𝕷𝖆𝖉𝖞 𝕬𝖎𝖗𓇼
Open in Telegram
245
Subscribers
No data24 hours
+57 days
-3430 days
Posts Archive
243
بالاخره یکی پیدا میشه هم ذوقتو میبینه، هم حیفت نمیکنه، هم همیشه حمایتگرته، به پلن خدا اعتماد کن.
243
- چند بار تا جلوی در رفتم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم؟ چند بار به خودم گفتم "لعنت به همهچیز، من دیگه نمیتونم اینجا بمونم... باید برگردم پیششون." اشکهایش بیوقفه روی صورتش میلغزیدند. - خیلی بار. صدایش بالا رفت. - خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی! دستهایش را به موهایش کشید. - اما هر بار یادم میافتاد اگر برگردم و اونها تصمیم بگیرن معامله رو بشکنن چی؟ اگر بیان سراغ تو چی؟ اگر بیان سراغ چارلی چی؟ صدایش شکست. - من نمیتونستم ریسک کنم. چند لحظه بعد، زانوهایش لرزیدند. - نمیتونستم... نفسش برید و مجبور شد به دیوار تکیه بدهد. - چون اگر اشتباه میکردم، دیگه چیزی برای از دست دادن باقی نمیموند. آرام سرش را پایین انداخت. - پس موندم. صدایش به زمزمه تبدیل شد. - هر روز موندم. هر شب. هر بار که دلم میخواست برگردم، به خودم گفتم فقط یه روز دیگه. فقط یه روز دیگه تحمل کن. فقط مطمئن شو که اونا امنن. اشک روی لبش نشست. - و میدونی بدترین قسمت چی بود؟ به لوسیفر نگاه کرد. - این نبود که زندانی بودم. صدایش لرزید. - بدترین قسمت این بود که نمیدونستم وقتی برگردم، هنوز دوستم داری یا نه. لوسیفر نفسش را حبس کرد. لیلیث با دست لرزان اشکهایش را پاک کرد، اما فایدهای نداشت. - هر روز از خودم میپرسیدم... "اگه هفت سال بعد برگردم، چی؟ اگه دیگه منو نخواد چی؟ اگه ازم متنفر شده باشه چی؟" لبخند محوی زد؛ لبخندی پر از درد. - و ظاهراً حق داشتم بترسم. صدایش دوباره شکست. - چون الان روبهروی تو ایستادم و اولین چیزی که ازت میشنوم اینه که ترکت کردم. لیلیث سرش را تکان داد. - میدونی از بیرون چه شکلیه؟ یه زن هفت سال پیش شوهر و دخترش رو ول کرده و رفته. همین. اشک از چانهاش چکید. - اما من هیچوقت ترکت نکردم، لوسیفر. دستش را روی قلبش گذاشت. - من هر روز اونجا با تو زندگی کردم. با خاطرههات. با صدات. با فکر چارلی. با این ترس که شاید صبح که بیدار میشم، دیگه هیچکدومتون وجود نداشته باشید. صدایش به سختی شنیده میشد. - من ازت دور بودم... اما هیچوقت ازتون دل نکندم. چشمانش را بست و اشکهایش را فرو خورد. - من فقط میخواستم زنده بمونید. مکثی طولانی. - همین. بعد نگاهش را بالا آورد؛ شکسته، خسته و ترسیده. - میخواستم وقتی یه روز برمیگردم، تو هنوز اینجا باشی. چارلی هنوز اینجا باشه. و شاید... صدایش دوباره لرزید. - شاید هنوز یه ذره از اون عشقی که قبل از رفتنم بینمون بود، باقی مونده باشه. لبهایش لرزید. - من تو رو ترک نکردم، لوسیفر. اشک دیگری پایین آمد. - من فقط خودم رو ازتون دور کردم تا بهشت مجبور نشه شما رو از من بگیره. صدایش آرام شد. - و باور کن... یک نفس لرزان. - هیچ روزی از اون هفت سال نبود که آرزو نکنم کاش میتونستم برگردم. چند لحظه به او خیره ماند. - من ازت فرار نکردم. صدایش شکست. - من از ترس اینکه یه روز مجبور بشم بدون تو زندگی کنم، خودم رو ازت دور کردم. و برای اولین بار، دیگر تلاش نکرد جلوی گریهاش را بگیرد.
