PEiCe of Mind.
Open in Telegram
نوشتن یعنی یه فرصت به کلمههای مرده و نیمه جون . با سرچ vonart میتونی کارامو ببینی، پشیمون نمیشی . I'm your host, the crazy fucking Gemini . tan:nat . http://t.me/HidenChat_Bot?start=145088322
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
472
Subscribers
-224 hours
-247 days
+6330 days
Posts Archive
سالها پیش نوشته بود "زندگی مثل یه قهوه ست و قهوه، قهوه نیست اگه تلخ نباشه" و الان؟ دوست داشت مقداری شکر بهش اضافه کنه و این حاصل رشد و بلوغِ زیبا و باارزشیه که قیمتش از توانش خارج بود اما غیرممکن، نه.
خود را لابهلای تمام جملههایی که در آن اثری از "من" نداشت، به جا گذاشتم و چه زیبا مرا به دیگران نشان دادند، بی آنکه بدانند. مطمئنم روزی به جای ضمیرهای دیگر، برای یک نفر از "من" خواهم گفت. اما نه امروز، فردا یا روزهای بعد.
گاهی هم نفر سوم روابطمان شخص نیست، بلکه زندگی ست.
همان زندگی که به ساز خود میزند و تو را میرقصاند.
نه ملایم است، نه راحت میگیرد، بلکه با سرعت به جلو میرود.
چنان غرقش میشوی که عشق که سهل است، خود را هم فراموش میکنی.
گاهی هم نفر سوم روابطمان شخص نیست، بلکه زندگی ست.
و گاهی چقدر به کمی مکث نیاز داریم.
که ببینی تو را به کدام راه و بیراه آورده است؟
کمی استراحت برای دوباره خود شدن، اندکی زنده بودن.
نفسی تازه کردن میان تمام راه رفتن، تلو خوردن و دويدنها.
و گاهی هم زندگی، زندگی را از ما میگیرد.
" بالا ابری، پایین آروم و وسط یه رگه از نور. یه جور آرامش ناآرومی داره، اما نه اونقدر متزلزل و شکننده. ملایم نیست ولی واقعیه و شاید ابری باشه اما میدونی همه چی خوبه. چون باد، هنوز آرومه.
von.
ولی یه جوری گوش همهی ما از این من شنیدنهای آدما پره، که فقط یک منِ دیگه با بالا آوردن فاصله داره.
صدایی در سرش خندید. "مگر دیوانهای که با خودت حرف میزنی؟"
تعجب کرد. دیگران او را برای دیوانه بودن زیادی عاقل میدانستند.
شاید هم عاقلان واقعی، همان دیوانگان بودند.
+1
" Whether you spend today laughing or crying, tomorrow will come just the same. In which case we should laugh. Don't you think? -Dabi.nat.
شناخت یه نظر شخصیه، یه خیال، یه تصور و آدما هیچ وقت نمیتونن همدیگه رو بشناسن.
چیزی که اونا نیاز دارن یاد گرفتن همدیگه ست و یاد گرفتن، چیزیه که دو نفر رو درگیر هم میکنه.
برای او زیباترین حالت عاشقی آن بود که از دوستی به عشق میرسید.
کسی که نمیتوانست با او دوست شود، به بخشی از اعماق درونش برسد و حتی مکالمهای داشته باشد، چطور میخواهد شریک عاطفیش باشد؟
مگر جز این است که دوستی به تفاهم، کنار آمدن، درک کردن، همسو بودن و هزار و یک چیز دیگر برمیگردد؟
چطور میشود بخواهی، اما نتوانی شانه به شانهاش راه بروی؟
چطور میشود عاشق بود، اما دوست نه؟
Tell me that you'll never let go
Don't go even when the sun drops low
So low when the summer turns to snow
So cold promise me you'll never let go
Tell me that you'll never let go
Don't go you're the only place called home
I know if I ever lose control
Just hold onto me and never let go
آیا عجیبتر از موجود آدم هم داریم؟
صداقت را از دیگران که هیچ حتی از خودش هم دریغ میکند.
دو دست دیگر نیز قرض میگیرد و خود را با چشمانی مست و لبانی تلخ در باتلاقی رویایی فرو میکند.
با خودش جنگ به راه میاندازد و برای پیروزیاش دعا میکند.
عجیب نیست که به جای آرام کردن خود، او را تنها رها میکند؟
کسی که حتی پیش خود جایی ندارد، از آغوش کدام آدم رویایش را میطلبد؟
