226
订阅者
-524 小时
+107 天
-4430 天
帖子存档
226
بالاخره یکی پیدا میشه هم ذوقتو میبینه، هم حیفت نمیکنه، هم همیشه حمایتگرته، به پلن خدا اعتماد کن.
226
- چند بار تا جلوی در رفتم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم؟ چند بار به خودم گفتم "لعنت به همهچیز، من دیگه نمیتونم اینجا بمونم... باید برگردم پیششون." اشکهایش بیوقفه روی صورتش میلغزیدند. - خیلی بار. صدایش بالا رفت. - خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی! دستهایش را به موهایش کشید. - اما هر بار یادم میافتاد اگر برگردم و اونها تصمیم بگیرن معامله رو بشکنن چی؟ اگر بیان سراغ تو چی؟ اگر بیان سراغ چارلی چی؟ صدایش شکست. - من نمیتونستم ریسک کنم. چند لحظه بعد، زانوهایش لرزیدند. - نمیتونستم... نفسش برید و مجبور شد به دیوار تکیه بدهد. - چون اگر اشتباه میکردم، دیگه چیزی برای از دست دادن باقی نمیموند. آرام سرش را پایین انداخت. - پس موندم. صدایش به زمزمه تبدیل شد. - هر روز موندم. هر شب. هر بار که دلم میخواست برگردم، به خودم گفتم فقط یه روز دیگه. فقط یه روز دیگه تحمل کن. فقط مطمئن شو که اونا امنن. اشک روی لبش نشست. - و میدونی بدترین قسمت چی بود؟ به لوسیفر نگاه کرد. - این نبود که زندانی بودم. صدایش لرزید. - بدترین قسمت این بود که نمیدونستم وقتی برگردم، هنوز دوستم داری یا نه. لوسیفر نفسش را حبس کرد. لیلیث با دست لرزان اشکهایش را پاک کرد، اما فایدهای نداشت. - هر روز از خودم میپرسیدم... "اگه هفت سال بعد برگردم، چی؟ اگه دیگه منو نخواد چی؟ اگه ازم متنفر شده باشه چی؟" لبخند محوی زد؛ لبخندی پر از درد. - و ظاهراً حق داشتم بترسم. صدایش دوباره شکست. - چون الان روبهروی تو ایستادم و اولین چیزی که ازت میشنوم اینه که ترکت کردم. لیلیث سرش را تکان داد. - میدونی از بیرون چه شکلیه؟ یه زن هفت سال پیش شوهر و دخترش رو ول کرده و رفته. همین. اشک از چانهاش چکید. - اما من هیچوقت ترکت نکردم، لوسیفر. دستش را روی قلبش گذاشت. - من هر روز اونجا با تو زندگی کردم. با خاطرههات. با صدات. با فکر چارلی. با این ترس که شاید صبح که بیدار میشم، دیگه هیچکدومتون وجود نداشته باشید. صدایش به سختی شنیده میشد. - من ازت دور بودم... اما هیچوقت ازتون دل نکندم. چشمانش را بست و اشکهایش را فرو خورد. - من فقط میخواستم زنده بمونید. مکثی طولانی. - همین. بعد نگاهش را بالا آورد؛ شکسته، خسته و ترسیده. - میخواستم وقتی یه روز برمیگردم، تو هنوز اینجا باشی. چارلی هنوز اینجا باشه. و شاید... صدایش دوباره لرزید. - شاید هنوز یه ذره از اون عشقی که قبل از رفتنم بینمون بود، باقی مونده باشه. لبهایش لرزید. - من تو رو ترک نکردم، لوسیفر. اشک دیگری پایین آمد. - من فقط خودم رو ازتون دور کردم تا بهشت مجبور نشه شما رو از من بگیره. صدایش آرام شد. - و باور کن... یک نفس لرزان. - هیچ روزی از اون هفت سال نبود که آرزو نکنم کاش میتونستم برگردم. چند لحظه به او خیره ماند. - من ازت فرار نکردم. صدایش شکست. - من از ترس اینکه یه روز مجبور بشم بدون تو زندگی کنم، خودم رو ازت دور کردم. و برای اولین بار، دیگر تلاش نکرد جلوی گریهاش را بگیرد.
226
اتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت. هفت سال گذشته بود؛ هفت سالی که لوسیفر با نبودن لیلیث، با خشم و دلتنگی و هزاران سؤال بیجواب سر کرده بود. حالا زنی که تمام این مدت فقط یک خاطرهی دور برایش بود، درست روبهرویش ایستاده بود. زنده بود... اما چیزی در چهرهاش بود که لوسیفر انتظارش را نداشت. خستگی. ترس. و زخمی که انگار هیچوقت فرصت التیام پیدا نکرده بود. لوسیفر با صدایی گرفته گفت: - تو هفت سال ناپدید شدی، لیلیث... هفت سال. رفتی و من موندم و هیچچیز. تو نمیفهمی... لیلیث برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. لبهایش لرزیدند و نگاهش آرام روی زمین افتاد. بعد خیلی آهسته گفت: - و تو فکر میکنی میفهمی؟ سرش را بالا آورد. چشمانش از همان حالا خیس شده بودند. - فکر میکنی میدونی چرا رفتم؟ فکر میکنی میدونی این هفت سال کجا بودم؟ چی دیدم؟ چی کشیدم؟ چرا مجبور شدم از تو و چارلی دور بمونم؟ نفسش لرزید و دستش را به سینهاش فشرد. - نه، لوسیفر... تو نمیدونی. چند لحظه سکوت کرد. انگار حتی گفتن همین چند جمله هم چیزی را درونش بیدار کرده بود که سالها با تمام وجود سرکوبش کرده بود. - من نرفتم چون دیگه دوستت نداشتم. صدایش شکست. - من دقیقاً به خاطر اینکه دوستت داشتم رفتم. لوسیفر ساکت ماند. لیلیث نگاهش را از او گرفت. - یادت میاد قبل از سقوط چی بهمون گفتن؟ گفتن اگر سقوط کنیم، اگر خانوادهای تشکیل بدیم... هر چیزی که داشته باشیم میتونه ازمون گرفته بشه. گفتن اگر بچهای داشته باشیم، اون بچه رو ازمون میگیرن. لبخند بسیار کمرنگ و تلخی روی لبش نشست. - من باورشون نکردم. فکر میکردم مثل همیشه دارن تهدیدمون میکنن. فکر میکردم میخوان بترسوننم تا برگردم. چشمانش دوباره پر از اشک شد. - تا اینکه هفت سال پیش، آدم و بقیهی فرشتهها اومدن. صدایش آرامتر شد. - همون لحظه فهمیدم... اون تهدید هیچوقت دروغ نبود. لیلیث نفس عمیقی کشید، اما نفسش در میان راه لرزید. - من دیدم چه اتفاقی افتاد. دیدم آدم با چه آرامشی فرود اومد و شروع کرد به کشتن. و فقط یه فکر توی سرم بود... به لوسیفر نگاه کرد. - "اگه یه روز تصمیم بگیرن نوبت تو باشه چی؟" چند قطره اشک از چشمانش پایین آمد. - "اگه بعد از گناهکارها، بیان سراغ پادشاه جهنم چی؟" صدایش ضعیفتر شد. - "اگه بیان سراغ چارلی چی؟" سرش را تکان داد. - من نمیتونستم بذارم اون اتفاق بیفته. لوسیفر خواست چیزی بگوید، اما لیلیث این بار خودش ادامه داد. - تو قبلاً باهاشون جنگیده بودی، لوسیفر. جلوی بهشت ایستاده بودی و شکست خوردی. این حرف رو برای سرزنشت نمیزنم... خدا میدونه که نمیزنم. ولی من اون موقع فقط یه چیز رو میدیدم. اشک از روی گونهاش پایین آمد. - تو قبلاً نتونسته بودی شکستشون بدی. پس من از کجا باید مطمئن میشدم که این بار میتونی؟ صدایش لرزید. - چطور باید به خودم میگفتم "همهچیز درست میشه" وقتی میدونستم اگر اشتباه کنم، ممکنه دیگه هیچوقت تو یا دخترمون رو نبینم؟ لیلیث چند قدم عقب رفت. نفسهایش آرامآرام نامنظم میشدند. - برای همین رفتم پیش سرا. لوسیفر با ناباوری نگاهش کرد. - با سرا؟ لیلیث سر تکان داد. - آره. لبهایش لرزیدند. - ازش خواهش کردم. چشمانش را بست. - من... من هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که جلوی یکی از فرشتههایی که ازشون متنفر بودم، زانو بزنم. اما اون روز زدم. اشکهایش دوباره سرازیر شدند. - بهش گفتم منو ببر. منو زندانی کن. هر کاری میخوای با من بکن، فقط به اونا کاری نداشته باش. صدایش شکست. - گفتم من میمونم. هرچقدر میخوای. فقط لوسیفر و چارلی رو تنها بذار. دستش را روی دهانش گذاشت و چند لحظه تلاش کرد خودش را جمع کند. - و اون قبول کرد. نفس لرزانی کشید. - من موندم. سکوتی کوتاه. - هفت سال. این دو کلمه را طوری گفت که انگار تمام وزن آن هفت سال روی شانههایش افتاده بود. - هفت سال اونجا بودم و حتی اجازه نداشتم صدات رو بشنوم. نمیتونستم بهت نامه بدم. نمیتونستم یه پیام بفرستم. حتی نمیتونستم بدونم حالت خوبه یا نه. صدایش آرام بود، اما لرزشش بیشتر شده بود. - میدونی هر شب قبل از خواب به چی فکر میکردم؟ به لوسیفر نگاه کرد. - اینکه نکنه امروز اتفاقی برات افتاده باشه. اشکی دیگر پایین آمد. - اینکه نکنه آدم تصمیم گرفته باشه قولش رو بشکنه. نکنه سرا دیگه نتونه جلوشون رو بگیره. نکنه یه چیزی برای چارلی اتفاق افتاده باشه و من حتی نفهمیده باشم. نفسش گرفت. - من مجبور بودم هر روز به خودم بگم شما خوبید. زندهاید. امنید. خندهای کوتاه و شکسته از گلویش بیرون آمد. - حتی وقتی هیچ راهی برای فهمیدنش نداشتم. چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی که حالا آشکارا میلرزید ادامه داد: - تو میدونی چند بار خواستم برگردم؟ لوسیفر چیزی نگفت.
