en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

راٰن

راٰن

Open in Telegram

هرچه‌ لطیف‌تر، پنهان‌تر اما قوت و نفوذش بیشتر - @reyhanehinjastbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
471
Subscribers
+224 hours
+387 days
+4330 days
Posts Archive
photo content
+1

به نیابت‌ شما توی حرم امین‌الله خوندم.🌷

لطف‌ها می‌کنی ای خاکِ درت تاجِ سرم :)!

گوشه حرم ایستاده بودم که یک‌دفعه یه دختر کوچولو دوید سمتم و گفت:«تربت کربلا برای شما!»
گوشه حرم ایستاده بودم که یک‌دفعه یه دختر کوچولو دوید سمتم و گفت:«تربت کربلا برای شما!»

1405052111.mp39.14 MB

؛ من سیر نخواهم شدن از وصل تو آری لب تشنه قناعت نکند ماء معین را... /
+1
؛ من سیر نخواهم شدن از وصل تو آری لب تشنه قناعت نکند ماء معین را... /

فمینیست‌هایی که فکر می‌کنن همه‌ی مشکلات زن‌ها آخرش یک‌جوری تقصیر مردهاست، هم احمقن، هم زن‌ستیز.

بچه‌م واسش لباس نموند.
+1
بچه‌م واسش لباس نموند.

شهرزاد مثل همیشه بهم لطف داره. 😞🎀

تابستان ۱۴۰۵ ایرانشهر.
+1
تابستان ۱۴۰۵ ایرانشهر.

​اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، الْبَرِّ التَّقِيِّ، الصَّادِقِ الْوَفِيِّ، النُّورِ الْمُضِيءِ، وَالْإِمَامِ الْمَظْلُومِ الْمَسْمُومِ، خَازِنِ عِلْمِكَ، وَحُجَّتِكَ عَلَىٰ خَلْقِكَ؛ اللّٰهُمَّ الْعَنْ قَاتِلِيهِ وَظَالِمِيهِ، وَعَجِّلْ فَرَجَ وَلِيِّهِ وَانْتِقَامِهِ./ 💔

​دیدن اسم «شهرزاد» اولِ این کتاب‌های جذاب و قشنگ، واقعاً برام حس فوق‌العاده‌ایه!💘 [از هر کتابی که ویرایش کرده با کلی ذوق عکس
+1
​دیدن اسم «شهرزاد» اولِ این کتاب‌های جذاب و قشنگ، واقعاً برام حس فوق‌العاده‌ایه!💘 [از هر کتابی که ویرایش کرده با کلی ذوق عکس گرفتم؛ انتخاب فقط دوتا عکس از بین اون همه، سخت‌ترین کار ممکن بود. 😭]

من تو را به اندازه‌ی ناکامی‌ام در داشتنت می‌خواهم و می‌توانم تو را به همان اندازه که آن را رد می‌کنی، داشته باشم. تو این مسأله را به‌خاطر محافظت از باهم‌بودن‌مان انکار می‌کنی؛ اما من و تو، خواهان باهم بودنیم، به همان اندازه که ما را در معرض نبردی خونین با دنیا قرار می‌دهد... این معادله‌ی وحشتناکی است!
- نامه‌های غسان کفانی به غادة السمان

امروز همراهِ شهرزاد عزیزم، کتاب‌فروشی دی، قهوه، کارت پستال‌های رنگی، گفت‌وگوهای‌ عمیق فلسفی و دغدغه‌های سخیف دنیوی گذشت. درود بر قرار‌های ناگهانی.🌟

photo content
+1

اصلا کی گفته مرد انقدر بالاست که توی فمینیسم اینجوری خودمونو می‌کشیم بگیم بخدا ما هم باهاش برابریم؟:) تو خودت سوژه مستقلی توی جهان خانم خوشگله!✨

۱۴۸ صفحه داستان سطحی و ناجالب تموم شد!

photo content

زیاد پیش می‌آید که خستگی‌های بعد از کار را در مسیر خانه، سمت کتاب‌فروشیِ «خانه» کج کنم تا شاید دوباره با رضایت، فریبِ وسوسه‌انگیزِ کتاب تازه‌ای را بخورم. امروز هم با همین خیال، به قصد خریدن تازه‌ترین کتاب نشر بیدگل قدم به آنجا گذاشتم؛ اما قفسه‌ها یاری نکردند و از مجموعه‌ی تازه‌ها خبری نبود. تسلیم نشدم، نامِ روی عطف‌ها را دوباره و سه‌باره از نظر گذراندم، اما کتابِ موردنظرم آنجا نبود. دیگر داشتم دست‌خالی و شکست‌خورده از کتاب‌فروشی خارج می‌شدم که ناگهان نوشته‌ی پشت جلد یک کتاب دیگر، مرا در جایم میخکوب کرد. کلماتِ پاراگراف اولش برایم بسیار جذاب بود: «به‌نظرش این روزها همه عطش دانستن داشتند و می‌خواستند همه چیز را بدانند و احساس می‌کردند که می‌توانند از تمام پیچیدگی‌ها سر درآورند...» اما با خواندنِ پاراگراف دوم شوکه شدم. نویسنده با لحنی تیره، شوقِ به دانستن را زیر سؤال برده بود و آگاهی را باری از رنج می‌دانست که هرگز از دردِ آدمی نمی‌کاهد. همان‌جا بود که خنده‌ام گرفت. با خودم گفتم چطور جرئت کرده؟ چطور به خودش اجازه داده در چشمان منی که تمام عمرم برای فرار از رنجِ زندگی به کلمات پناه برده‌ام زل بزند و بگوید آگاهی چیزی از این بار کم نمی‌کند؟ برای من، کتاب خواندن همیشه یک امکانِ شگفت‌انگیز بوده است؛ شانسِ زندگی کردن در هزاران کالبد و هزاران زمانِ نزیسته. اما این جملات، مستقیم و بی‌رحمانه داشتند بزرگ‌ترین نقطه‌ی امن زندگی‌ام را نشانه می‌گرفتند. انگار بعضی کتاب‌ها اصلاً نیامده‌اند که حال آدم را خوب کنند؛ می‌آیند که همه‌چیز را به هم بریزند. این یکی هم نیامده بود تسکینم بدهد؛ یقه‌ام را چسبیده بود و صراحتاً مرا به یک دوئل دعوت می‌کرد. یاد همان رسالتی افتادم که کافکا برای ادبیات قائل بود: اینکه کتاب باید مثل یک فاجعه، مثل یک مشتِ محکم بیدارمان کند و تبری باشد برای دریای یخ‌زده‌ی درونمان. و این‌طور شد که با لبخندی از سرِ حرص و کنجکاوی، همان کتاب را خریدم! دستِ پر و با حسی شبیه به پیروزی از کتاب‌فروشی بیرون زدم، در حالی که بی‌صبرانه منتظرم ببینم نویسنده در صفحات بعدی دیگر چه خوابی برایم دیده و اصلاً چطور می‌خواهد به من ثابت کند که اشتباه می‌کنم.
- شامگاهِ تابستانی ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

عزیز دلم؛ ✨🫂💓