درباره اَلی
Open in Telegram
《با صد هزار مردم، تنهایی》 《بی صد هزار مردم، تنهایی》 ما هر دو در اينجا غريبيم و هر غريبى همدم غريب ديگر است؛ 《عین القضات》 @Scarecrow0022 آغوشی از گفتوگو
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
375
Subscribers
-624 hours
+107 days
+1030 days
Posts Archive
375
دقیقا نمیدونم و نمیفهمم چرا چند روزه یهو از خواب بیدار میشم. و مجبور چشمامو باز کنم و باز هیچی نبینم...
375
یکهو مثل منگا ارشد ثبتنام کردم
و یکهو پشیمون شدم
و یکهو مجدد به این فکر کردم که اگر دانشگاهم نرم احتما سال بعدم اوضام همینطوریه
375
و این آخرین سنگر جا مانده در خط مقدم زندگیست که یا همه چیز از آن آغاز و یا آغاز پایان همه چیز است؛ سنگر خویشن
375
از اینکه هر چقدر هم آدم. قطار کنم دورم ولی باز تنهام خستم؛ از اینکه آدما این حسو بهم میدن خستم.
از اینکه مدام وانمود میکنیم چقدر بهم نزدیک و صمیمیم ولی مزاحمشون، مزاحم هم باشیم خستم.
375
تمام زندگیت به سوی رویاها دویدی
یه سرزمین سبز و بوی نغمه بهار
بگو خداحافظ مادر
به آرمانهات برای ما
به رویاهات
بگو خداحافظ مادر
این سرزمین و درد برای ماست
این جا هنوز اون سرزمین سالهای پیش
که تو خواستی
پشت سر بذاری
اما نشد
تو خواستی آفتاب غمگین تهران و عوض کنی
از تو که گذشت
ما بخندیم
اما نشد...
[جهت تکمیل غمِ نمور کنج اتاق تاریک سردبیر انجمن شاعران همیشه در بند]
@about_ali_2002
375
دیروز آسمان من آبی و پر نور
و خالی از ابر و طوفان بود
من دیروز را خود کشتم
دیروز را با دستان خود کشتم
من نمیدانستم با کشتن دیروز زیبا
امروز من جز غم هیچ نیست
نمیدانستم گلها
با آغاز فردا میمیرند
به دنبال بوی آشنایی و سخت
دلتنگ دیروزی
که موهایت در دستم جاری بود
که خود آن را با دستانم کشتم
تورا باز دوباره خواهم یافت
و اینبار در گوشم خواهی خواند
تو سخت دلتنگ دیروزی
دیروزی که خود آن را کشتی...
@about_ali_2002
375
در این لحظه نتهای موسیقی و صدا و کلمات صدرا ایمانپور را به خودم شلیک میکنم و برای اولین بار از این تاثیر پذیر ترس برم داشته بخواهم با رسم شکل برایت بگویم.
کودکی را تصور کن سایهای دنبالش میدود و همان لحظه که قلبش در شرف ایستادن است آغوش گرمی اورا میزند زیر بغل و از زمین جدایش میکند.
منتهی من هرچی میدوم تنها در اعماق تاریک سایهای گُنگ بیشتر غرق میشوم...
375
تمام شد
شاید تازه راز موفقیت جماعت ایرانی زیر سالها فشار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را میفهمم.
حال آدمهایی که سالهای انقلاب مردند هم مسلکشان را لو ندادند؛ حال اکبر که چطور خودش را نمیکشد یا دیگری را لااقل.
ما بدبختانه عادتکنمان خوب است؛ من عجیب به گوه گرفتن روح و روانم در مدرسه و کلاس عادت کردم؛ عجیب به سوز سرمای چله زمستان و عجیب به حقوق نامکفی این بیقوله.
[بیاید از شنبه دیگر عادت نکنیم]
375
روز دانشجو است؛ روزی که متعلق به آدمهایی جور واجورتر از آنچه در اقصا نقاط جهان میبینم.
آن هم در سرزمین اصیلزادگان متوهم و به ظاهر متمدنمان، ایران.
عدهای جهت فرار از خدمت مقدس سربازی، دیگری به دنبال حل بحران مجردی، آن طرفتر دلقکی در حال شکوفایی استعداد خودش و نهایتا فلکزدهای در رویای آیندهای درخشان سخت جان میکند...
دانشجویی برههای در ایران که برای مدتی از هر آنچه بودی و آنچه متعلق به تو است فاصله میگیری.
[یک دهاتی اصیل که بخشی از زیست به ظاهر مدرنش را، سرک کشیدن به دنبال کتاب دست دوم تاریخ بلعمی در پستوها و زیر پلههای انقلاب و نهایتا خانهزادش شدن را، مدیون دانشجو شدن و بودن است]
375
روز و شب به یادتم
عزیزم
به تو بنده نفسم
بگو به من
چی میگذره
تو دلت
که بگیره
آروم دلم
بیتاب این دل من
نمیدونم
که بمونم
یا برم
ای کاش میشد
باور کنم
عشق تو
که بمونه
اینجا دلم
[بلند و فالش اینو میگم
به تو بند نَفَسَم
تا روزی که من
زنده هستم
میتپه قلبم
برات...]
(اینجا عاشقانهها دیگر صادقانه نیست)
@about_ali_2002
