امیر نوشت :)
Open in Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Show moreIran141 927The category is not specified
268
Subscribers
-324 hours
-47 days
+730 days
Posts Archive
269
گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر
گفتم آری، خود نمیدانی که زیبایی چقدر!
در میان دوستداران تا غریبم دید گفت:
دورهگرد آشنا! دور و بر مایی چقدر!
ای دل عاشق که پای انتظارش سوختی
هیچکس در انتظارت نیست، تنهایی چقدر
عاشقی از داغ غیرت مرد و با خونش نوشت
دل نمیبندی ولی محبوب دلهایی چقدر
آتش دوری مرا سوزاند، ای روز وصال
بیش از این طاقت ندارم، دیر میآیی چقدر...
#سجاد_سامانی
269
تصویر رویایی عشق!
شب عروسی یک نکتهای توجهم را جلب کرد.
غرب سالها به واسطه «تایتانیک» و «لالالند» و «سیندرلا» و کلاً از اساس سینما، همهجور تهاجم فرهنگی که نه، همه مدل تجاوز فرهنگی به ایران و اسلام کرده. و خب، اساساً قشر هُرهُریمسلکی که اسم باستانگرا و ملیگرا روی خود گذاشته، به دنبال زندگی فرنگی در زندگی ایرونی میگردد.
حالا داستان چیست؟
شب عروسی، اواخر شب هوا سرد شد. دیدم یک خانم لباس مجلسی کاملاً بازی پوشیده بود در واقع لباس مجلسی که در اگر کمی هالیوود را بدون سانسور دیده باشید کاملا برایتان آشناست. هوا که به سردی رفت، اواخر مراسم همسرش کتاش را درآورد و روی دوش همسرش انداخت. چند پسری که جلو من نشسته بودند، آه حسرتی کشیدند. و اگر از «بلوتوث کانکشن» ذهن پسرها خبر داشته باشید، میدانید میدانیم در سر همنوعمان چه میگذرد.
هرکدام از ما یک تصور رؤیایی از لحظات عاشقانه و لحظات موفقیت زندگیمان داریم. مثلاً من همیشه تصویر رؤیایی رتبه یک کنکور شدن را در ذهنم داشتهام، یا همیشه یک تصویرسازی از لحظه قهرمان شدن در یک مسابقه والیبال، موقع خواب در ذهنم نقش میبندد.
و خب، سینمای غرب باعث شده تصویر رؤیایی ما از خودمان، تصویر رؤیایی غربی باشد.
حتی در عین شیعه بودن، تصویرمان از لحظه رؤیایی عشق، تصویر مردی است که در یک کلاب شبانه، کتاش را روی دوش همسر مو بلوندش میاندازد.
تصویر رؤیایی ما از عشق، تصویر زال و رودابه نیست؛ تصویر خسرو و شیرین و لیلی و مجنون و عشقِ حدومرزدار ادبیات فارسی هم نیست.
در واقع تصویر ما از عشق تصویر کازابلانکا و تایتانیک و برباد رفته است...
و سالهاست غرب، در قالب سینمایی که قرار بوده چند ساعتی سرگرمی و حال خوش برایمان بسازند، آرامآرام تصویر خودش از عشق، موفقیت، خانواده و زندگی را در ناخودآگاه ما ساخت...
حال چشمتان را ببندید ببینید تصویر رویایی شما از عشق، عشق مولا به حضرت زهرا است یا عشق جک به رُز !...
269
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاقترم یا تو به من؟
زندهام بیتو همین قدر که دارم نفسی
از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن
بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست
این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن
وای بر من که در این بازی بی سود و زیان
پیش پیمان شکنی چون تو شدم عهدشکن
باز با گریه به آغوش تو بر میگردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن
تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است
ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن
#فاضل_نظری
269
عمری ازمعصیت شرک مبرا بودم، در نماز آمدی و غرق گناهم کردی...
آنچه از تو گله دارم به همین مصرع شعر حیف این عمر؛ نگارا که تباهم کردی!..
من که عمریست دگر کاسه صبرم شده پر، تو چرا آمدی و چشم به راهم کردی؟
#انیس_اصولی
269
کت و شلوار!
امشب عروسی دخترخاله مادرم است... پایم را توی یک کفش کرده بودم؛ چون مختلط است، شرکت نمیکنم. با زور و ضرب و تماس مکرر مادر و پدرم راضی شدم برای عوض شدن حالوهوایم عروسی را برویم، ولی با پدرم خیلی عقبتر بنشینیم و سریع، بعد از شام هم مراسم را ترک کنیم...
سراغ کمد لباسی که رفتم، ذوق پوشیدن کتوشلوار را نداشتم، ولی خب دیدم این کت جز عروسی جای دیگر قابلیت استفاده ندارد.
کتوشلوارم را پوشیدم، منتظر تماس مادرم شدم تا پایین، توی مجتمع، سوار ماشین شوم و راهی تالار شویم.
مادرم که زنگ زد، رفتم توی محوطه مجتمع و دیدم خبری از ماشین نیست.
دوباره تماس گرفتم. مادرم گفت: «توی پمپبنزین گیر کردیم، بیا سر خیابان.»
سر خیابان هم خبری نبود.
لب خیابان ایستادم، منتظر، با آن کتوشلوار و کراوات خیلی جیغ بودم.
سرم را کردم توی گوشم تا حواسم را پرت کنم.
صدای بوق شنیدم، سرم را بالا آوردم؛ خبری از پدرم نبود.
دوباره صدای همان بوق... دوباره سرم را بالا آوردم. یک Fidelity سفید بود با یک خانم حدود ۵۰ ۵۵ ساله.
با اینکه به نسبت سنشان بالا بود، حسابی بهخودش رسیده بود؛ موی طلایی و آرایش غلیظ، با شال قرمزی که حکم شالگردن داشت.
ـ ببخشید آقاپسر، بیمارستان کدام سمت است؟
+ آن سمت خیابان مستقیم، خانم.
ـ وای، اصلاً اینجا رو بلد نیستم.
ـ اگر مشکلی نیست، میتونید تا یک جایی همراهم بیاید، بعدش دوباره میرسونمتون هر جایی میخواید برید.
+ نه، ببخشید خانم، دارم میرم عروسی.
+ راهی نیست؛ همین مسیر رو دور بزنید، یکم با پل فاصله داره.
وقتی سوار ماشین شدم، ماجرا را برای خانواده شرح دادم...هیچی دیگر؛ الان نیمساعتی است سوژه خنده خانوادهام...
269
تفأل امشب به حضرت #حافظ
منم که گوشه ميخانه خانقاه من است
دعای پير مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است
غرض ز مسجد و ميخانهام وصال شماست
جز اين خيال ندارم خدا گواه من است
مگر به تيغ اجل خيمه برکنم ور نی
رميدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر اين آستان نهادم روی
فراز مسند خورشيد تکيه گاه من است
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناه من است
269
دوات!
یک اصطلاح هست: اگر بچه گردو باشد، نوه مغز گردو است... حقیقتاً دوات برای من مثل مغز گردو بود. داستان از آنجایی شروع شد که یک مدت هرکسی را در حوزه میدیدم یا جذب ویژ میشد، یک ذوق در هنر یا ادبیات داشت. اصلاً باب شده بود توی اتاق ۹۴۲ شب شعر داشتیم... آن هم چه شب شعرهایی.
ویژ ستونهای مختلفی داشت؛ از ویژتوییت و هَویژ و از دانشگاه چهخبر و پِیجور که هرکدام مخصوص یک نوشته با فرم خاص بود. یکی از این ستونها ویژشعر بود و یک ستون هم ویژنوشت. ویژنوشت با داستان و خاطره دانشجویی پر میشد و ویژشعر هم با اشعار رفقای دانشجو. آن بازه ۷ الی ۸ شاعر خوب توی ویژ داشتیم و حقیقتاً ویژ ظرفیت پوشش همه آثارشان را نداشت. اینگونه شد که ایده یک نشریه ادبی به ذهنم رسید.
آن زمان اشعار دکتر اسلامی توی دانشگاه به شدت بولد بود و واقعاً هم از نظر فرم و عروض و قافیه و محتوا به شدت جلو بود.
با دکتر حیدری، مسئول ادبی هنری آن زمان حوزه که یَد طولایی در شعر و هنر داشت و خودش هم سابقه بازیگری تئاتر داشت، در مورد ایدهام صحبت کردم. محسن اول کمی مقاومت کرد، ولی بعد قبول کرد مدیرمسئولی نشریه را قبول کند. سمت خواهران هم با کمفروغتر شدن خانم رئیسی، سرکارخانم عارف یک قسمت بزرگ از کارهای ویژ را انجام میدادند.
توی جلسه، خانم عارف که به تازگی داستانشان در مسابقه داستاننویسی دانشگاه رتبه برتر شده بود، قبول کردند صاحب امتیاز نشریه شوند و امیرمهدی هم سردبیری نشریه قبول کرد. ابتدا ایدهام این بود مبنا شعر و داستان باشد، ولی بچهها اصرار داشتند نیاز نیست محدود کنیم و میتوانیم وارد حیطه هنری هم شویم؛ پس سینما و تئاتر را هم به سرفصلها اضافه کردیم و دوات به یک مجله کامل ادبی هنری تبدیل شد.
هر کدام از سرفصلها سردبیر خودش را داشت.
راستی، جانشین وقت حوزه، پویا امرایی، را گذاشتیم سردبیر سینما. به روحیه پویا نمیخورد تا این حد انسان هنری باشد، ولی خب روزانه کانال دیلیاش را میخواندم و مات و مبهوت خروار خروار ذوق هنری بودم که زیر پوشش انقلابیگری قایم شده بود.
سردبیر شعر دکتر اسلامی و سردبیر داستان سرکار خانم عارف و سردبیر تئاتر با برادر محسن.
شماره اول را بعد از دوهفته جمع کردیم و آقای بلادی که بعد از مدتها دوری از معاونت فرهنگی، با اصرار خانم هوشمندی به معاونت برگشته بودند، در مورد طرح کار صحبت کردم... شدت استقبال آقای بلادی از کار اعجابانگیز بود؛ انگار نه به عنوان یک پیمانکار خارج از دانشگاه که عضوی از تیم ما بودند و با ذوق و سلیقه فراوان مجله را طراحی کردند. و در نهایت، شماره یک نشریه اعجابانگیز بود. در وهله اول فرم بصری درجه یک و در ادامه محتوا اینقدر خوب درآمده بود که ۲۴ ساعت بعد رئیس دانشگاه سراغ نشریه را گرفته بودند که آیا این مجله کار دانشجو است!
حاج عباس برای مجله متن تقریظ نوشتند و حتی از چند مسئول عالیرتبه استانی درخواست داشتیم برای ارسال مجله.
تا شماره دوم افتخار داشتم سرمقاله نشریه را نگارش کنم تا بعد علومپایه، با پیشنهاد دکتر حسینی، دوباره به معاونت سیاسی برگشتم و از دوات دور شدم. الان ۷ شماره از نشریه میگذرد و فقط به عنوان یک طرفدار از دور، نظارهگر حرکت فوقالعاده نشریه هستم.
بعد از رفتنم، به همت هیئت سردبیری نشریه، بخش نقاشی و کتاب هم به نشریه اضافه شد. که هر دو بخش را محکم در هر شماره دنبال میکنم.
در شروع، وقتی شماره اول را تمام کردیم و آن همه بازخورد حالخوبکن گرفتیم، یکی از بچههای خودی گفت: چرا الان نشریه؟ مگر نزدیک انتخابات شورای ناظر است!
خیلی دردم گرفت از این حرف. اگر سیلی خورده بودم، اینقدر برایم درد نداشت که شنیدم یک نفر شأن تلاش یک ماه یک تیم ۲۰ نفری را اینگونه نازل پنداشته بود. از آن حرف کمتر از یک سال میگذرد و در تولد یکسالگی دوات، این نشریه رتبه دوم جشنواره تیتر را کسب کرد.
دوات را هیچ وقت در حد نشریه دانشجویی، در حد دانشگاه علومپزشکی ندیدم و هدف هم این نبود. اگر هدف فقط دانشگاه بود، ویژ بود، تلنگر هم بود. هدف یافت یک زبان مشترک برای ارتباط برون از فضای محدود دانشگاهی بود و حقیقتاً هیچ زبانی همهگیرتر از ادبیات برای شکستن حصار دانشگاه پیدا نمیشد.
الان کانال دوات ۵۰۰ ممبر دارد، ولی یک کانال با محتوای به شدت فاخر که میتواند با چند تغییر و تبلیغ کوچک، تعداد اعضای کانال به چند ده کا به صورت لگاریتمی over shot کند.
محسن، برعکس من که به شدت فردمحور بودم، برای دوات چارت نوشت و تیم توانمند ساخت.
خیلی امید دارم دوات به یک برند شناخته شده ادبی تبدیل شود.
همین الان هم اگر ده سال پشت هم جشنواره تیتر برگزار شود، هر ده سال رتبه ۱ تا ۳ را دوات از آن خودش میکند.
دوات یک حرکت متفاوت بود، بالاخره باید زبان مشترکی برای آنهایی که کمی متفاوت از میاندیشند مییافتیم و دوات دقیقاً همان زبان مشترک بود.
