خوابنویس | رضا چمبر
Open in Telegram
اگر نمیفهممید تشویشم چرا؟ هنوز خودم هم نمیفهممَم. @RezaChambar
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
219
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
خرخرهی حال
عمر رفته. گذشته. دور شده. جامانده.
عمر مانده. نرسیده. دور است. جاماندهام ازش.
عمر رفته تا اکنون.
عمر مانده از اکنون.
اکنون چه تنگ است. خودم را میچسبانم بهش. کمفاصله نگهمیدارم خودم را.
سرعت که کم میکنم، میمانم. در عمر رفته. در دور.
گاه هم میگازم. میتازم. از اکنون رد میشوم. گم میشوم. ناچار میشوم به بازگشت.
اکنون تنگ است ولی،
گذشته تنگتر، آینده تنگتر.
در تنگنای اکنون جا بیشتر است تا پس و پیشش.
چون زمان تنگ است. عمر تنگ است. هستی تنگ است. وجود تنگ است.
رضا چمبر 🕛
شهرام بهرام
در گیجی بین تاری چشم تا پلکی که بیدارم کرد، شهرام، بهرام شد. پلک که بازکردم، ماندم. که گفت شهرام بهرام است؟ از کجا پی بردم شهرام بهرام است؟
از جایی در قعر سرم شهرام بهرام شد. و هیچ حقیقتی آن لحظه از این ملموستر نبود که شهرام بهرام است. آنقدر که بعد از بهخودآمدن سخت بود برایم که شهرام بهرام نیست.
رضا چمبر
شبْ گردونشین
چندی ستاره بیشتر دارد اینجا.
ساکتتر است اینجا.
ته باغ، ته تاریک، ته شب.
صدای قوطیهای کلاغپران میآید. و زوزهی دور سگ.
کسی هم هست. پشت بلوکهها، کنار گردو. که میترسد و پیشنمیآید. من هم میترسیدم. ترسم ریزریز ریخت و پیشآمدم. ترس او نریخته هنوز.
سایهام دهبرابر خودم پیش آمد. شاید از آن ترسیده. شاید هم شب از چفت درخت گردو نمیجنبد.
رضا چمبر
وحشی
آمازونیها با نقوش خشن و رنگهای تند بر چهرههاشان.
زرد، سرخ، سیاه، آتشی.
اصیل.
با گردنبندهایی از دندان وحوش.
لبهای خشکیده. پوست آفتابسوخته.
غریزی. خشنخوی. اصیل.
پاک از تمدن، از مدرنیته.
وحشی،
مثل شقایقهای وحشی دشت.
اصـیــــــل.
رضا چمبر
پینوشت: تاثیر خواندن «مردی که حرف میزند» از ماریو بارگاس یوسا
داو قمارآلود
داو میطلبم برای نوشتن و انتشار.
داو میطلبم آنچه را چه گفتنی دارم ابرازکنم حتا اگر فحشم بدهند.
داو میطلبم عصیان را. فریاد را.
داو میطلبم برای نقدشدن، حتا قضاوتشدن، مسخرهشدن، طرد شدن.
داو میطلبم موهایم را از ته بزنم که نشاندهم از خندیدهشدن نمیترسم.
طلبیدم، زدم، مسخرهشدم و نترسیدم.
رضا چمبر
نامغموم مخشوم
مونسکین بهجای هایده.
براهنی، شاملو به جای سهراب.
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس*
بهجای
شب خرداد بهآرامی یک مرثیه از روی سر ثانیهها میگذرد**
فریاد بهجای گریه.
خون بهجای اشک.
مشتزدن بهدیوار به جای «درآغوشم بکش».
فحش بهجای «اندوهگینم».
فحش بهجای آه.
فحش جای حرف.
خشم به جای غم.
خشم بهجای سرکوفتهاحساسات.
سرخ بهجای آبی، بهجای «آرام».
سرخ بهجای سیاهی چشمان.
من بهجای من.
رضا چمبر 🌶
* در این بنبست، احمد شاملو
** ندای آغاز، سهراب سپهری
فلفل آهسته
فلفل را قاپیدم. بوییدمش. تند میتراوید. نشکسته تیز بود. ریزی کندم از گوشهاش. در دولا لقمه پیچاندم که نبُرد دهانمرا.
موازی با من کوچولویی کَلَفزدش. گفت: چه فلفل یواشی.
بوش که اینرا نمیگفت.
من هم گازش زدم. چه کند بود. ماست نمیبرید.
آنجا بود که فهمیدم:
فلفل آن نیست که آهسته رود
فلفل آن است که سوزد دهنت تا به ابد
رضا چمبر 🌶
