مَطرود
Open in Telegram
طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریکترین فصلش بود.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
305
Subscribers
-724 hours
-197 days
-1730 days
Posts Archive
Repost from N/a
من شاگرد استاد رامور شدم.
کسی که از همون اول فهمیدم هیچ چیز نمیتونه اعصابشو به هم بریزه.
همیشه آروم وخونسرد بود.
حتی وقتی ساختمون داشت میریخت، اون با همون لحن آرومش میگفت: «نگران نباش.. بالاخره یه راهی پیدا میکنیم.»
قدرتش «آرامسازی» بود؛
میتونست هیجان یا ترس اطرافیان رو پایین بیاره.
توی جنگ، کنار اون بودن یعنی حتی وقتی همه وحشتزده بودن، تو حس میکردی میتونی با آرامش فکر کنی.
منو به شاگردی گرفت چون میگفت آدمی لازم داره که «زود جو نگیره».
وقتی دید برخلاف بقیه بچه ها، وسط یک تمرین پر از سروصدا، من هنوز ساکت و متمرکز نشستهام، گفت: «همین آرامش به درد من میخوره.»
رابطمون پر از مکث و سکوت بود.
اون هیچوقت عجله نداشت چیزی یاد بده. بعضی وقت ها ساعت ها کنار هم میشستیم و فقط نگاه میکردیم به چیزهای ساده، مثل حرکت آب یا دود.
بعد یکهو چیزی میگفت که میفهمیدم درس اصلی همون سکوت طولانی بوده.
باهاش یاد گرفتم که گاهی جادو به عجله و هیجان نیست؛
به صبر و آرامشی مربوطه که تو دل لحظه ها پنهونه.
https://t.me/xDeadllock
