᯽حُب᯽
Open in Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
533
Subscribers
+1024 hours
-107 days
+8230 days
Posts Archive
521
«گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم میگریزم، از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام، از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم.»
- از میان نامهی فروغ فرخزاد به پرویز شاپور.
521
کاش بدانید
دل آدمی چقدر میشکند
وقتی چشماش دنبال کسی میگردد
امّا پیدایش نمیکند.
- جمال ثریا
521
کاش ناشناخته می ماندند...
آدم هایی که فکر می کردیم بهترین اند
آن هایی که رو معرفتشان حساب کرده بودیم
کاش سر از کارشان در نمی اوردیم
آن روی سکه شان را نمی دیدیم..و
نقابشان را کنار نمی زدیم
کاش تصوراتمان را
اعتمادمان را
آرامشمان را
خراب نمی کردیم...
521
من از جهان چه خواستم؟
کمی نشستن و
به ماه و آسمان نگاه کردن و
کمی دویدن و
به قلههای دورها رسیدن و
کمی سکوت کردن و
صدای کائنات را شنیدن و
کمی از عشق گفتن و شنفتن و
کمی رهایی و شُکوهِ آشنایی و
کمی سفر...
من از جهان چه خواستم؟
کمی خیالِ خوش، نه بیشتر...
_نرگس صرافیان
521
Repost from تنها در نظامآباد
من میروم اما تو هم قدری به من اصرار کن
حرفی بزن، چیزی بگو، کار مرا دشوار کن
تردید دارم بعد من، با حسرتت خلوت کنی
از چشمهایت خوانده ام ترسیده ای، اقرار کن
هر چند گوشِ کوچه ها از گفتگوهامان پر است
آن خاطراتِ مُرده را گردن نگیر انکار کن
دنیای ما از هم جدا، دنیای سنگ و آینه ست
این جمله را در آینه هی با خودت تکرار کن
من سوختم تا ساختم، پای تو خود را باختم
این دست دستِ آخر است، این دفعه تو ایثار کن
بعد از جدایی زندگی خوابی شبیه مُردن است
برگرد و دنیای مرا با این خبر بیدار کن
#ریحانه_طاهری
#شعر
521
داشتم زندگیمو میکردم...
عادت کرده بودم به دلتنگی
و گریه های هر وعده..
یه روز دوستم گفت خودتو تو آینه دیدی؟!
انگار به خودم اومدم،خودمو تو آینه دیدم؛
زیر چشام گود از بی خوابیا..
روی چشام پُف از گریه ها..
تن و بدنم سُست و بی جون از نخوردن ها...
روحم داغون از فکر و خیالا..
قلبم..
از همه مهمتر قلبم؛
پوسیده بود،سفید شده بود،
تو و خاطراتت اون گوشه داشتین خاک میخوردین...!!
521
گوشهی دفترش خطاب به خودش نوشت:
«اما عزیزِ من، لبخندهایت کجا رفته؟ چرا اینقدر اندوهگینی؟ چرا چشمهایت اینقدر خسته و غمگین است؟ چرا قلبت تا این حد شکسته است؟»
