باد بوی خاک باران خورده میآرد
Open in Telegram
نقاشی هام پین هستن بچه ها🤗📌
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
193
Subscribers
-124 hours
+17 days
-330 days
Posts Archive
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد
خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم
با بر افروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست
ما بیتو خستهایم تو بیما چگونهای
عالم به توست قائم تو در چه عالمی
تنها به توست زنده تو تنها چگونهای
مولانا
Repost from متانویا*
تو سنی هستم که برام مهمه با آدمهایی در ارتباط باشم که تهموندهی امیدم رو ازم نگیرن :)
بهم اضطراب ندن ؛
حسادت نداشته باشن ؛
مقایسه نکنن ؛
هدفمند باشن ؛
"من بهم ثابت شده وقتی رابطههات درست باشه ، همه چی سر جای خودش اتفاق میوفته"
آه...! که میزند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو میکشد کمان!
هیچوقت قرار نبود چشمهایش رو بخونم
چون فکر میکردم از فیلمی نوشته شده که قبلا دیدم و دوستش نداشتم
الان میبینم اسم فیلمه "راز چشم هایش" بوده😂
بهرحال خوشحالم دارم میخونم خیلی قشنگه🪐
Repost from One Day,One Point
دوما این روزا دارم این رو درک میکنم که هیچ احساسی بد نیست! هیچ حسی در ذات مخرب نیست. میتونی خشم رو بذاری جای درستش و بشه انگیزهت. میتونی غم رو بکنی سوخت موتورت به جای آتیش جونت. میتونی نفرت رو به جای فرار، توی پرواز به کار بگیری. میتونی استیصال رو به جای نشستن، در بههردری زدن به کار بگیری. میتونی ظلم رو به جای تاریکی، زمینهای کنی برای درخشیدن نور. میتونی تنهایی رو از خلوت به حضور دنج یک محبوب تبدیل کنی. میتونی همه زورت رو به جای جنگیدن، بذاری سر پذیرش و ساختن راه جدید. این روزا میفهمم سگ، سگه! واقواق میکنه. نمیشه ازش توقع صدای قناری داشت. اگر باهاش بجنگی تا برات بخونه، زخمی میشی. باید اونو به عنوان سگ نگهبانت به کار بگیری تا کسی قناریهات رو نبره. پذیرش اینجوریه. پذیرش یعنی از سگ، توقع صدای قناری نداشتن.
همسایه کناریم،
غمگینم می کند.
زن و شوهر صبح زود بیدار می شوند،
می روند سر کار،
عصر باز می گردند .
یک پسر و یک دختر دارند.
ساعت 9 شب،
همه چراغهای خانه خاموش است.
فردا صبح نیز زود بیدار می شوند،
سر کار می روند،
عصر باز می گردند، ساعت 9،
خاموشی...
همسایه کناریم،
غمگینم می کند...
آدمهای خوبی هستند، دوستشان دارم.
اما حس می کنم در حال غرق شدن اند،
و نمی توانم کمکشان کنم.
گذرانِ زندگی می کنند.
بی خانمان نیستند.
اما بهای گزافی می پردازند.
گاهی در میانه روز،
به خانه شان می نگرم،
و خانه نگاهم می کند،
خانه،
می گرید،
می توانم حس کنم.
همسایه کناری غمگینم میکند...
وقتی استاد میگه هرجارو یاد نگرفتی مهم نیست، این قسمتو خوب بلد باش... و اون قسمت همیشه بدقلق ترین و طولانی ترین بخش جزوست و خودت میخواستی حذفش کنی🫠
قدرت تمرکزم بعد دانشگاه🫴🏻
خانومای نقاشی پله دوست ندارن
از نرده میکشن بالا🙂↔️
