مردی نشسته در ایوان؛
Open in Telegram
1 010
Subscribers
+5824 hours
+3027 days
+76230 days
Posts Archive
1 010
[شما میتونی با من همدردی بکنی، میتونی بفهمی من چمه، اما حسش نمیتونی بکنی.
راز این دیالوگ از فیلم طعم گیلاس اینه که تا آخر گوش کنیدش.
اونجا که میگه: آقا یه توت ما رو نجات داد.]
1 010
کمانچه به کلهر و کلهر به کمانچه دروغ نمیگوید. هرکدام دیگری را چنان مینوازد که گم کنی نوازنده کدام است و کدام است آنکه مینوازندش. کلهر ساز خودش است و نوازندهی خودش.
1 010
«هنر رها کردن»
شاید یکی از دشوارترین درسهای زندگی، نه جنگیدن و به دست آوردن، بلکه «رها کردن» باشد. ما از کودکی یاد گرفتهایم که حفظ کنیم، نگه داریم، مقاومت کنیم و از دست ندهیم؛ اما کمتر کسی به ما آموخته است که بعضی چیزها، درست در لحظهای که بیش از حد به آنها چنگ میزنیم، از معنا تهی میشوند. هنرِ رها کردن، هنرِ بیتفاوتی نیست؛ هنرِ تشخیص دادنِ مرزی است که پس از آن، اصرار دیگر نشانهٔ عشق، وفاداری یا شجاعت نیست، بلکه شکلی از فرسودگی است.
رواقیان باستان معتقد بودند بسیاری از رنجهای انسان از اینجا آغاز میشود که میخواهد چیزی را برای همیشه در اختیار داشته باشد؛ آدمها، موقعیتها، گذشته و حتی تصویری که از خودش ساخته است. اما جهان، بیش از آنکه به مالکیت شباهت داشته باشد، به جریان شباهت دارد. همهچیز در حالِ تغییر است و شاید بلوغ، نه در متوقف کردنِ این جریان، بلکه در آموختنِ همزیستی با آن نهفته باشد. اریش فروم نیز در تمایز میان «داشتن» و «بودن» یادآور میشود که انسانِ مدرن گاهی آنقدر مشغولِ حفظ کردن است که فراموش میکند چگونه زندگی کند.
ادبیات نیز بارها به این حقیقت بازگشته است. بسیاری از قهرمانانِ بزرگ نه زمانی که چیزی را به دست میآورند، بلکه زمانی که میآموزند چیزی را رها کنند، دگرگون میشوند. زیرا بعضی از زخمها را نمیتوان درمان کرد، بعضی از آدمها را نمیتوان بازگرداند و بعضی از فصلها را نمیتوان دوباره نوشت. پذیرشِ این حقیقت تلخ است، اما شاید همین پذیرش، آغازِ آرامش باشد.
و شاید زیباترین بخشِ رها کردن این باشد که همیشه به معنای پایان نیست. گاهی رها کردن، راهی برای آزاد کردنِ انرژیِ زندگی است؛ نوعی آشتی با این واقعیت که انسان نمیتواند همهچیز را نجات دهد، اما هنوز میتواند خودش را نجات دهد. شاید بلوغ، در نهایت، همین باشد: اینکه بدانیم چه چیزهایی ارزشِ جنگیدن دارند، و چه چیزهایی را باید با احترام، اندوه و مهربانی، به دستِ زمان سپرد.
1 010
میل جنسی نمیتواند مستقیم بیان شود؛ جامعه آن را طرد میکند. به همین دلیل میل در پوشش عشق ظاهر میشود و خود را در قالب ادبیات موسیقی و هنر باز مینمایاند. از نگاه فروید، ادبیات و هنر سرشارند از داستانها و افسانههایی که مضمون اصلیشان چیزی جز کوشش زن و مرد برای رسیدن به یکدیگر نیست. اما نکته ی اساسی اینجاست که امیال جنسی به همان شکل خاموش مستقیم نمیتوانند بیان شوند، زیرا جامعه آنها را برنمیتابد.
بنابراین این امیال، جامهای پذیرفتنیتر بهنام عشق به تن میکنند و در قالب شعر، موسیقی و هنرخود را آشکار میسازند. به همین دلیل است که عشق در نظر فروید چیزی فراتر از یک احساس ساده است؛ عشق، همان میل سرکوبشدهای است که از راهی دیگر به زندگی ما بازمیگردد.
زیگموند فروید
1 010
«خاطرهها مثل موسیقیاند؛ تمام میشوند اما
از ذهن بیرون نمیروند.» __ آخرین موومان
1 010
زندگی ادامه دارد، زندگی مثل خندۀ تو، مثل آن صدا که به ادراک من درمیآید هرگز پایان نخواهد یافت.
فراتر از بودن، کریستیان بوبن
1 010
Repost from داستایفسکی در سیبری
عاشق اسم فارسی درختام؛ سپیدار، سرو، بلوط، بید، مجنون، صنوبر، افرا، چنار، کاج.
انگار شعر سبزن.
1 010
خانم صرافیان به موضوع مهمی اشاره کردند. تاکنون به آن فکر کردهاید!؟ حتی در شلوغترین مکانها نیز حس غریب تنهایی شبیه سایه همرکابمان است. تنهایی درونی و فردی.
1 010
Repost from •| #نرگس_صرافیان_طوفان |•
اینهمه آدم، اینهمه رابطه، اینقدر معاشرت و اینقدر تعامل؛ پس چرا همهمان تنهاییم؟! چرا هیچکس حالش واقعا خوب نیست؟ هیچکس به فریادِ هیچکس نمیرسد؟ هیچکس برای هیچکس کاری نمیکند و هیچکس زبانِ اندوهِ هیچکس را نمیفهمد؟!
اینهمه دستاورد، دلخوشی، همصحبتی، همدلی، آغوش؛ پس چرا "غم" دارد از سر و کولِ جهانمان بالا میرود؟!
#نرگس_صرافیان_طوفان
@narges_sarrafian_toofan
1 010
Repost from هــَوال ✐
بیچاره وطن! بیچاره وطن!
بیچاره وطنی که اینها میخواهند ناجیانش باشند.
#نادر_ابراهیمی
