درباره اَلی
الذهاب إلى القناة على Telegram
《با صد هزار مردم، تنهایی》 《بی صد هزار مردم، تنهایی》 ما هر دو در اينجا غريبيم و هر غريبى همدم غريب ديگر است؛ 《عین القضات》 @Scarecrow0022 آغوشی از گفتوگو
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
374
المشتركون
+4524 ساعات
+577 أيام
+5730 أيام
أرشيف المشاركات
360
یه دایره قرمز کوچولو سمت تهران کشیدم
من وسط اون دایرم دقیقا جایی که همیشه خدا خشک و سرد و خبری از هیچ رحمت الهی که بباره نیست
360
دیدید بعضیهامان دقیقا نمیدانیم برای چه زندهایم؟
برای چه تن لشمان را هنوز روی این خاک آلوده به هر آنچه تباهی است میکشیم؛ از هر وَر که به ماجرا نگاه کنیم، نباشیم بهتر است.
نمیدانم شاید مودبانه جیگرش را نداریم.
[شاید امروز، اینجا از ما بهتران بگویند چرا]
360
دقیقا نمیدونم و نمیفهمم چرا چند روزه یهو از خواب بیدار میشم. و مجبور چشمامو باز کنم و باز هیچی نبینم...
360
یکهو مثل منگا ارشد ثبتنام کردم
و یکهو پشیمون شدم
و یکهو مجدد به این فکر کردم که اگر دانشگاهم نرم احتما سال بعدم اوضام همینطوریه
360
و این آخرین سنگر جا مانده در خط مقدم زندگیست که یا همه چیز از آن آغاز و یا آغاز پایان همه چیز است؛ سنگر خویشن
360
از اینکه هر چقدر هم آدم. قطار کنم دورم ولی باز تنهام خستم؛ از اینکه آدما این حسو بهم میدن خستم.
از اینکه مدام وانمود میکنیم چقدر بهم نزدیک و صمیمیم ولی مزاحمشون، مزاحم هم باشیم خستم.
360
تمام زندگیت به سوی رویاها دویدی
یه سرزمین سبز و بوی نغمه بهار
بگو خداحافظ مادر
به آرمانهات برای ما
به رویاهات
بگو خداحافظ مادر
این سرزمین و درد برای ماست
این جا هنوز اون سرزمین سالهای پیش
که تو خواستی
پشت سر بذاری
اما نشد
تو خواستی آفتاب غمگین تهران و عوض کنی
از تو که گذشت
ما بخندیم
اما نشد...
[جهت تکمیل غمِ نمور کنج اتاق تاریک سردبیر انجمن شاعران همیشه در بند]
@about_ali_2002
360
دیروز آسمان من آبی و پر نور
و خالی از ابر و طوفان بود
من دیروز را خود کشتم
دیروز را با دستان خود کشتم
من نمیدانستم با کشتن دیروز زیبا
امروز من جز غم هیچ نیست
نمیدانستم گلها
با آغاز فردا میمیرند
به دنبال بوی آشنایی و سخت
دلتنگ دیروزی
که موهایت در دستم جاری بود
که خود آن را با دستانم کشتم
تورا باز دوباره خواهم یافت
و اینبار در گوشم خواهی خواند
تو سخت دلتنگ دیروزی
دیروزی که خود آن را کشتی...
@about_ali_2002
360
در این لحظه نتهای موسیقی و صدا و کلمات صدرا ایمانپور را به خودم شلیک میکنم و برای اولین بار از این تاثیر پذیر ترس برم داشته بخواهم با رسم شکل برایت بگویم.
کودکی را تصور کن سایهای دنبالش میدود و همان لحظه که قلبش در شرف ایستادن است آغوش گرمی اورا میزند زیر بغل و از زمین جدایش میکند.
منتهی من هرچی میدوم تنها در اعماق تاریک سایهای گُنگ بیشتر غرق میشوم...
360
تمام شد
شاید تازه راز موفقیت جماعت ایرانی زیر سالها فشار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را میفهمم.
حال آدمهایی که سالهای انقلاب مردند هم مسلکشان را لو ندادند؛ حال اکبر که چطور خودش را نمیکشد یا دیگری را لااقل.
ما بدبختانه عادتکنمان خوب است؛ من عجیب به گوه گرفتن روح و روانم در مدرسه و کلاس عادت کردم؛ عجیب به سوز سرمای چله زمستان و عجیب به حقوق نامکفی این بیقوله.
[بیاید از شنبه دیگر عادت نکنیم]
