en
Feedback
Cabin 13

Cabin 13

Open in Telegram

Born in southside Chicago, spent some time in Kansas, got a little lost in New Orleans, I've a pack in Beacon Hills and find me in Camp Half-Blood now (or maybe back on the southside... who knows?) https://t.me/HarfChatBot?start=707c707225f7

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
234
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-130 days
Posts Archive
این باته رو گذاشتم که اسمتونو نمی‌زنه

بیاید سوال بازی کنیم! http://t.me/BluChtBot?start=67a3ae05bddbaf898542

خیلی وای بچه‌ها خیلی نازه😭

:(((( اخه هایپم داری

بعد اومدم دیدم میگه کایا خیلی بامزه داره کره‌ای حرف می‌زنه😭

سر کلاسمون داشتم حرف می‌زدم دیدم اون وسط ریکشن 👏 میده

آنیتا خیلی هایپره😭

من توقع نداشتم پیامی بگیرم برای این اصلا، ولی دوتا گرفتم! خیلی ممنونم :(

بعضی روزها اینطوریم که انگار کلی کار دارم که باید انجام بدم اما کاری ندارم

هنر آن‌قدر بزرگ است، آن‌قدر عمیق است که به ما یاد می‌دهد برای غریبه‌ها هم عزاداری کنیم.

چیز زیادی از دنیا نمی‌خوام؛ دوست دارم دسترسی به کتاب‌هایی که می‌خوام رو داشته باشم، دوست دارم کلمه کم نیارم و بنویسم و بنویسم، دوست دارم همیشه در حال یادگیری باشم. واقعاً چیز زیادی از دنیا نمی‌خوام. ‌

مزیت جوانی این است که همه‌چیز را به آینده حواله می‌دهی. در فلان چیز ضعف دارم؟ بعداً قوی می‌شوم. به مقام دکتری نرسیدم؟ ده سال تا آن مانده. هنوز در اسکاتلند نمایندهٔ شورای شهر نیستم؟ ممکن است روزی باشم. اما هر سال که می‌گذرد، فهرست غیرممکن‌ها افزون می‌شود. مثلاً دیگر نمی‌توانم ژیمناستیک‌کار یا رقصندهٔ حرفه‌ای باله باشم. انعطاف بدنم به عنوان بزرگسال چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. دیگر نمی‌توانم نوازندهٔ درجه‌یک پیانوی کلاسیک در سطح جهانی باشم. حافظهٔ عضلانی و میلین‌سازی برای استقلال هر انگشت در سن من کارآیی لازم را نخواهد داشت. به این فهرست می‌توان استادبزرگیِ شطرنج‌ و ریاضی‌دانی محض و الخ را اضافه کرد. در کشوری زیستم که همیشه امید کوچکی برای «فردایی بهتر» داشتم، چون لحظهٔ حال قابل تحمل نبوده. در واقع آرزو داشتم رنج‌ها کمی کم‌تر شوند و این‌قدر منتظر معجزه‌ای در آینده نباشم تا زندگی‌ام هدر نرود. اما هیچ‌وقت چنین نشد. زندگیِ بد باعث می‌شود مدام در انتظار و در انتظار باشی، و چشم که باز کنی می‌بینی همه‌چیز از دست رفته. احتمالات به محتومات رسیدند و امکان‌ها به بن‌بست. آیا خودم نیز مقصر بودم؟ البته. هرروز درحال اشتباهم.‌ اما دست آخر باز به این فکر می‌افتم که زندگیِ بد را نمی‌توان خوب زیست، و در عین حال، خوب زیستن امری جمعی و وابسته به جامعه است. جامعه‌ای که حال‌خراب‌تر از آن را با ذره‌بین باید جُست. باری روزها می‌آید و می‌گذرد و ما هم در قید حیات هستیم تا بعد چه بشود.

نمی‌تونم تصمیم بگیرم بیشتر منو یا پول می میندازه یا کاتاکیوچی

فکر نکنم کسی انجام بده ولی چون جالب بود دوست دارم منم فوروارد کنم

Repost from -Morpheus-
این پیامو فوروارد کنید🎀 روی صحبت این دفعه با ممبراست. یه نامه برای اونر این دیلی که پیامو فوروارد کرده بنویسید و به این ناشناس بفرستید و من می‌ذارمش اینجا تا از پیدا کردنش و خوندنش خوشحال بشه. تو پیامتون یا از اونر اسم ببرید یا یک‌جوری متوجهش کنید که مخاطبِ پیام شماست💛 (هر چی دلتون می‌خواد بگید، مخصوصا حرفای نگفته که هیچوقت نتونستید مستقیم بگید یا حتی یه حرف ساده که بهشون انرژی بده)

بیهوش میشم*

آخه دلم نمی‌خواد بخوابم خب

بخوابم؟