اَدِنچیل
Open in Telegram
اینجا بعد تاریک زندگی جریان داره در کنار روزنه های امید. . . . . http://t.me/BluChtBot?start=Adenchil
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
192
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-830 days
Posts Archive
192
Repost from دو در یک
ما فعال سیاسی یا سیاسینویس نیستیم. ما همچنان روزمره مینویسیم فقط این روزها روزمرهمان شده جنگ و جسد و انقلاب. یعنی مثلاً من کار کردنم سیاسیست. باشگاه رفتنم سیاسیست. درس خواندنم سیاسیست. ما هرگز فراموش نمیکنیم هر کدام ما یک زندانی سیاسی یا کشتهشدهٔ بالقوه هستیم.
: شایان توجه هستم.
192
تو مراسم یادوارهٔ جگرگوشههای مشهدِ عزیزمون، وقتی مردم شعار میدن، یه مادربزرگ اینورِ دوربین دعا میکنه که: «باشین، خوبی رو ببینین.»
الهی آمین مادر، الهی آمین.
192
Repost from دومنیکو
علیمحمد صادقی ۲ سال سن داشت. ملینا اسدی ۳ سال سن داشت. بهار حسینی ۳ سال داشت. بهار سیفی ۳ سال سن داشت. آنیلا ابوطالبیان ۸ سال سن داشت. امیرعلی نوریزاده ۹ سال سن داشت. کیان پیرفلک ۱۰ سال داشت. حذیفه زرگر ۱۱ سال سن داشت. طاها هوشیار ۱۲ سال سن داشت. ابوالفضل وحیدی ۱۳ سال سن داشت. سام صحبتزاده ۱۴ سال سن داشت. آرنیکا دباغ ۱۵ سال سن داشت. مصطفی فلاحی ۱۵ سال سن داشت. آروین مرادی ۱۵ سال سن داشت. علیرضا صیدی ۱۶ سال سن داشت. محمدرضا کرمی ۱۶ سال سن داشت. رضا قنبری ۱۷ سال سن داشت. رسول کدیوریان ۱۷ سال سن داشت. و صدها کودک دیگه که جا آنها را کشت.
192
Repost from Nyctophile
حسی که این شرقی ها به شیر دره ی پنج شیر دارند را شمالی ها به گیله مرد دارند و جنوبی ها به شیر محمد و تنگسیر! لرها میگویند عقاب بر فراز زاگرس پرواز کند باید پرهایش را باج دهد و ترک ها میگویند خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم!
درونم را که جستجو میکنم همیشه فریاد میزنم کسی اینجا هست؟ سکوتی که جواب میشنوم وحشتناک است. حتی پژواکی نیز به گوش نمیرسد. من که پرآو و شاهو و شاه نشین و دالاخانی را، بیستون و دالاهو را چون خانه ی پدری مقدس میشمارم و عادت دارم فریاد هل من ناصر ینصری را پژواک بشنوم، هنگامی که به خلوتگاه درونم میرسم فریادهایم بی جواب میمانند... . آنقدر ساکت و خاموش که میترسم.
آنجا که میرسم با خود آهی میکشم که کاش متولد این زمانه نبودم. کاش در جنگل با میرزا میمردم، کاش انگلیسی ها در تنگستان سینه ام را میدریدند، ای کاش سوار بر اسب با احمد شاه مسعود میتاختم و همان حوالی پنج شیر به گلوله میبستندم. لحظه ای فکرش را بکنید: کاش آنجا که ایران به اندازه ی تبریز کوچک شد و تبریز بازهم ایران شد کاش همان حوالی با هرچه که قرار است آزادی و آرامش کودکانی که در این سرزمین به دنیا می آیند را بگیرد میجنگیدم و رسالت انسان بودنم را بجا می آوردم. از جنگ بیزارم. اما کاش نامم باکری بود. چه روزها که به افسانه های باکری ها غبطه نمیخورم... .
اما امروز این منم. پژواکی به گوش نمیرسد.
داستانی هست که میگوید ایرانیها تمام مرگها را تجربه کرده اند: تک تک و جمعی اعدام شده اند. از سرما و گرسنگی مرده اند ولی هیچگاه جایی نوشته نشده که یک ایرانی از ترس مرده باشد.
اگر هنوز هم ذره ای امید به انسانیت دارید تمام مرگها را تجربه کنید، حتی از ترس هم بمیرید! ولی شما را به شیرینی آزادی و حلاوت عدالت قسم که در ناامیدی نمیرید.
شیر پنج شیر خودتان باشید.
192
امروز، احساسی در من شکفت؛
فراتر از امید، فراتر از ذوق، فراتر از شادی.
امروز من افتخار این رو داشتم که با صدای رسا بگم که ایرانیام و بسیار مفتخر.
192
پیشتر گاهی خسته بودم، گاهی شکسته، گاهی تنها، گاهی افسرده، گاهی ناله از درک نشدن سر میدادم و گاهی فغان از حضور آدمها. در مجموع، تمام احوالاتم کلمهای بود، سخنی بود یا حرفی برای توصیف.
اما امروز، این روزها و این احوالات، سکوت میپسندند و گریه، سکوت میپسندند و بهت، سکوت میپسندند و خشم.
و در این سکوت، عصیان تغیان میکند، اما جوانه به دست.
