ar
Feedback
درباره‌ اَلی

درباره‌ اَلی

الذهاب إلى القناة على Telegram

《با صد هزار مردم، تنهایی》 《بی صد هزار مردم، تنهایی》 ما هر دو در اينجا غريبيم و هر غريبى همدم غريب ديگر است؛ 《عین القضات》 @Scarecrow0022 آغوشی از گفت‌وگو

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
374
المشتركون
+4524 ساعات
+577 أيام
+5730 أيام
أرشيف المشاركات
یه دایره قرمز کوچولو سمت تهران کشیدم من وسط اون دایرم دقیقا جایی که همیشه خدا خشک و سرد و خبری از هیچ رحمت الهی که بباره نیست
یه دایره قرمز کوچولو سمت تهران کشیدم من وسط اون دایرم دقیقا جایی که همیشه خدا خشک و سرد و خبری از هیچ رحمت الهی که بباره نیست

The End Days gone

رسالة فيديو01:01

دیدید بعضی‌هامان دقیقا نمی‌دانیم برای چه زنده‌ایم؟ برای چه تن لشمان را هنوز روی این خاک آلوده به هر آنچه تباهی است می‌کشیم؛ از هر وَر که به ماجرا نگاه کنیم، نباشیم بهتر است. نمیدانم شاید مودبانه جیگرش را نداریم. [شاید امروز، اینجا از ما بهتران بگویند چرا]

دقیقا نمیدونم و نمی‌فهمم چرا چند روزه یهو از خواب بیدار می‌شم. و مجبور چشمامو باز کنم و باز هیچی نبینم...

فعلا خلاصه می‌شوم در شب‌هایی که منی نیست و تویی نمی‌رسد و ما بی‌کس و کاریم...

رسالة صوتية02:32

رسالة صوتية00:42

یکهو مثل منگا ارشد ثبت‌نام کردم و یکهو پشیمون شدم و یکهو مجدد به این فکر کردم که اگر دانشگاهم نرم احتما سال بعدم اوضام همینطوریه

و این آخرین سنگر جا مانده در خط مقدم زندگیست که یا همه چیز از آن آغاز و یا آغاز پایان همه چیز است؛ سنگر خویشن

از اینکه هر چقدر هم آدم. قطار کنم دورم ولی باز تنهام خستم؛ از اینکه آدما این حسو بهم میدن خستم. از اینکه مدام وانمود می‌کنیم چقدر بهم نزدیک و صمیمیم ولی مزاحمشون، مزاحم هم باشیم خستم.

چه کاور غریبی داره

تمام زندگیت به سوی رویاها دویدی یه سرزمین سبز و بوی نغمه‌ بهار بگو خداحافظ مادر به آرمان‌هات برای ما به رویاهات بگو خداحافظ مادر این سرزمین و درد برای ماست این جا هنوز اون سرزمین سال‌های پیش که تو خواستی پشت سر بذاری اما نشد تو خواستی آفتاب غمگین تهران و عوض کنی از تو که گذشت ما بخندیم اما نشد... [جهت تکمیل غمِ نمور کنج اتاق تاریک سردبیر انجمن شاعران همیشه در بند] @about_ali_2002

دیروز آسمان من آبی و پر نور و خالی از ابر و طوفان بود من دیروز را خود کشتم دیروز را با دستان خود کشتم من نمی‌دانستم با کشتن دیروز زیبا امروز من جز غم هیچ نیست نمیدانستم گل‌ها با آغاز فردا می‌میرند به دنبال بوی آشنایی و سخت دلتنگ دیروزی که موهایت در دستم جاری بود که خود آن را با دستانم کشتم تورا باز دوباره خواهم یافت و اینبار در گوشم خواهی خواند تو سخت دلتنگ دیروزی دیروزی که خود آن را کشتی... @about_ali_2002

در این لحظه نت‌های موسیقی و صدا و کلمات صدرا ایمانپور را به خودم شلیک می‌کنم و برای اولین بار از این تاثیر پذیر ترس برم داشته بخواهم با رسم شکل برایت بگویم. کودکی را تصور کن سایه‌ای دنبالش می‌دود و همان لحظه که قلبش در شرف ایستادن است آغوش گرمی اورا می‌زند زیر بغل و از زمین جدایش می‌کند. منتهی من هرچی می‌دوم تنها در اعماق تاریک سایه‌ای گُنگ بیشتر غرق می‌شوم...

تمام شد شاید تازه راز موفقیت جماعت ایرانی زیر سال‌ها فشار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را می‌فهمم. حال آدم‌هایی که سال‌های انقلاب مردند هم مسلکشان را لو ندادند؛ حال اکبر که چطور خودش را نمی‌کشد یا دیگری را لااقل. ما بدبختانه عادت‌کنمان خوب است؛ من عجیب به گوه گرفتن روح و روانم در مدرسه و کلاس عادت کردم؛ عجیب به سوز سرمای چله زمستان و عجیب به حقوق نامکفی این بیقوله. [بیاید از شنبه دیگر عادت نکنیم]

غم اول صبح غریبی یه چیز دیگست

برای صبح ترسناک پیش رو دعام کنید

یه همچین وقتاییه که اون آدم ادایی و مثلا فرهیخته درونم از هزار کیلومتریم پیداش نیست