نقد راهبرد نظامی ایالات متحده در برابر جمهوری اسلامی ایران؛ فاصله میان برتری تاکتیکی و موفقیت راهبردی
یکی از مهمترین انتقادهایی که در ادبیات مطالعات راهبردی به عملکرد نظامی ایالات متحده وارد میشود، تفاوت میان
موفقیت تاکتیکی و
موفقیت راهبردی است. ارتش آمریکا در بسیاری از عملیاتها توانایی بالایی در انهدام اهداف مشخص، اجرای حملات دقیق و وارد کردن خسارت به زیرساختهای نظامی دارد؛ اما این موفقیتها لزوماً به تحقق اهداف سیاسی و راهبردی منجر نمیشوند. (Colin S. Gray,
The Strategy Bridge: Theory for Practice, Oxford University Press, 2010؛ Lawrence Freedman,
Strategy: A History, Oxford University Press, 2013)
در نظریه جنگ، نابودی یک هدف نظامی زمانی ارزش راهبردی دارد که توان دشمن برای ادامه عملیات یا اراده سیاسی او را به شکل پایدار کاهش دهد. اگر طرف مقابل بتواند زیرساختهای آسیبدیده را بازسازی کند، زنجیره فرماندهی را حفظ کند یا همچنان به عملیات ادامه دهد، اثر حملات عمدتاً تاکتیکی باقی میماند و نه راهبردی. (Carl von Clausewitz,
On War, Princeton University Press, 1976؛ Lawrence Freedman,
Strategy: A History, Oxford University Press, 2013)
در مورد تقابل آمریکا و ایران نیز شواهد نشان میدهد که بسیاری از حملات آمریکا خسارت واقعی ایجاد کردهاند، اما بخش مهمی از این خسارتها قابلیت بازسازی داشته است. حتی برخی مراکز پژوهشی آمریکایی تأکید کردهاند که مسئله اصلی پس از حملات، جلوگیری از «بازسازی توان نظامی ایران» است؛ زیرا فرض اولیه این است که ایران در صورت فراهم بودن زمان و منابع، تلاش خواهد کرد ظرفیتهای از دسترفته را احیا کند. (Center for Strategic and International Studies, Kate Koren et al.,
Preventing Iran’s Military Reconstitution, 23 June 2026) (
CSIS)
در مقابل، حملات موشکی و پهپادی ایران عمدتاً بر ایجاد اختلال در عملکرد پایگاههای آمریکا و متحدانش متمرکز بوده است. تجربه حمله به پایگاه عینالاسد در سال ۲۰۲۰ نیز نشان داد که حتی بدون نابودی کامل یک پایگاه، حملات دقیق میتوانند برای ساعتها یا روزها چرخه عملیاتی، پروازها، سامانههای فرماندهی و فعالیت نیروها را مختل کنند. (Ian Williams,
Uncomfortable Lessons: Reassessing Iran’s Missile Attack, Center for Strategic and International Studies, February 6, 2020) (
CSIS)
در درگیریهای اخیر نیز گزارشهای مختلف حاکی از آن است که برخی پایگاههای میزبان نیروهای آمریکایی در منطقه، از جمله در اردن و خلیج فارس، هدف حملات موشکی قرار گرفته و خسارات یا اختلالاتی را تجربه کردهاند؛ موضوعی که نشان میدهد حتی در صورت حفظ توان رزمی کلی آمریکا، هزینه حفاظت از پایگاههای پیشرو و تداوم عملیات افزایش یافته است. (
The Wall Street Journal)
از منظر نظریه بازدارندگی، اهمیت یک حمله صرفاً به میزان تخریب فیزیکی آن وابسته نیست، بلکه به توانایی آن در تحمیل هزینه، ایجاد نااطمینانی و وادار کردن طرف مقابل به تغییر محاسبات نیز بستگی دارد. اگر کشوری بتواند نشان دهد که حتی پس از تحمل حملات سنگین همچنان قادر به هدف قرار دادن پایگاههای دشمن است، این موضوع میتواند بخشی از اعتبار بازدارندگی آن را حفظ کند. (Thomas C. Schelling,
Arms and Influence, Yale University Press, 1966؛ Glenn H. Snyder,
Deterrence and Defense, Princeton University Press, 1961)
در نتیجه، نقد اصلی به عملکرد نظامی آمریکا این نیست که حملات آن «بیاثر» بودهاند؛ چنین ادعایی با شواهد موجود سازگار نیست. نقد اصلی این است که آمریکا با وجود برتری چشمگیر در قدرت آتش و فناوری، در تبدیل موفقیتهای نظامی به نتایج سیاسی و راهبردی پایدار با محدودیت مواجه است. بسیاری از اهدافی که مورد حمله قرار میگیرند قابل بازسازی هستند، در حالی که ایران با حفظ بخشی از ظرفیت موشکی خود همچنان قادر است هزینههایی عملیاتی و روانی بر پایگاههای آمریکا و متحدانش تحمیل کند. این وضعیت نشان میدهد که در جنگهای مدرن، شاخص موفقیت صرفاً تعداد اهداف منهدمشده نیست، بلکه توانایی تغییر رفتار راهبردی طرف مقابل است؛ معیاری که دستیابی به آن به مراتب دشوارتر از انهدام یک انبار، پایگاه یا سامانه تسلیحاتی است. (Lawrence Freedman,
Strategy: A History, Oxford University Press, 2013؛ Colin S. Gray,
The Strategy Bridge: Theory for Practice, Oxford University Press, 2010)