.
صدایم را کمی کلفت کردم و گفتم: «من دانشجو ام، قلم دست میگیرم، نه اسلحه!»
پیرمرد که جا خورده بود برای جمع کردن بحث لبخند بامزه ای زد و جواب داد: «آفرین،قلم شرافت میدهد.»
بعدش کلیپ مصاحبه دوران رزمندگیاش را نشانم داد که نوجوان خُردی بود که با دست بردن در شناسنامهاش راهی جبهه شده بود.
و با صدای خروسی که به سمت کلفتی میرفت، فریاد میزد:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»
وقتی میخواستم پیاده شوم، توصیه آخرش این بود که هیچ کتاب و قلم را زمین نگذارم؛ قلم شرافت میدهد... البته یک تبصره هم آخرش گذاشت: «اسلحه هم شرافت میدهد، ولی نه در همه جا.»
این دو هفته چند باری به شکل غلیظ ذهنم درگیر شده بود که چگونه قلم و اسلحه با هم قابل جمعاند...
تا اینکه امشب در حُسن نَظر، این جمله از آوینی را خواندم؛حقا که آوینی شرف اهل قلم جبهه انقلاب است...
دست ما با قلم سازگارتر است تا با تفنگ؛
اما آنجا که شیطان و اولیای او با تفنگ بر جهان و جهانیان حاکمیت یافتهاند، ما را چارهای دیگر نیست مگر آنکه تفنگ برداریم وازحق و عدالت ومظلومین دفاع کنیم و اکنون که کار را به کارزار کشاندهاند، چه کسی دلاورتر از یاران کربلایی امام عشق؟
269
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
269
اعتقادی به استخاره آنچنان ندارم...
ولی خب یک کار ریسکی میخواستم انجام بدم، تا الان چهار بار استخاره کردم
هر چهار بار آیه عذاب اومده...
269
Repost from امیر نوشت :)
خانه
بعد از حدود یک سال، راهی خانه شدم.
به تنهایی و نور کم، به پرسه زدنهای بیصدا در دل شب عادت کرده بودم. حالا که به خانه برگشتهام، با آدمها راحت نیستم. انگار غباری از دلمردگی بر چهره خانوادهام هم نشسته. گاهی از سر و صدای خانه یا سوالاتی که به نظرم بیمورد میآید با مادرم دعوا میکنم.
میگویم: "نور را کم کن... در را ببند... حوصلهی درس ندارم مامان... صدا رو کم کن... حوصلهی حرف زدن ندارم..."
خانهمان کمی بزرگتر از خانههای امروزیست. حدود ۴۰۰ متر، با اتاقهایی که با پله به طبقهی بالا راه دارند. از وقتی من رفته بودم، خواهرم هم کنکوری شده بود. پدر و مادرم هر دو شاغلاند و کسی به خانه نمیرسد. اتاقها تقریبا متروکهاند. انباری حیاط و گوشهوکنار خانه، پر از لوازم بیاستفاده است که روح مردگی دارد ،جایی که روزی با صدای خیاطی و جنبوجوش باغچهاش جان میگرفت، حالا ساکت است. نه صدایی دارد، نه دلی را باز میکند...
بعد از خراب شدن کنکور خواهرم، هرکس سرش گرم کار خودش است. مگر برای ناهار، شام یا کار واجبی، با هم حرفی نمیزنیم. حرفهایمان هم گاه و بیگاه، با دعوا و دلخوری میگذرد.
اما امروز مهمان ویژهای داشتیم...
روشنا کوچولو مهمان خانهی ما شده بود. باورم نمیشد هر چهار نفرمان دستبهدست هم داده بودیم تا فقط بخندد!
خواهرم که مدتها بود اشک و بیانگیزگی را نمیگذاشت کنار ، انگار زنده شده بود.
برای اولین بار، چیزی جز گوشی بهانهی بیدار بودنش بود.
مادرم در آشپزخانه و پذیرایی دائم راه میرفت، غذا میپخت، با لبخند. پدرم از ذوق این کوچولو بلند بلند میخندید.
ما... واقعاً "خانواده" شده بودیم. لحظههایی که مدتها بود فراموششان کرده بودیم.
واقعاً این کوچولوها بتشکنان مدرنیتهاند...
کاش روشنا بیشتر بماند.
شاید گره دل زنگزده و خاکگرفتهام کمی باز شود...
269
+1
اسم بچه اومد...
چقدر دلم برای روشنا کوچولو تنگ شده
البته عکس یکسال و نیم پیشه
واقعا نیازه چند روزی برم جهرم پیش کوچولوها
269
من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت
من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت
من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی
یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت ...
من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن،
شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت
وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود
من به رد مانده از اینجور سامان دادنت ...
اینکه چیزی نیست ، گاهی دل حسادت کرده به
عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت
هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت
من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت
کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه
پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت.
#الهام_نظری
269
مات چشمان توأم؛ اما دلم درگیر نیست
از تو اییوسف دلم سیر است و چشمم سیر نیست
این شکاف پشت پیراهن شهادت میدهد
هیچکس در ماجرای عشق بیتقصیر نیست
از تو پرسیدم برایت کیستم؟ گفتی: رفیق!
آنچه در «تعریف» ما گفتی کم از تحقیر نیست
هر زمانی روبروی آینه رفتی بدان
در پریشان بودنت این «آه» بی تاثیر نیست
قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است
آنقَدَر ها هم که میگویند گاهی دیر نیست
#حسین_زحمتکش
269
و البته؛
عصرها با قلبِ خود در کافه خلوت میکنم
او دمادم تیر و من یکریز بهمن میکشم
#سعید_فارس
