Belqis novels
Open in Telegram
" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز بهجز جمعهها 📌 از بخش پین چنل میتونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارتگذاری: زیر سایههای آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفتوگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
962
Subscribers
+924 hours
-37 days
+34130 days
Posts Archive
بچهها اگه دلــتون خواست گپ، چنل رو داشته باشیـــد؛ از قسمت پــروفایل چنل، مےتونید وارد بشید🗣
اون یه مرد وسواسی و کنترلگر بود🔥؛ با ذهنی تاریک و فانتزیهایی که هیچ شباهتی به آدمهای عادی نداشت🧠💦. منم یه دختر عصبیِ شهرستانی بودم که از مردای کنترلگر متنفر بود 🚸و حاضر نبود زیر بار حرف هیچکس بره. همهچیز طوری بود که انگار قرار بود از هم فرار کنیم، ولی هارون کاری با زندگیم کرد که راه فراری برام نذاشت❌️😔. اون بلایی سر خانوادم آورد که دیگه انتخابی نداشتم💔؛ یا باید میایستادم و همهچیز رو از دست میدادم، یا سرم رو پایین میانداختم و جلوی مردی که ازش بیزار بودم، شکست رو قبول میکردم.💥
⛔️بـــزن روش تا بخونے↶
داستــــــان من و هآرون🥵💦
اون یه مرد وسواسی و کنترلگر بود🔥؛ با ذهنی تاریک و فانتزیهایی که هیچ شباهتی به آدمهای عادی نداشت🧠💦. منم یه دختر عصبیِ شهرستانی بودم که از مردای کنترلگر متنفر بود 🚸و حاضر نبود زیر بار حرف هیچکس بره. همهچیز طوری بود که انگار قرار بود از هم فرار کنیم، ولی هارون کاری با زندگیم کرد که راه فراری برام نذاشت❌️😔. اون بلایی سر خانوادم آورد که دیگه انتخابی نداشتم💔؛ یا باید میایستادم و همهچیز رو از دست میدادم، یا سرم رو پایین میانداختم و جلوی مردی که ازش بیزار بودم، شکست رو قبول میکردم.💥
⛔️بـــزن روش تا بخونے↶
داستــــــان من و هآرون🥵💦
اون یه مرد وسواسی و کنترلگر بود؛ با ذهنی تاریک و فانتزیهایی که هیچ شباهتی به آدمهای عادی نداشت. منم یه دختر عصبیِ شهرستانی بودم که از مردای کنترلگر متنفر بود و حاضر نبود زیر بار حرف هیچکس بره. همهچیز طوری بود که انگار قرار بود از هم فرار کنیم، هارون کاری با زندگیم کرد که راه فراری برام نذاشت. اون بلایی سر خانوادم آورد که دیگه انتخابی نداشتم؛ یا باید میایستادم و همهچیز رو از دست میدادم، یا سرم رو پایین میانداختم و جلوی مردی که ازش بیزار بودم، شکست رو قبول میکردم.
+1
🕷من هیــچ وقت یه مرد کنترلگر انتخابم نبوده‼️
مےپرسے چرا؟! 🦩
💥همیشه یه شروع خوب، تضمینکنندهی یه پایان خوب نیست. داستان من از جایی شروع شد که تو دام مردی افتادم که برای همه شبیه یه فرشته بود؛ 👺مردی که همه از آقایی، وقار و متانتش حرف میزدن، اما هیچکس جز من از ذهن تاریک و وسواسگونهاش خبر نداشت. هارون آرومآروم دورم حصار کشید و وقتی به خودم اومدم، تو چنگالش گرفتار شده بودم؛🔥 جایی که دیگه راهی برای فرار باقی نمونده بود.⛔️حالا باید تنهایی خودمو از دستش نجات بدم، بزن روی لینک تا ادامه داستان رو بخونی💦↶ https://t.me/+di73gPsoj-lhNmM0
Repost from N/a
صدای نفس های خشمگینش کنار گوشم بی شباهت به سمفونی مرگ نبود
گویی سور اسرافیل در صدای نفس هایش بود
خشم و نزدیکیش دارد تمام تنم را میسوزاند
فاصله میگیرد که قبل از آنکه نفس از سینه م خارج شود با تمام قدرت برق سیلی به سمت راست صورتم مینشیند
و فریادش تمام تار وپودم را میلرزاند:
-منو چی فرض کردی؟
سکوت میکنم که موهایم در چنگش اسیر میشود
برگه کوچک سفید رنگ در دست دیگرش مچاله میشود و فریاد میکشد
-تا کی میخواستی قایمش کنی؟
جواب که نمیدهم موهایم بیشتر از ریشه کشیده میشود و کنار گوشم میغرد:
-قرار نبود بهم بگی نه؟
تمام جراتم را جمع میکنم و در چشمانش زل میزنم :
-اره قرار نبود
https://t.me/+E-IW1ChfPaIzZTE0
7پاک
Repost from N/a
وی ای پی رمانهای عاشقانه با قلم قوی در پوشه ی زیر😱
لینکشو قایمکی برداشتم تیز عضو شو لینکو منقضی کنم😭🏃♀
https://t.me/addlist/nO6WXsJ216NiNTJk
https://t.me/addlist/nO6WXsJ216NiNTJk
10صبح پاک