en
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Open in Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Show more
Iran142 311The category is not specified
270
Subscribers
+224 hours
-47 days
+830 days
Posts Archive
به تقلید یکم از ای‌کاش های زندگی تون بگید... ای کاش؟

photo content

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را؟ - فاضل نظری

photo content

از چیزی نمیترسیدم! سال ۱۴۰۲ از نظر تشکیلاتی یکی از سال‌های خیلی خوب برای من بود... متعدد برنامه‌های عجیب‌غریب که رشد زیادی برایم داشت. با این حال، یک برنامه بود که به اجبار و توی رودربایستی مجبور به انجامش شدم... مسئول فرهنگی اردوی جهادی روستای تیون. خب، می‌دانید که کاری را که برایش ذوق نداری، چیزی هم برایش آماده نمی‌کنی. از سر رفع تکلیف، یک روز دیرتر راهی روستا شدم. خب، هیچ وسیله فرهنگی هم همراهم نبود. با این حال، مصطفی شاه‌علی که راوی راهیان نورمان بود را از جهرم دعوت کردم به تیون بیاید. واقعاً مانده بودم قرار است چکار کنیم... خب، همین بین تقویم را چک کردم، متوجه شدم جشن است. اینگونه چند نفر از بچه‌های تدارکات اردو را اجیر کردم برای کمک. اول دکور. هیچ چیزی برای دکور نیاورده بودم. روز تعطیل هم بود. سوپرمارکت‌های شهر را می‌گشتم برای ریسه یا بادکنک یا چیزهایی از این قبیل و اگر خرت‌وپرتی پیدا می‌شد، می‌خریدم. در نهایت چیزی که نصیبم شد: دو چفیه دزدی از بچه‌ها، ریسه‌های پیدا شده در انباری مسجد، چند چسب نواری رنگی، چند شمع که از سوپرمارکت خریدم. و در نهایت، عکس شهدای روستا در انباری که حسابی خاک خورده بودند... شروع کردیم مسجد را ریسه بستیم. توی حیاط مسجد بلوک چیده شده بود برای مرمت دیوار خانه‌های اطراف مسجد. چند بلوک قرض کردیم و داخل مسجد به صورت مثلثی چیدیم روی هم و شمع‌ها را توی بلوک‌ها روشن کردیم. عکس آقا و امام را دو طرف دکور زدیم و عکس شهدای مسجد هم به اطراف چسباندیم... وقت اذان که شد، خشکم زد. کلاً سه پیرمرد آمدند پشت امام جماعت، روی صندلی نمازشان را خواندند و رفتند. انگار آب یخی بود که روی سرم ریخته باشند. بلندگو را دست گرفتم، رفتم کف کوچه با صدای مولودی بلند: «امشب جشن است!» راستی، مقداری شکر و آبلیمو همراهمان بود برای بچه‌ها که آمده بودند جهادی. درست کردیم. آقا مصطفی هم خوب بلد بود بچه‌ها را جذب کند. بادکنک‌های بزرگ که تقریباً یک متری باد می‌شدند همراهش آورده بود. بچه‌های روستا هم مات مانده بودند. دو تا دو تا آمدند توی مسجد نشستند، به هوس اینکه بادکنک جایزه ببرند. از آن سمت، بانوان روستا هم بساط غیبتشان را جمع کردند، آوردند داخل مسجد. دقیق شمردم؛ باورتان نمی‌شود، ۴۰ کودک نشسته بودند. از آن سمت، همین مقدار، دوبرابر خانم آن طرف پرده... آقا مصطفی شروع کرد به روایتگری. روایت یک بچه روستایی را گفت که آمده شهر، ریزبه‌ریز گفت از سختی‌ها، از بلندی و پستی‌هایی که تجربه کرده بود. روایت برای خودم هم خیلی جذاب بود که آخرش گفت: «می‌دانید این شخص کیست؟» شهید حاج قاسم سلیمانی... از کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم». آخرش چند سؤال پرسید. باورتان می‌شود برای پاسخ دادن، هر چهل نفر دست بلند می‌کردند... آخر جلسه، روحانی مجلس رفت عکس‌های حاج قاسم که سال ۹۸ باقی مانده بود را آورد، بین بچه‌ها پخش کرد. صحنه زیبایی بود؛ همه عکس‌ها را برده بودند به دیوار اتاقشان بزنند. یکی از آن عکس‌ها به دیوار اتاق ما هم بود؛ اتاق 942R.

قیمت کتاب‌ها یک جوری بالاست کم‌کم باید خرید قسطی و نسیه دزدی کتاب فکر کنم🤦‍♂ یک کتاب کاغذکاهی جلد سبک ۵۰۰ هزار تومن.

دیدن این کتاب توی یک کتابفروشی ادایی از عجایب روزگار بود...
دیدن این کتاب توی یک کتابفروشی ادایی از عجایب روزگار بود...

photo content

اگر کتاب چشم‌هایش را خوانده باشید این کلیپ به شدت برایتان آشنا و دردناک است.

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریارا فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را خیانت قصه تلخی ست اما از که می نالم؟ «خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را» نمیدانم چه نفرینی گریبان گیر مجنون است که وحشی میکند چشمانش آهوهای صحرا را چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معمارا‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مُرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند... آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند #فاضل_نظری

Repost from N/a
قفس یا قصر؟! فرقش چیست وقتی یار آنجا نیست زلیخا هرکجا یوسف نبوده، بوده زندانش... •بردیا محمدی
نمی خواهد مرا آن‌ یار که دنیاست خواهانش همان که کشته ما را ماجرای وصل و هجرانش دل مجنون شکست و قصه ی لیلی زبانزد شد همیشه رسم عشق این بوده..؛عاشق داده تاوانش قفس یا قصر؟! فرقش چیست وقتی یار آنجا نیست زلیخا هرکجا یوسف نبوده..، بوده زندانش همین آشفته‌حالی‌ ها نیازِ وصل معشوق است پشیمان می شود هرکس نمی گردد پریشانش 

به خود گفتم دل از اندیشه‌ی دیدار بردارم تمامِ عمر «تنها» دست روی دست بگذارم نباید می‌نوشتم پاسخ آن نامه را، اما نشد از دست‌خطِ دوست یک‌دم چشم بردارم نوشتم هرچه از هم دورتر، آسوده‌تر، اما کسی در گوش من می‌گفت: «من دلتنگِ دیدارم» کسی از دور می‌آید به جنگِ عقل و می‌ترسم مبادا عشق باشد این‌که می‌آید به پیکارم اگر شب‌های دلتنگی نمی‌آیم به دیدارت نمی‌خواهم تو را با گریه‌های خود بیازارم #عطیه‌سادات_حجتی

انتشار به مناسبت عقد پر سر سعادت برادر انجم‌شعاع

ز گرمی بی‌نصیب افتاده‌ام چون شمع خاموشی ز دل‌ها رفته‌ام چون یاد از خاطر فراموشی چه می‌پرسی رهی از داغ و درد سینه‌سوز من؟ که روز و شب هم آغوش تبم با یاد آغوشی... #رهی_معیری

برای یک اتند همه‌جا مورنینگِ حتی وسط باغ🤦‍♂
برای یک اتند همه‌جا مورنینگِ حتی وسط باغ🤦‍♂