en
Feedback
᯽حُب᯽

᯽حُب᯽

Open in Telegram

و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمی‌آوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بی‌آنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
537
Subscribers
-1024 hours
+267 days
+6130 days
Posts Archive
Repost from N/a

چرا گریه؟

واقعا کجا پست هارو فور میزنید؟

#نوشته_ها🖇
#نوشته_ها🖇

گفتم دارم تو ساعت بیرون موندن از خونه پیشرفت میکنم مثل الان که نزدیک 1شده و تازه رسیدم خونه 🚶🏻‍♀

Repost from N/a
sticker.webp0.04 KB

Repost from N/a
مهم نیست چند وقت می‌گذره، من گفته بودم تو خونمی، نگفته بودم تو توی خونه من جا داری، یا اون صندلی مخصوص نشستن توعه! گفتم تو خونه منی! می‌دونی خونه کسی بودن یعنی چی؟ من می‌خواستم بمونی، چون الان که رفتی خونه ندارم. مهم نیست کجا برم و کجا ذهنمو به چی گره بزنم، در آخر دلم برات تنگ میشه، چون آدم فقط توی خونه خودش حس پناه بودن می‌کنه. شاید تو تصمیم گرفتی یه مدت فقط اینجا باشی اما من تصمیم گرفتم تا ابد پناهم تو باشی. حالا بی‌چراغ شبگرد کجایی؟ کجایی که ببینی دلم بوی تورو گرفته و از وقتی رفتی این عطر بیشتر تموم جونمو به نام خودش کرده. @hob2223

این جا رو جوین شو+این پیام رو فور کن! برات چند خطی بنویسم + یه آهنگ تقدیمت کنم.
[ فولدر رو حتما اد کن، این یه حمایت کوچیک از بچه های ایران خانومه، اسکرین شات + تگت رو بات بفرست. همچنین پیام رو فور کن حتما! ]
ـ ظرفیت : وقتی خط خورد!

_

_

_

‹ آشوب › دیگه برام اهمیتی نداره دیواری که بهش تکیه میدم چندتا آجر لق داره، چه‌قد ترک برداشته یا حتی چه شعری روش نوشته شده. خیلی وقته دست از دیدن و شنیدن و دوییدن برداشتم. مثل یه مسافر جامونده از قطار، زل می‌زنم به قدم‌هایی که همیشه درحال رفتنن؛ از ایستگاهی به ایستگاهی دیگه از شهری به شهری دیگه یا حتی از قلبی به قلبِ دیگه! حس می‌کنم از زندگی سانسور شدم. هیچ اثری ازم به جا نمی‌مونه، به هیچ‌جا تعلق ندارم! انگار توی لحظه‌ای از زمان محو میشم؛ مثل بخار چایی! توی یه لحظه شعله‌ور میشم و هرچیزی که باهام فاصله‌‌ای نداره رو می‌سوزونم؛ ولی من آتیش نیستم که هی فوتم کنن و هی قُر بگیرم؛ من خاکسترم. تموم شدم، که با برخورد هر باد‌ِ فراری از آغوشِ درخت، بیشتر متلاشی میشم. با شنیدن هر کلمه‌ای که امید رو یادآوری کنه بیشتر فرو می‌ریزم، من از آینده می‌ترسم، از جا موندن، از مدام کنار اومدن.
من از این نصفه نیمه بودن بدم میاد، از بودن صرفا برای اینکه حفره‌ی خالی‌ای به‌چشم نیاد، از تضمینی بودن احساسات بدم میاد.
شاید به همین خاطره که بلد نیستم مال کسی بشم، بلد نیستم دژاوو‌های ذهنیم رو نادیده بگیرم، بلد نیستم بدون ترس زخمامو به بقیه نشون بدم، بلد نیستم به ته داستان فکر نکنم. نمی‌دونم به قول #فروغ : ‹ شاید اگه اینجا بودی، اشکایی که حالا توی چشمام به زحمت دارم نگه می‌‌دارم رو روی دستای تو می‌ریختم .›
شاید اگه تو بودی همه چی یه‌طور دیگه‌ای بود، رِقت‌انگیز؛ ولی قابل تحمل و دور از ترس. مثل وَطن؛ آشوب اَما پَناه . . .'🗞🔏'
-نوشته

306db435.mp310.16 MB

Repost from مآه
یه‌روز منم می‌میرم و خاطره میشم …

کاش الان توی کویر بودم و فقط داد میزدم : چرا؟؟؟؟

دارم سعی میکنم که خیلی از خرفارو اینجا نزنم...

نزدیکت که می‌شدم، چنان فرد غربت‌زده بودم که گویی به خانه‌اش رسیده...:)))

دلم میخواد اینقدر بنویسم و اشک بریزم که یا من تمام شم یا این درد:)

+چیکار کنم آروم شی؟
-کاش میدونستم

همچی که نه ولی حمله های عصبی اره....