en
Feedback
PEiCe of Mind.

PEiCe of Mind.

Open in Telegram

نوشتن یعنی یه فرصت به کلمه‌های مرده و نیمه جون . با سرچ vonart می‌تونی کارامو ببینی، پشیمون نمی‌شی . I'm your host, the crazy fucking Gemini . tan:nat . http://t.me/HidenChat_Bot?start=145088322

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
472
Subscribers
-224 hours
-247 days
+6330 days
Posts Archive
لبخندش گرم بود، دستانش سرد. آغوش عمیقی داشت و چشمانش تهی از نور. او را به مهربانی، خون گرمی‌ و محبتش می‌شناختند با اینکه واقعیت چهره‌ی دیگری داشت. بازیگر بااستعدادی بود، احساسات را می‌دانست. دقیق بود و تک‌تک کلمات فیلمنامه‌ را حفظ. برداشت دومی برای او وجود نداشت، در آینده‌‌ی فی‌البداهه‌ی دیگران با دقت قدم برمی‌داشت و به خوبی می‌دانست چه بگوید، چه کاری انجام دهد. دروغی نبود اما صداقتش، طعم پوزخند داشت.

" I’d watch the world burn down Just to see you in the lighting of the embers. nat.

آدم خوب، بد بودن براش سخته شاید حتی نتونه اما آدم بدی که تصمیم گرفته تغییر کنه و خوب باشه می‌تونه هر زمان که خواست بازم بد باشه. درنهایت ذات تغییری نمی‌کنه اما رفتار و انتخاب‌ها چرا و این نکته‌ی جالب ماجرا ست که یکی چقدر می‌تونه واقعا مقاومت کنه و تغییر؟

" گاهی واقعا فقط همینه، نه هیچ چیز دیگه‌ای.

دردهایش چه بودند؟ کلمات تکراریِ او، کدام گوش را لمس کرده بودند؟ انتهای لبخندِ باوقارش برای رسیدن چه کسی، دیگر تاب ایستادن نداشت؟ و چقدر راحت تمام سوال‌هایش ناشناخته ماندند. فراموش کرده بود مسئله‌ای که برای دیگری وجود ندارد، سؤالش کجا بود؟ نه دردی شناخته شد، نه کلمه‌ای شنیده و نه کسی در راه بود. آنها قوی بودنش را شناختند، آرامشش را شنیدند و تنها، بدرقه‌اش کردند.

" وقتی همه چیز رو درون خودت داری زیبا ست و خطرناک. می‌تونی همه چیز باشی و هیچی نباشی، گاهی هم به راحتی عوض شی.
" وقتی همه چیز رو درون خودت داری زیبا ست و خطرناک. می‌تونی همه چیز باشی و هیچی نباشی، گاهی هم به راحتی عوض شی.

و درنهایت باید قبول کرد که عشق ورزیدن و دوست داشتن کسی کار یه آدم ضعیف و نامطمئن نیست، قدرت و شهامت می‌خواد، اما بارها دیدیم که چطور یه عده قدرت‌شون در تکون لب‌ها خلاصه شده.

و امان از وسوسه‌ی شب و اثرِ مستیِ خستگیِ روز. کی می‌دونست که می‌تونیم صادق هم باشیم؟

Me? Obsessed with others? No. I’m just obsessed with my hands. tan.
+1
Me? Obsessed with others? No. I’m just obsessed with my hands.
tan.

'Cause talks turn into sleepless nights And sleepless nights turn into love (turn into love) Love turns into impatience And now we both fucked up (hey, hey) 'Cause we're stuck in the middle of lovers and friends (lovers and friends) And we're losin' every part of the benefits (losing benefits) You hurt me more than I ever knew (than I ever knew) But it's shitty 'cause I'm doin the same to you ...

And could the people understand this? I'm as bruised as a used up canvas I'm awfully nice but I'm cold as ice I've been through hell but I'll be alright People here living it up, I think they're blind I think they're out of their minds Not one of them has had this God's not giving me up, no, I'm just fine It's just a matter of time Though I don't feel my sadness I know it should be there, maybe I'm too tired to care But I'm still fine. tan.

آن‌هایی که زندگی خود را با دیگران مقایسه کردند، در انتها چه شدند؟ کسانی که در خوشبختی‌ِ شیشه‌ایِ خود، لرزان می‌رقصیدند. کسانی که در آتشِ سردِ بدبختی خود، می‌سوختند. همان‌هایی که زندگی‌شان با نگاه به مسیر دیگران می‌رفت و می‌پیچید. کسانی که نه بدبخت‌تر بودند، نه خوشبخت‌تر. همان‌هایی که با توهمی خود ساخته درجا زدند و عادی بودن دردشان را بدون درمان به خورد خود دادند. و آن‌هایی که می‌خواستند فقط زندگی کنند، در انتها چه شدند؟

یکی از قانون‌های زندگیم همیشه این بوده "از زیبایی حرف‌ها لذت ببر اما امیدوار نشو". به اندازه‌ای که بنظر می‌رسه بدبینانه نیست، لازمه و حداقل زندگی رو قشنگ‌تر می‌کنه. بهت یاد می‌ده که چطور صبر کنی و بشناسی.

در زیر سیاهی و سکوتش، دیگر نیازی به پنهان شدن نداشت. انگار تمام آدم‌های شب در تصمیمی همگانی نقاب‌های خود را در گوشه‌ای می‌گذا
+1
در زیر سیاهی و سکوتش، دیگر نیازی به پنهان شدن نداشت. انگار تمام آدم‌های شب در تصمیمی همگانی نقاب‌های خود را در گوشه‌ای می‌گذاشتند و برای ساعتی خود می‌شدند. آن سکوتِ خاطره‌انگیز، دلیل خوبی برای آرام گرفتن‌شان بود‌. برای شنیدن حرف‌هایشان از زبان دیگری، برای شجاع بودن، شکستن، برای نفس کشیدن. و شب برای کسانی ست، با لبخندهای یکسان. tan:nat

+1
" می‌تونم تا آخر عمرم فقط به ایان و هالزی گوش بدم بدون اینکه خسته بشم.

" بعد نوشتن اون، با این توی گالریم مواجه شدم..
" بعد نوشتن اون، با این توی گالریم مواجه شدم..

بدی به خوبی معنا می‌ده. سیاهی، روشنایی رو به چشم میاره. تنفر، عشق رو عزیز می‌کنه. درد به شادی ارزش می‌ده و این رسم روزگار، فقط با تلخی شیرین می‌شه.

همیشه برای خودش چند نفر بود. جای دیگران خالی بود اما کاری ناتمام نمی‌ماند. حضور گرم؟ حامی؟ همان دستی که دست لرزان دیگر را در آغوش گرفته بود. در جسم کوچکش دیگر جایی برای تنهایی وجود نداشت. زندگی‌های زیادی به چشم می‌خورد و او خسته از زندگی بود. خسته از چند تن بودن، خسته از همه چیز شدن. اما کدام را رها می‌کرد؟ کجا را خالی می‌کرد؟ مگر می‌شود آدم خودش را رها کند؟

سال‌ها پیش نوشته بود "زندگی مثل یه قهوه ست و قهوه، قهوه نیست اگه تلخ نباشه" و الان؟ دوست داشت مقداری شکر بهش اضافه کنه و این حاصل رشد و بلوغِ زیبا و باارزشیه که قیمتش از توانش خارج بود اما غیرممکن، نه.

خود را لابه‌لای تمام جمله‌هایی که در آن اثری از "من" نداشت، به جا گذاشتم و چه زیبا مرا به دیگران نشان دادند، بی آنکه بدانند. مطمئنم روزی به جای ضمیرهای دیگر، برای یک نفر از "من" خواهم گفت. اما نه امروز، فردا یا روزهای بعد.