امیر نوشت :)
الذهاب إلى القناة على Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
إظهار المزيدإيران147 534الفئة غير محددة
254
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+207 أيام
+3930 أيام
أرشيف المشاركات
254
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود
پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را
چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس
روشنی می داد مشکین جامه های خویش را
گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش
تا بپوشد خنده های نابجای خویش را
می درخشید از میان تیرگی ها گردنش
چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را
گفته بودم " بعد ازین باید فراموشش کنم"
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را
دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را
اینچه ذوقواضطرابست؟اینچه مشکل حالتیست؟
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
تا به من نزدیک شد، گفتم "سلام ای آشنا"
گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را
کاش بشناسد مرا آن بی وفا دختر "امید"
آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را
#مهدی_اخوان_ثالث
254
ببخشید چند بار مینویسمش
فردا یک امتحان دارم برای بقیه شاید اهمیت خاصی نداشته باشه
ولی برای من تا حدود زیادی جنبه مرگ و زندگی داره
اگر ممکنه باز هم حمد یا آیه الکرسی بخونید برام...
واقعاً نیازمندم
254
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست
که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی ست
چه غم که خلق به حسن تو عیب میگیرند
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست
اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست
شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی ست
کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست
#فاضل_نظری
254
ما از دلگیری روزهایمان
به شب پناه میبردیم،
و از دلتنگیِ شبهایمان،به روز
و اینگونه بود که
تمام جوانیمان
در ناتمام یک انتظار
تمام شد ...
#نرگس_صرافیان
254
یکی از دردناکترین اتفاقات دنیا، که غالباً سهم ما قشرِ رو به پایین است، این است که دلمان جایی گیر میکند که از ما فرسنگها فاصله دارد...
حالا این «جا» میتواند یک شغل باشد، یک مکان، حتی یک کافه یا رستوران... یا حتی یک انسان.
حس میکنم همین شد که هزار هزار داستان و شعر عاشقانه نوشته شد.
اساساً اگر دلِ پسرکِ پایینشهری لابهلای کافههای بالا شهر گیر کند، فقط تحقیر میشود...
از روز اول، پسرِ رعیت را برای دخترِ خان نیافریدهاند... تقدیر فقط بر علیه پسر خواهد چرخید و عذاب بیشتر بیشتر
پسرِ خان، مجنون بود؛ دلش را مانند سنگی پرت کرد جای اشتباهی.
از همین اشتباه، از همین سوءتفاهم، از همین حماقت، از همین دیوانگی،از همین خَریت
نمیدانم اسمش را چه میگذارید...
شاعر و نویسنده و عریضهنویسِ شبانه بیرون آمد.
اوایل ورود به دانشگاه، یکی از رفقا دلش گیر کرد؛ بد هم گیر کرد. ولی هرچه کنکاش میکردم، میدیدم این دو هیچ چیزشان با هم جور نبود.
هیچ چیزززززززز...
وارد جزئیات نمیشوم، چهبسا حدس بزنید.
فکر میکردم هوس است.
گذشت، گذشت و گذشت...
بالاخره راضی شد دست بکشد؛ حالا چهار سال میگذرد و قلابش همچنان همانجاست.
صحبت میکردیم...
جمله آخرش تا مغز استخوانم را سوزاند:
«امیر، حرفت منطقی،
ولی اینها جوابِ دلِ من نیست.»
254
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
#حامد_عسکری
254
خسته شووو.عشق و عاشقی بعد عقده .فردا روز به کسی که باهاش ازدواج کردی باید جواب پس بدی اینا خطاب به کیا بوده و اینا هااا
از ما گفتن 😂😔
#برنامهناشناسپلاس
254
در سرم تکرار تو، شد باعث ویرانگری
من توام! آری تویی با چهرهی غمگین تری
دلخوشی هایم فقط محدود به دیدار توست
دیدنت کافیست حتی در کنار دیگری!!
خوش بهحال من که با یاد تو حالا دلخوشم
خوش بهحال تو که با هرکس به جز من بهتری
کاری از هر التماسم بر نمی آید دگر
آه ای دل؛ میشود از قید این غم بگذری؟
عشق یعنی در حوالیِ خودت هم گم شوی
غربتت را حس کنی در سرزمین مادری
عادل_عالیمنش
#برنامهناشناسپلاس
254
صد جان ما ستاند و به یک بوسه وعده داد
بسیاربخش دلبرِ اندکپذیر ما
در دل به قدر ذره نگنجد خیال غیر
کز مهر او پر است ضمیر منیر ما
#کمال_خجندی
254
Repost from سيد تقى سيدى
خیلی چیزها را نمیشود شعر کرد، غمهایی هست که هیچوقت، هیچکس پیش دیگری از آنها حرفی نزده، واژههایی هست که هنوز برای شرح احوال ما اختراع نشدهاند، بیهوده با هم سخن میگوییم و انتظار فهمیده شدن داریم، آدمیزاد عمیقا تنهاست…
