مَطرود
Open in Telegram
طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریکترین فصلش بود.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
305
Subscribers
-724 hours
-197 days
-1730 days
Posts Archive
دوتا بال میخوام؛ برای پرواز توی هوای بارونی روی دریا.
گم و گور شدن میخوام؛ توی جنگل سبز.
ناپدید شدن میخوام؛ وسط ابرا.
سکوت میخوام؛ مثل سکوت زیر آب.
خواب میخوام؛ خواب زمستونی، شایدم کما.
جادو میخوام؛ برای تغییر همه چیز.
فراموشی میخوام، برای همیشه، برای چیزایی که سهم من نبوده!
Repost from N/a
مطرود ؛
از جایی آغاز میشود
که هیچ نقشهای نشانش نمیدهد
خلاءای که در آن ایستاده،
بدون مرز بدون نام.
صدای قدمهای جهان از دور میآید،
اما هیچکدام برای او نیست.
او از معنا مطرود است،
از آنچه میتوانست باشد و هیچوقت نبود.
دستهایش، برای افتادن ساخته شدهاند.
چشمانش، برای نادیده گرفته شدن.
او قصهایست که هیچکس نخواست بخواند،
و هیچکس جرأت نکرد فراموشش کند.
بعضی وقتا خودمم نمی دونم فکرم درگیر چیه یا حتی نمی دونم چرا حالم خوب نیست و غمگینم اما انگار یه صدایی هی تو گوشم میگه تمرکز نداشته باش، غمگین باش، نمی دونم چمه فقط می دونم باید اینطوری باشم.
Repost from N/a
آسمان شهر تو مثل پارچهای سنگین و تاریک بالای پشتبامهای خالی افتاده؛ دود از دودکشها به آرامی بالا میرود و انعکاس چراغهای کمنور روی شیشههای یخزده کوچهها میلرزد. مردم با شالهای ضخیم و دستکشهای کهنه از کنار هم عبور میکنند و سکوت سنگین تنها با صدای گامهای پراکنده شکسته میشود. تو اینجایی چون این شهر انعکاس خودِ توست؛ خسته، سرد، و پر از خلایی که هیچگاه پر نمیشود.
https://t.me/xDeadllock
من با نشدن مشکلی ندارم؛
با نشونههایی از شدن، با امیدهای الکی، با فکر شدن مشکل دارم.
ینی هیچیم به آدمیزاد نرفته؛ همیشه میگردم از بین گزینهها جرجیسشونو انتخاب میکنم.
