en
Feedback
PEiCe of Mind.

PEiCe of Mind.

Open in Telegram

نوشتن یعنی یه فرصت به کلمه‌های مرده و نیمه جون . با سرچ vonart می‌تونی کارامو ببینی، پشیمون نمی‌شی . I'm your host, the crazy fucking Gemini . tan:nat . http://t.me/HidenChat_Bot?start=145088322

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
474
Subscribers
-524 hours
-167 days
+6530 days
Posts Archive
photo content

چند وقت پیش به یکی گفتم "پتانسیل خیلی خوبی می‌بینم اما صرف داشتن پتانسیل کافی نیست." اینکه با وسوسه‌ی جذاب پتانسیل، آینده‌ خوب و فانتزی‌ها کور نشی و الانت رو فدای احتمالات نکنی، اینکه بفهمی دقیقا از کجا به بعد توی یه دایره گیر افتادی و بتونی نقطه پایانی براش بسازی، از طرفی هم به قضاوتت اعتماد داشته باشی همون چیزیه که درنهایت به زیبایی نجاتت میده.

" صدای گیتار این بزرگوار..

عزیزش را از دست داده بود اما سوگواری اصلی، همچنان برای شخصی بود که حتی ثانیه‌ای برای او نبود. عزیزش را فراموش کرده بود اما آن شخص، خودش که هیچ حتی صدایش هم از یاد نمی‌رفت. عزیزش را ترک کرده بود اما، چگونه می‌توان شخصی را ترک کرد که حتی در کنارش نبود؟ کدام بودن را می‌توانست به نبودن بدل کند؟ چگونه ردپای روحی که از خیالِ ساخته شده‌ی او باقی مانده بود، حتی جای آثار عزیزش را هم گرفته بود؟ آن شخص، امان از آن شخص. مقصدی بود که حتی آغازی هم نداشت.

شاید هم نخستين بار، نور را در یافتن خود دیدم. آن هنگام که به دنیای سایه‌ها پا گذاشته بودم. vonat.
شاید هم نخستين بار، نور را در یافتن خود دیدم. آن هنگام که به دنیای سایه‌ها پا گذاشته بودم.
vonat.

Peace or Piece? maybe both.

تصور کنین یکی یه چیزی پرت می‌کنه و می‌شکنه بعد برمی‌گرده به شما میگه "چرا گذاشتی بندازمش؟" حالا اگه دستشم ببره میگه "چرا گذاشتی بندازمش که الان دستمو ببره؟" که عموما در انتها یه "بهم اهمیت نمیدی" هم اضافه می‌کنن. وقتی میگم موجود آدم جالبه یعنی واقعا جالبه.

" کنجکاوم بدونم آدم‌ها تا چه اندازه به خودشون اعتماد و تکیه دارن؟ آیا می‌تونن بدون ترس و نگرانی خودشونو به دست‌ سقوط بسپارن و خیال راحتی داشته باشن که یک "خود" درنهایت نجات‌شون میده؟ یا هنوز وقتی بخاطر خودشون یا دیگران گرفتار سقوط شدن، حنجره‌هاشون رو برای کمک پاره می‌کنن؟

" جایی در میان آن دو، تضادی بین من و خود. دلی پژمرده، در میان روحی بلندپرواز و آزادی‌ خواه. و اما کدام بود؟ هر دو یا هیچ کدام
" جایی در میان آن دو، تضادی بین من و خود. دلی پژمرده، در میان روحی بلندپرواز و آزادی‌ خواه. و اما کدام بود؟ هر دو یا هیچ کدام؟ شاید همه چیز در میان نبودن، بود. tan:nat

بی آنکه چیزی بگویند او را با شمعی روشن تنها گذاشته بودند. چه کار باید می‌کرد؟ هدف چه بود؟ مراقبت، کشف یا بقا؟ غریزه‌اش از مراقب می‌گفت. اما دانشش، جز به هر قیمتی روشن نگه‌ داشتن، مگر چه بود؟ تمام خود را پایش گذاشت. جسمی زخم خورده، آزرده، سرد و باران دیده. اما شمع خاموش شد و تمام فداکاری‌های بزرگش، کوچک. فردی به او نزدیک شد، بی‌صدا کبریتی کنارش گذاشت. جرقه‌ای از امید بود اما آرزو می‌کرد ای کاش در زیر آن نور نمی‌دید، که چگونه او تنها نبود اما تنها بود و اشکالی نداشت اگر آن شمع خاموش می‌شد، اگر کبریتی در کنارش می‌گذاشتند، اگر از ابتدا می‌گفتند، اگر یاد نمی‌گرفت و یاد می‌دادند.

1|2 - Lust For Life - Lana Del Rey The Weeknd (320).mp310.27 MB

"von, which is Icelandic for "hope.

photo content

photo content

photo content

" بازگشتم همیشه به سوی نوشته‌های قدیمیه، همون جایی که انگار منِ گذشته برای آینده‌اش نوشته، همون منی که بدون دونستن چیزی به راحتی همه چیزو فهمیده.

در بین آن هیاهو، آن فاصله‌ها یک احتمال سرخ رنگ، رشته‌ای از اتفاق پیوند دو تن بیگانه، نگاهی از اشتیاق چه زیبا گره می‌زند، دست زمان. در آن سو، برای عده‌ای دیگر اما کجا بود آن دست زمان؟ فاصله‌ای نبود، شاید یک دیوار دیواری از زمان، از جنس یک آوار کجا بود آن دست زمان؟ در یک مکان، در یک هوا کجا رفت آن احتمالِ اتفاق؟ چه آمد بر سر آن امیدِ بی‌قرار؟ نه نگاهی، نه سایه‌ای، نه عطری، همه چیز بر باد اتفاقی دیدنش، در یاد نقشه‌ی هم کلام شدنش، بر آب عجب نشانه‌ای که او نخواهد شد، یار.

چشم‌ها و چشم‌ها. vonat.
+2
چشم‌ها و چشم‌ها.
vonat.

" یک در هزار، شبی اومده سراغت که عمیق رفتی تو فاز افسردگی و فروپاشی روانی، همون موقع دوستت بدون اطلاع این آهنگو برات میفرسته و بهت یادآوری میشه تو بهتر از این حرفایی باید خودتو جمع و جور کنی، زانوی غم بهت نمیاد‌.

حتی درباره‌ی فکرهایش هم فکر می‌کرد. از خود می‌پرسید " آیا رویه‌ی درستی را در پیش گرفته‌ام یا بر پایه‌ی حسی بی‌حساب و کتاب می‌تازم؟ " انسان جالبی بود، می‌توانست در نقطه‌ای بایستد، افکارش را قضاوت و رام کند و نیازی به تذکر خصمانه یا به ظاهر دلسوزانه‌ی کسی نداشت. به خوبی می‌دانست که هر آدمی تا چه حد در برابر خود ساده و احمق است و می‌تواند بزرگترین کلاه را خودش سر خود بگذارد. پس حتی درباره‌ی فکرهایش هم فکر می‌کرد.