روح هزاران زن در یک بدن
Open in Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
236
Subscribers
+124 hours
+217 days
+2430 days
Posts Archive
Repost from ندانستم
آدمها رو تا حدودی میشه با آهنگهایی که گوش میدن شناخت. این پیام رو توی چنلتون فور کنید تا یکی از آهنگهاتون رو بفرستم اینجا.
در آیینه با خود نشستم؛ به جای خویش، هزاران نفر را دیدم.
خواستم از آن هزاران نفر بگریزم؛
آخر دانستم…
عمری ز همه گریختم، افسوس
زنجیر به پایِ جانِ خویشم
تو:« با هیچکسم میل سخن نیست
هَمسُفرِ و هم قطار خویشم»
حا:« دل خوش به لطفِ روزگار خویشم»
تو میخونی و هر خط از شعرت رو با تمام وجودم احساس میکنم، احساس میکنم، درون خودم حل میکنم، یک شعر جدید از درونم زاده میشه.
میمیرم برای چیزی که تا این موقع من رو بیدار نگه داشته، برای شعر:)
برای شعر، شعر، شعر
شعر خدای زمینی منه
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایهای بودم از اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر
گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم
میمپرس از من سخن زیرا که چون پروانهای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم
در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده میبایست بود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی
تا کجاست آنجا که من سرگشتهدل آنجا شدم
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم
•عطار
بدنم از شدت احساس این گمگشتگی و سرگشتگی درد میکرد، صدای استاد و شعر عطار منو پیدا کرد.
کاش آرومم کنه، کاش خوابم کنه، همراه اشک هایی که به درونم میریزن برو…
با زبان اندوهی که نمیخواد انکار بشه با تو صحبت میکنم.
برو و نذار ویرانی به ریشه های من برسه.
