en
Feedback
خوابنویس | رضا چمبر

خوابنویس | رضا چمبر

Open in Telegram

اگر نمی‌فهممید تشویشم چرا؟ هنوز خودم هم نمی‌فهممَم. @RezaChambar

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
219
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
پاتی‌قاطی‌ آسفالت قاطی شب نارس شده‌بود و چشم‌هام ‌قاطی آسفالت و شب نارس. لای نور پلک‌خراش و بوق اعصاب‌رین ماشین‌های تازه‌پیوسته به چشم‌هایم و شب نارس و آسفالت، مردی سوار الاغ دیدم. با چند مترمکعب خنده‌‌ی خام دورش. همه قاطی هم. آسفالت و شب نارس و چشم‌هام و نور و بوق و الاغ و خنده‌ی دورش. قاطی‌پاتی را به‌زور از راه خر دوچرخم کنار زدم و خیره گذشتم. رضا چمبر

می‌‌سیاهمم سیاه خط‌خطی می‌کنمَم. این‌ جوهر سیاه اتفاقی نیست. این جوهر سیاه، مغز من است که کشیده می‌شود و می‌پاشد در دفتر.  سیاه خط‌خطی می‌کنمَم توی دفتر. خط‌های سیاه تصادفی نیستند. صدای موسیقی لای شیارهای مغزم‌اند که می‌لغزند و می‌سرند و می‌وولند روی کاغذ.  خط‌خطی می‌کنمَم. نامفهموم خط‌خطی می‌کنمم تا که چیزی بفهمم.  این جوهر مغز من است و من دست راستمم. من تنها دست راستمم و این جوهردان. رضا چمبر

The Song Of The Golden Dragon Estas Tonne

بالای کوه بودم‌. استاس تونه می‌کوبید. می‌کوبید. سرود اژدهای طلایی را می‌کوبید. کوه تار شد. دریا. کنار دریا بودم. سرود اژدهای طلایی هم بود. پای برهنه می‌کوبیدم به ماسه‌ها. موج می‌زد. حس کردم دارم می‌دوم. هیچوقت توی کوه به‌این سرعت نبوده‌ام. سرود اژدهای طلایی می‌کوبید. استاس تونه می‌کوبید. موج زد. موج کوبید به کوه. آب آمد زیر پایم. دویدم. دهانم خشکیده‌بود. فقط جلوی پایم را می‌فهمیدم. و سرود اژدهای طلایی را. پا کوبیدم به صخره. سرود اژدهای طلایی را بردم بالای کوه‌.  رضا چمبر

نیم‌شب چرا؟ از شکاف تاریکی سکوت می‌تراود و من دراین سُکوتاریکی می‌نویسم. رضا چمبر #شب‌آویز

فوئنتسیبیل پشت جلد کتاب، کارلوس* از کمر چرخیده. مرا می‌نگرد. چشم تنگ‌کرده. اخم گره‌زده به پیشانیش. لبش را پوزخندانه کنارزده. سبیل نظامی‌اش هم مرا می‌پاید. می‌کاودم. می‌پرسدم. می‌جویدم. می‌خواهدم که بکاوم. که بپرسم. که بجویم. می‌خواهد عکسش را بزنم به دیوار تا هربار، پرسیدن را از من بپرسد. کاویدن را در من بکاود. جستن را در من بجوید. خیره می‌شوم توی چشم‌هاش. از چشم‌هاش نمی‌توانم چشم‌بکَنم. دست دراز می‌کند. «بیا. نترس. نترس از جُستن. بیا بکاو. بیا بپرس.» رضا چمبر * کارلوس فوئنتس خودمون

چرا نصف شب؟ چون نور هرجایی نیست. همان‌جایی است که من می‌خواهم. روی واژه‌ها، روی صفحه‌ی شیشه‌ای فیلم. چرا نصف شب؟ چون صدا فقط صدایی است که من می‌خواهم. آهنگ، فیلم. نصف شب، چون مال خود خودم است. رضا چمبر #شب‌آویز

آنجا باز آنجایم‌. شک ندارم روحم را زنجیر کرده‌اند. دوسال است گیرکرده‌ام آنجا. آن‌جای مشئوم. شاید از کلاس نهم که می‌دویدیم، از آن موقعی مانع می‌گذاشت دور زمین و مرا می‌دواند. مثل سگ می‌ترسیدم از دویدن. از سوختن سینه و نفس‌های داغ در هوای سرد. ‌خیلی سرد. یا از کلاس هفتم که تکواندو می‌رفتم. و چهارشنبه‌ها از صبح، نه، از شب قبل ترس کتک‌خوردن داشتم. شاید هم از کلاس سوم که زنگ‌ ورزش‌ها می‌بردندمان آنجا و من و بچه‌های مثل من نه‌فوتبالی، گوشه‌کنار سالن را می‌کاویدیم و یکدیگر می‌ترساندیم و آن معلم ورزش از اتاقش در نمی‌آمد که زنده‌ایم یا نه. یک‌بار هم آنجا مسابقه‌ی تکواندو داشتم. استانی. هی خمیازه‌ می‌کشیدم از استرس. معده‌ام می‌سوخت. فینال مثل سگ کتک خوردم. آنجا دوتا سالن ورزشی داشت و یک زمین چمن و یک خانه‌ی تکواندو. وسط محوطه یک توت بلند بود. و یک ون پنچر خاک‌گرفته، بالای سر سگی همیشه خفته. حالا نه می‌دوم، نه تکواندو می‌روم، نه زنگ وزرشمان آنجاست. ولی هنوز گاهی موقع خواندن جلوی چشمم است. گاهی سر کلاس. وقت گوش‌کردن. آنجا راه می‌روم، می‌دوم،خیره می‌شوم به فنس زمین‌چمن، پای آن درخت توت می‌نشینم، می‌روم سمت خانه‌ی تکواندو. آنجایم‌. حالا که کتاب را بازکردم آنجایم‌. مثل وقتی که برای امتحان دینی نوبت‌اول کلاس نهم می‌خواندم، آنجایم. (یادم است وقتی چهار شرط مرجع تقلید را حفظ می‌کردم، روی فنس آویزان بودم.) مثل وقتی صدای اسکای‌روم می‌شنیدم، آنجایم. مثل وقتی بلک‌آلبوم متالیکا را گوش‌می‌کردم آنجایم. همیشه جایی ته ذهنم آنجا بوده‌ام. حتماً مرا زنجیر کرده‌اند. حتماً مرا به اضطرابی که آنجا کشیدم زنجیر کرده‌اند. رضا چمبر

رویا‌ ربا خوابش دارد می‌رباید. دارد او را می‌دزدد. گروگانش می‌گیرد که واژه‌ها تسلیم‌شوند. سندرم استکهلم می‌گیرد برابر خواب. عشق می‌ورزد به رباینده‌اش. و واژه‌ها را می‌فروشد به وهم. خواب داردش می‌رباید. اکنون در سکوتی دست‌و‌پا می‌زند که در بطنش خوابی ژرف نهفته است. خواب دارد می‌ربایدش. و عاقبت تسلیم می‌شود. خودش را روی بالش پهن می‌کند و تن درمی‌دهد به خواب. رضا چمبر 💤

مرگ‌پاره مرگ را نوشته‌ام روی این‌ پاره‌کاغذ نوشته‌ام که نخوانی که نخوانند مرگ را نوشتم یک‌صفحه طول‌کشید خط‌درچفت بدخط مرگ را که نوشتم روی این‌ پاره‌کاغذ سپید زرد شد مرگ را با جوهر سرخ نوشتم سیاه شد روگرداندن و آتشیدم کاغذ را سوزاند مرگ آتش را سوزاند مرگ را نوشته‌ام روی این پاره‌کاغذ نوشته‌ام که نوشته‌باشم که نوشته‌شده‌باشد رضا چمبر

یه نخ پستونک ای‌دِفه دیگه واقعن مخوام سیگاره ترک‌کُنُم. به‌جان خودُم یک پستونک مِستَنُم*، مِندزُم دور گِردنُم. هروقت دلُم سیگار خاست، هرجایم که بودُم پستونک ره مندزم تو دهنم ممکُم. یک‌دو دفه سر چارراه بندزم دهنُم دیگه دلم گُه‌مُخوره سیگار بخه. ( با تشدید روی «گاف») رضا چمبر *می‌ستانم، می‌خرم. #تک‌گویه

یادآر ز ببر مرده تا ته این ببر پارافینی محال نوشتن دارم. تندتند می‌نویسم. مهم نیست خوانده‌شود. مهم این است که نوشته‌شود. نوشته شود که بدانم چیزی که آن تو بود را ریختم کف دفتر. ــــــــــــــــــــ مغزش ریخته کف سینی. نخاعش شعله کشیده. از کله، تنها دهانش مانده. داد می‌زند: یادآر ز ببر مرده یادآر* صدا آتش می‌گیرد. شعله دهان ببر را می‌اندازد. پایین می‌رود. ــــــــــــــــــــ ببر نشسته‌. روی کفلش نشسته و پاهایش را دراز کرده. شعله رسیده به کمرگاهش. می‌رود پایین‌تر. می‌رود سمت کف سینی. سمت تاریکی. ـــــــــــــــــــ ببر مرد. ببر واژه‌شد رفت توی دفتر. ببر نور شد رفت توی چشم‌هام. ببر رفت. به خورشید غروب‌کرده پیوست. به برق‌ رفته پیوست. به چراغ‌قوه‌ی شارژ خالی‌کرده پیوست. به تاریکی. به شب. رضا چمبر * دراصل «یادآر ز شمع مرده یادآر» از علی‌اکبر دهخدا

آنقدر ببدنویس تا ببهترنویسی. رضا چمبر

رویا روی کتاب نمی‌خوابم. باید امشب تمامش کنم. باید پیرمرد و دریا را تمام کنم. هرجور شده بیدار می‌مانم. «روزی را به‌یاد آورد که از یک جفت نیزه‌ماهی یکیشان را صید کرده‌بود. ... و از قایق پیاده‌شد تا نگاهی به کاپوت بیاندازد. خیله خب. یک‌لحظه پریدم.‌ داشت چرتم می‌برد، چِرت گفتم. حالا دیگر تا صبح می‌خوانم. کجا بودم؟ آها. «... ماهی نر از ابتدا گذاشته‌بود اول ماهی ماده غذا بخورد و ماهی ماده، چنان وحشیانه و وحشت‌زده و نومیدانه جنگیده‌بود که زود از نفس افتاد....* نفس. نفس. دم و بازدم. ریه، شش‌ نفس هم‌کلاسی ریحانه بود. رفت تولدش. خونه‌شون کنار خونه‌ی قبلی بود. خونه‌ی قبلی. جای کارخونه. هنوز خوابامو اونجا می‌بینم. مبلا توی یه ردیف بودن. رو‌به‌روی تلویزیون. مامانی چقدر گل داشت اونجا. همه کنار پنجره. یه زمانی از در پشت گل رفت‌و‌آمد می‌کردیم. تا اینکه بالا رو ساختیم. اولین شبی که با ابوالفضل بالا خوابیدیم گلادیاتور رو شبکه‌ی نمایش گذاشته‌بود. تا تهش نگاه کردم. فردا تکرارشو به‌خورد همه دادم. تا بعد از ظهر که مامانی اومد. تکراراش تموم شدن. رفتم کلوپ دادم رو فلش ریختنش. کلوپ سر کوچه. پارسال کلوپیه مرد. سنیم نداشت. شهریور مرد. شهریور سال پیش. شهریور. ماه مورد علاقم. ماهی که ازش متنفرم. تنها ماه سال. کتاب از دستش افتاد. رضا چمبر * پیرمرد و دریا، ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور

چــــــرا چرا ماه کچله؟ چرا انقد سوراخ‌سوراخه؟ چرا حرف‌نمی‌زنه ماه؟ مگه لاله؟ نمی‌دونی؟ چرا نمی‌دونی؟ مگه تو بزرگ نیستی؟ مگه بزرگا همه‌چیو نمی‌دونن؟ عه، چرا نمی‌دونن؟ چرا جواب نمی‌دی؟ چرا می‌گی چرا چرا نکنم؟اصن چرا خودت هیچوقت سوال نمی‌پرسی؟ چرا حوصله نداری؟ چرا باید بخوابی؟ چرا باید بری سرکار آخه؟ خب چرا منو نمی‌بری؟ چرا نمی‌شه؟ چرا دعوات کنن؟ چرا ساکت‌شم بتمرگم خب؟ اصن چرا صب باید پاشم؟ چرا صبحا نمی‌خوابیم شبا بیدار باشیم؟ اصن چرا می‌خوابیم؟ مامان؟ مامان؟ خوابیدی؟ چرا خوابیدی؟ اگه خوابیدی چرا می‌گی همممممم؟ که ساکت شم؟ چرا وانمیستی بقیه‌ی سوالامو بپرسم؟ مگه نمی‌دونی هنوز یه‌عالم سوال دارم؟ نمی‌خوای بشنویشون؟ مامان؟ دیگه واقعن واقعن خوابیدی؟ مامان؟ چرا خروپف می‌کنی؟ مامان؟ رضا چمبر

شلنگ مطالعه همه می‌خوابند. کوچولو می‌نالد: «خاموش‌کن دیگه میخوام بخوابم.» خاموش می‌کنم. شلنگ‌ مطالعه‌م را می‌زنم به برق. زیر چس‌نورش می‌‌آغازم به نوشتن. شلنگ‌ مطالعه؟ یک تکه‌ چراغ نواری نیم‌متری است که بابام سرهم کرده برای نتمرگیدن‌هام. شلنگه‌ می‌گوید: «بتمرگ دیگه نصف شبه.» نمی‌تمرگم. تمرگیدن باشد برای بعد‌از‌ظهر. وقتی که سکوت هم می‌تمرگد. رضا چمبر

با ادبیات می‌مانم چون ادبیات عمق منجمد ذهن را پهن می‌کند زیر آفتاب. #با_ادبیات رضا چمبر

کف قریه ظهر از آنجا رد‌شدم. با دوچرخه‌‌ای کهنه و قراضه. قراضه و اسقاطی. ترمز عقبش نمی‌گرفت. لنتش قیژ‌قیژ می‌کرد. رنگ‌و‌روی آسفالت رفته‌بود. چاله‌چاله بود خیابان. پسره‌ی نیم‌وجبی با مثلاً تیرکمان چوبی زپرتی‌ش مثلاً تیری انداخت سویم. مثلاً تیر مذکور، نجنبید. خندیدم. قیژ‌قیژ رد شدم. از وسط کوچه دادزد: «خَیَه دَری ورگرد» بچه‌ها آفتاب‌سوخته. کله‌هاشان با چهار زده‌. (مثل حالای کله‌ی من.) یک‌دختر خوشگل، با چادر رنگی دم‌ در ایستاده‌بود. داداش کوچولوش قلچماق مآب شیش‌دونگ روی سرش بود. نگاهیم انداخت. گذشتم. گذشتم. هن‌و‌هن راندم تا مثلاً بالاشهر. تا آسفالت نو. تا مثلاً بافرهنگی. تا موهای بلند فر. (مثل کله‌ی دوهفته‌پیشم.) رضا چمبر

افسارده غمگین بود، ننمود. خشمگین بود، ننمود. مسرور بود، ننمود. خسته بود، ننمود. بسته بود، ننمود. ننمایاند. نگذاشتندش بنمایاند. نتوانست بنمایاند. سرکوفت همه‌را. افسار زد. افسرد. رضا چمبر

منان من. من. من یا من؟ من نبوده‌است و نخواهد ماند. من بوده‌است و خواهم‌بود. من شانزده‌سال دارد . من سیزده‌میلیاردسال. من و من دمی باهمیم. بعد می‌گسلیم. من نیست می‌شود و من تجزیه. من اتم‌هایم است. اتم‌هایی که سلول شده‌اند. سلول‌هایی که من‌ شده‌اند. منی که نیست می‌شوم. و اتم‌هایی که خواهند ماند و سلام چوب را به فراوانی الماس در کیهان خواهند رسانید. رضا چمبر