en
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Open in Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Show more
Iran147 627The category is not specified
257
Subscribers
+124 hours
+197 days
+3730 days
Posts Archive
متأسفانه یکی از اساسی‌ترین مشکلات ما توی جمهوری درک نشدن تشکیل نهاد هاست و تشکیل بسیار نهاد موازی است یا کارهایی که بعد از ده‌ها سال دیگه موضوعیت نداره مثالش هم بسیاره مثال مهم و جالب اولش سهمیه است... سهمیه کنکور بعد از جنگ برای کسانی بود که کلا زندگی شون رو ول کردن رفتن جبهه بقیه که نرفتن جبهه رشد کردن خب این بندگان خدا از همه چیز عقل افتادن سهمیه‌ای در نظر گرفته شد و صندلی جدا برای این رزمنده‌ها و خانواده‌های آسیب دیده شون اما الان بعد ۳۰ سال اصلا این بحث فردی که ۸ سال جبهه بوده و درس رو ول کرده رفته جبهه اصلا مطرح نیست کلا اون فلسفه سهمیه گم شد یا مورد بعدی ما بعد از جنگ ۸ ساله تمام سرمایه‌دار ها و پیمانکارهای بزرگ از کشور رفتند و خب پولی هم نبود برای بازسازی و حتی هیچ نهادی هم وجود نداشت برای ابَرپروژه سازی قرارگاه‌های سازندگی سپاه توسط محسن رضایی ساخته شد تا این خلأ بازسازی پر بشه و خب کسی منتظر نمونه که آیا پیمانکار پیدا میشه یا نه ولی خب الان قرارگاه سازندگی خاتم تبدیل شده به یک نهاد که با رانت و گرفتن ترک تشریفات پروژه ها رو از دست شرکت‌های خصوصی در میاره دقیقاً نقطه مقابل نظر رهبر شهید که تأکید ویژه‌ای روی اقتصاد مردمی و خصوصی سازی داشت... نهاد های بازرسی هم از وزارت اطلاعات گرفته تا اطلاعات سپاه و دادگستری و بازرسی کل کشور و تعزیرات و کلی نهاد شبیه به هم با کارهای موازی... توی اقتصاد هم به همین شکل توی علوم پزشکی هم اینها همش باعث شده ما درجا بزنیم توی رشد...

محسن رضایی قالیباف شهید شمخانی ذوالقدر و بسیار چهره‌های دیگه که کاش هیچوقت وارد عرصه سیاسی کشور نمی‌شدند...

کاش هیچ وقت سپاه نه توی اقتصاد نه توی سیاست دخالت نمی‌کرد...

01 Marge Ghoo.mp314.36 MB

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنـده زاد و فـریبــا بمیــرد شب مرگ، تنها نشیند به موجی رود گوشـه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه،چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غـزل ها بمیـرد گروهی بر آنند کاین مرغ شیـدا کـجا عاشقـی کرد؟ آنـجا بمیـرد شـب مرگ از بیـم، آنـجا شتابـد که از مـرگ غافـل شـود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویـی به صـحرا بمیرد چو روزی ز آغـوش دریا برآمـد شبـی هم در آغـوش دریا بمیرد تو دریای من بودی، آغوش وا کن که می خواهد این قوی، زیبا بمیرد مهدی حمیدی شیرازی‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

خسته ام، خسته‌تر از آدم دلبسته به مرگ کاش از سوی خدا صبر اضافی برسد #هادی_معراجی

دوباره نوتیف پیامش بالای صفحه‌ی گوشی‌ام ظاهر شده بود و میخواست کسی نصف شبی به چالش بکشدش؛ چند کلمه‌ی پیشنهادی، و بعد محک زدن قلمش آغاز شود... به گذشته پرتاب شدم؛ گرچه پدرم این کارها را خارج از شأن میدانست، اما عادت داشتیم اخر شب ها یواشکی برویم تمرین موتور سواری. بعد از موتور سواری هم میرفتیم یک گوشه‌ی دنج، صورتش را در دستانم میگرفتم و زل میزدم به آن چشمان سیاه نافذ. انگار میخواستم مطمئن شوم سیاهی این چشم ها تا ابد مال من است. و او بوسه‌ای گوشه‌ی پیشانی ام می‌نشاند، بعد هم لم میدادم توی بغلش و بازی مورد علاقه ام شروع میشد. چند کلمه ی رندوم میگفتم و او برایم با آن کلمات قصه می‌بافت. پیام اول چالش روی صفحه ظاهر شد، دلم لرزید که نکند دختر دیگری بازی مورد علاقه مرا تصاحب کرده باشد! پیام عاشقانه نبود. نفس راحتی کشیدم و بعد چند کلمه‌ی معروف قصه های شبانه ام را برایش فرستادم. «لاک کلاه کاسکت هویج بستنی نور خورشید‌» منتظر بودم به داستان اولین باری که ناشیانه برایم لاک زد اشاره کند! یا جایی از تراوشات ذهنی اش، بنویسد که وقتی نور خورشید روی موهایم میتابید مرا هویج بستنی خطاب میکرده... یا حداقل از دعواهایمان سر کلاه کاسکت بگوید. هیچکدام را نگفت. و دوباره یادم می آید که چقدر بی رحمانه بی توجه بود به همه چیز... و هویج بستنی اش چطور آب شد...‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

غمگینم... آقا چالش سختی بود😭 حالا ایشالا دفعه بعد بهتر میشه

خوب بود؟🥲

اولین قرار را یادت هست؟ دلم آب‌هویج‌بستنی می‌خواست، اما هرچه اصرار کردم، به هیچ صراط مستقیمی نشدی. البته حق با تو بود؛ وسط آن سرمای وانفسا، زیر نور مهتاب، بلال داغ بیشتر از هر چیز دیگری می‌چسبید. یک چیز اما هیچ‌وقت از خاطرم نرفت... لاک مشکی دست‌هایت. وقتی دستت را گرفتم، انگار آن لاک را فقط برای این ساخته بودند که با بند مشکی ساعت من ست شود. هنوز هم نمی‌دانم چطور از رنگ لاکت رسیدیم به بحثِ رنگ مشکی؛ به چشم‌های مشکی من، به شب، به همه چیزهایی که انگار قرار بود همان شب اتفاق بیفتد. یادت هست؟ نگاهت بیشتر از آنکه به خیابان باشد روی چشم‌هایم می‌ماند و هر بار که با دست‌هایت صورتم را محکم میان انگشتانت می‌گرفتی، انگار می‌خواستی مطمئن شوی این مشکیِ چشم‌ها واقعی است. راستی... کلاه کاسکت را کنار گذاشتم.... موتورسواری هم دیگر تمام شد، قول داده‌ام بچه‌بالا شوم؛ شاید این‌بار پدرت دلش نرم شود و به یک پسرِ یک‌لاقبا هم راه بدهد. بعضی قرارها تمام می‌شوند، اما تا سال‌ها بوی بلال داغ، سرمای شب و مشکیِ لاکِ دست‌هایت، آدم را به همان اولین قرار برمی‌گردانند.

لاک کلاه کاسکت هویج بستنی نور خورشید‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

همیشه برای دورش زرشکی نوشته‌ام و چشمان سبز حال چگونه قلمم بچرخد و برای دورس سبز بنویسم و چشم قهوه‌ای چگونه چشم سبز را فراموش کنم به وعده قهوه نسیه قهوه‌چی قمار باز که ندیده مرا از خود می‌راند راهی بیابان شوم؟ چشمانش قهوه‌ای بود اما گیرا نه چشمانش رنگ چادرش ژوژرت بود کدر بود دل را میزد برای کسی که به هوای چمنزاری ترک خانه و کاشانه و خانواده کرده که شاید روزی دوان باشد در سبزی چشمش همیشه چشم دوم ژوژرت است راستی قهوه به چه کار آید؟ برای ادامه خواب من قهوه نخورده تا صبح بیدارم...

دورس سبز چشم قهوه ای چادر مشکی ژورژت‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

اسب نجیب است... اسب الاغ و قاطر و گورخر نیست تا به حال فکر کرده‌اید چرا اسب نجیب است اسب با محارمش همخوابگی نمی‌کند کره کوچک اسب همیشه پشت سر مادرش یورتمه می‌رود اسب بال ندارد ولی فکر میکنم اگر اسب را پرنده میکردیم با اینکه رنگش مشکی است کلاغ نمیشد شاید تبدیل اولین قوی مشکی میشد! شایدم ترکیبش می‌شد خاکستری شبیه بخت زندگی هر انسان و حیوان نجیبی... در تنهایی در سکوت در وسط دریا جان می‌سپرد میدانید قوها میروند به اولین جایی که عاشق شدند در سکوت می‌میرند به قول دیواره‌های درگه عشق وطن جایی است که اولین بار عاشق شوی قو برمی‌گردد به وطنش برای مرگ راستی قو‌ در تنهایی می‌میرد قوی عاشق هم در تنهایی میمیرد انسان عاشق چگونه میمیرد؟ تنها کنار پنجره با چای سرد و کتاب شعری در دست...

باران، خاکستر، مادر، اسب، پنجره، کلاغ، چای، وطن، سکوت، پرواز ببینم واقعا قلمت از پسش برمیاد یا نه‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

هنوز گرمی خونِ لطمه تو بر گونه‌ام تازه است رهبرا رهبرا من تاریخ خوانده بودم ولی تاریخ ندیده بودم رهبرا من علی«ع» را ندیدم رهبرا من حسین«ع» را ندیدم رهبرا من هیچوقت اینگونه بر مظلومیت حسین «ع» نگریسته بودم رهبرا من هیچ وقت بر تنهایی علی«ع» نگریسته بودم نمیدانم ولی از ۹ اسفند بغضی گلویم را گرفته بغضی با خون چرکی که هر چه به صورت خودم میزنم هر چه در تنهایی بلند بلند گریه میکنم پاک نمی‌شود... رهبرا پشیمانم که همیشه برایم آقای خامنه‌ای بودی تا امام خامنه‌ای مرا ببخش جان‌فدای ایران...

رهبر خون انتقام ایران تاریخ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

http://t.me/BChatPlusBot?start=Amir7621 یه چلنج بریم؟ چند کلمه بهم بدید باهاش یه پاراگراف ادبی بنویسم...

داستان خونخواهی هم شده مثل وعده وعید زمان انتخابات خَرشون که از پل گذشت کمی داغ مردم فروکش کرد برگشتند سر اهمال کاری همیشگی خودشون ولی هیهات که داغ شهادت امام دمی آرام بگیره